اهوی گریز پا
𝓪𝓱𝓸𝔂 𝓰𝓸𝓻𝓲𝔃 𝓹𝓪
ρꪖ𝕣𝕥_⁵
....................
…..:اهو مادر نمیخوایی بری مدرسه این سه ماه اصلا نرفتی از درسات عقب میمونی مادر منکه دست تنها نیستم کارای مزرعهرو انجام میدم تا تو برگردی
با بی میلی قاشقی در دهانش میگذارد.
بعد از مرگ پدرش دیگر انگیزهای برای درس خواندن نداشت نمرات بالایش را دیگر به که نشان میداد و ذوق میکرد مگر او دخترک شاد سابق میشد.
_مامان من نمیخوام درس بخونم انگیزهای برای درس خوندن ندارم لطفا اصرار نکنید واقعا نمیتونم مامان تروخدا بزار کارای مزرعهرو انجام بدم اینجوری ذهنم درگیره و باری روی شونه هام نیست
مادرش حال دخترک کوچکش را درک میکرد همیشه از رابطه او پدرش تعجب میکرد واقعا زیادی صمیمی بودند برعکس تمام پدر و دختر های روستا ان دو انگار که رفیق فاب همدیگر باشند.
همیشه با هم بودند پدرش هیچوقت بدون او جایی نمی رفت و همیشه هم تنها حرفش این بود که (من دنبال اینم که دخترم مستقل و چشم و گوش باز بزرگ بشه میخوام از همین سن کودکی خوب و بد زندگی رو بفهمه و از هم سواشون کنه).
رختخواب را پهن میکند و روی ان دراز میکشد و به سقف چوبی بالای سرش زل میزند.
درس خواندن را واقعا دوست داشت و جانش به کتاب هایش بند بود اما چند ماهی بود که سمتشان نرفته بود.
دل و دماغی برای خواندنشان نداشت و تنها فکر و ذکرش کار های مزرعه بود.
با قرار گرفتن جسم کوچکی در بغلش چشم از سقف میگیرد و به اهورایش میدهد مانند تمام این ۵ سال عادت کرده بود به اغوشش به قول خودش اغوش خواهرش امنیت میداد تا جن ها او را نخورند.......
ادامه دارد......
_________
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#اغوش#بغل
ρꪖ𝕣𝕥_⁵
....................
…..:اهو مادر نمیخوایی بری مدرسه این سه ماه اصلا نرفتی از درسات عقب میمونی مادر منکه دست تنها نیستم کارای مزرعهرو انجام میدم تا تو برگردی
با بی میلی قاشقی در دهانش میگذارد.
بعد از مرگ پدرش دیگر انگیزهای برای درس خواندن نداشت نمرات بالایش را دیگر به که نشان میداد و ذوق میکرد مگر او دخترک شاد سابق میشد.
_مامان من نمیخوام درس بخونم انگیزهای برای درس خوندن ندارم لطفا اصرار نکنید واقعا نمیتونم مامان تروخدا بزار کارای مزرعهرو انجام بدم اینجوری ذهنم درگیره و باری روی شونه هام نیست
مادرش حال دخترک کوچکش را درک میکرد همیشه از رابطه او پدرش تعجب میکرد واقعا زیادی صمیمی بودند برعکس تمام پدر و دختر های روستا ان دو انگار که رفیق فاب همدیگر باشند.
همیشه با هم بودند پدرش هیچوقت بدون او جایی نمی رفت و همیشه هم تنها حرفش این بود که (من دنبال اینم که دخترم مستقل و چشم و گوش باز بزرگ بشه میخوام از همین سن کودکی خوب و بد زندگی رو بفهمه و از هم سواشون کنه).
رختخواب را پهن میکند و روی ان دراز میکشد و به سقف چوبی بالای سرش زل میزند.
درس خواندن را واقعا دوست داشت و جانش به کتاب هایش بند بود اما چند ماهی بود که سمتشان نرفته بود.
دل و دماغی برای خواندنشان نداشت و تنها فکر و ذکرش کار های مزرعه بود.
با قرار گرفتن جسم کوچکی در بغلش چشم از سقف میگیرد و به اهورایش میدهد مانند تمام این ۵ سال عادت کرده بود به اغوشش به قول خودش اغوش خواهرش امنیت میداد تا جن ها او را نخورند.......
ادامه دارد......
_________
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#اغوش#بغل
- ۷.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط