فیک"توکی باشی؟"۱۷
پسر بچهی از همه جا بیخبر ساعت 9am با چشای پف کردش از خواب بیدار شد و دنبال پدرش گشت.
"بابا..بابا..با.....
توی اتاق کار پدرش بی حرکت جلوی در ایستاد به توی اتاق زل زد.
مرد بیچاره بعد اینکه توسط زنش هم طرد شد
خودشو با طناب حلق آویز کرده بود.
انقدر دوستش داشت که حتی نتونسته بود یکروز دووم بیاره:)
.
.
.
.
+ا.ت واقعا داره گرم میشه!
_اینجا چه خبره!؟ چرا همه جا داغه؟
+ا.ت...
_ها؟
+بوی سوختگی...
...._
....+
_به فاک رفتیم!..کمک! یکی کمک کنه!کمک!
+خودتو به درو دیوار نزن! الان همه سر کلاسن کسی صداتو نمیشنوه
_پس میگی چیکار کنیم؟
یونگی نفسی کشید و به ا.تخیره شد:
درشون بیار!
_چی!!
+ا.ت الان وقت گیج بازی نیست!
یونگی دکمه های لباسشو باز میکرد و ا.ت همینطور بهش زل زده بود!
_در دیواری اینجا آهنیه...قرار نیست آتیش بسوزونتت! قراره از گرما ذوب شی!
یونگی پیرهنشو درآورد و گوشهای انداخت.
+زود باش ا.ت معطل نکن!نمیخوای که بمیری!؟
_ترجیح میدم اینجا بمیرم تا تو منو برهنه ببینی!
دقایقی بعد..:
_آححح لعنت بهش! درک!
ا.ت هم با دکمه های لباسش درگیر شد.
گرما به نفس نفس انداخته بودش.
ولی...چرا باید دستشویی دانشگاه...دقیقا وقتی که اون دوتا توشن آتیش بگیره؟..
ا.ت پیرهن و دامنشو درآورد و کناری پرتش کرد.
انقدر گرما بهش فشار آورده بود که حتی نیم تنش هم نمیتونست تحمل کنه!
ا.ت همینجوری مشغول دراوردن لباساش بود که..
+خواهش میکنم ا.ت...دیگه نیاز نیست پنتیت رو دربیاری!
_او...ببخشید...
ا.ت لحظهای به یونگی نگاه کرد که سرشو پایین انداخته بود و حتی ذرهای هم به ا.ت نگاه نمیکرد.
حتی روش هم اونور کرده بود که مبادا ا.ت خجالت بکشه!
ا.ت منتظر نگاه های هیز یونگی بود..اما با سری پایین و چشمایی که به زمین زل زده بود روبهرو شد.
امکان نداشت یه دختر برهنه باشه و پسری بهش نگاهم نکنه!
...
یونگی و ا.ت کلی تقلا کردن و داد زدن و نتیجهای نداشت.
حتی گوشی هاشونم کار نمیکردن!
یونگی به دیوار زل زده بود.
که با افتادن ا.ت روی زمین به خودش اومد! ا.ت دیگه طاقت اینهمه گرما رو نداشت و از حال رفته بود.
چرا کسی کمکشون نمیکرد؟ واقعا کسی متوجهشون نشده بود؟
...
+گفتم که چیزی نیست استاد! به درس برسید!
_اما اونجا آتیش گرفته!شاید کسی اون تو باشه!
نامجون یهو از راه میرسه و با دانشجوها که توی سالن جمع شدن روبهرو میشه.
×چه خبره!
+چیزی نیست آقای مدیر!
_جناب کیم اون بیرون آتیش گرفته! ممکنه کسی اونجا باشه!
+گفتم که همه هستن! کسی اونجا نیست!
×ا.تو یونگی کجان..؟
....
+ا.ت؟ ا.ت! یکم دیگه تحمل کن! بالاخره میان!
_ن.نمیتونم..نمیتونم!
یونگی سعی کرد درو باز کنه اما خیلی داغ بود...
اما دیدن ا.ت که داره جون میده دردناک تر بود.
با وجود سوزاننده بودن در خودشو انقدر به در کوبید تا بالاخره فقل در شکست.
یونگی از سوختگی شدید نعره کشید و از درد نالید.
ولی ا.ت مهم تر بود.
ا.ت رو بغل کرد و هر جوری که شده از آتیش گذشت و خودشونو ازاونجا بیرون کشید
.
.
.
×ا.ت!
نامجون و بچههای دانشگاه همه به سمت آتیش دوییدن...ولی دیر رسیدن!
یونگی با بدن سوخته تن لخت ا.ت رو توی بغلش گرفته بود و از میون آتیش بیرون اومد.
با دیدن اون جمعیت ا.ت رو به خودش چسبوند تا کسی بدنشو نبینه و با دستاش تن برهنهی دختر رو پوشوند...
.
.
.
پایان فصل یک
(ادامه دارد)
فعلا تا بعد امتحانا فعالیت نداریم تا درخواستیاتونو بزارم و بعد بریم سراغ فصل دوم:)
شرایط پارت بعد:
150تا لایک و کامنت
"بابا..بابا..با.....
توی اتاق کار پدرش بی حرکت جلوی در ایستاد به توی اتاق زل زد.
مرد بیچاره بعد اینکه توسط زنش هم طرد شد
خودشو با طناب حلق آویز کرده بود.
انقدر دوستش داشت که حتی نتونسته بود یکروز دووم بیاره:)
.
.
.
.
+ا.ت واقعا داره گرم میشه!
_اینجا چه خبره!؟ چرا همه جا داغه؟
+ا.ت...
_ها؟
+بوی سوختگی...
...._
....+
_به فاک رفتیم!..کمک! یکی کمک کنه!کمک!
+خودتو به درو دیوار نزن! الان همه سر کلاسن کسی صداتو نمیشنوه
_پس میگی چیکار کنیم؟
یونگی نفسی کشید و به ا.تخیره شد:
درشون بیار!
_چی!!
+ا.ت الان وقت گیج بازی نیست!
یونگی دکمه های لباسشو باز میکرد و ا.ت همینطور بهش زل زده بود!
_در دیواری اینجا آهنیه...قرار نیست آتیش بسوزونتت! قراره از گرما ذوب شی!
یونگی پیرهنشو درآورد و گوشهای انداخت.
+زود باش ا.ت معطل نکن!نمیخوای که بمیری!؟
_ترجیح میدم اینجا بمیرم تا تو منو برهنه ببینی!
دقایقی بعد..:
_آححح لعنت بهش! درک!
ا.ت هم با دکمه های لباسش درگیر شد.
گرما به نفس نفس انداخته بودش.
ولی...چرا باید دستشویی دانشگاه...دقیقا وقتی که اون دوتا توشن آتیش بگیره؟..
ا.ت پیرهن و دامنشو درآورد و کناری پرتش کرد.
انقدر گرما بهش فشار آورده بود که حتی نیم تنش هم نمیتونست تحمل کنه!
ا.ت همینجوری مشغول دراوردن لباساش بود که..
+خواهش میکنم ا.ت...دیگه نیاز نیست پنتیت رو دربیاری!
_او...ببخشید...
ا.ت لحظهای به یونگی نگاه کرد که سرشو پایین انداخته بود و حتی ذرهای هم به ا.ت نگاه نمیکرد.
حتی روش هم اونور کرده بود که مبادا ا.ت خجالت بکشه!
ا.ت منتظر نگاه های هیز یونگی بود..اما با سری پایین و چشمایی که به زمین زل زده بود روبهرو شد.
امکان نداشت یه دختر برهنه باشه و پسری بهش نگاهم نکنه!
...
یونگی و ا.ت کلی تقلا کردن و داد زدن و نتیجهای نداشت.
حتی گوشی هاشونم کار نمیکردن!
یونگی به دیوار زل زده بود.
که با افتادن ا.ت روی زمین به خودش اومد! ا.ت دیگه طاقت اینهمه گرما رو نداشت و از حال رفته بود.
چرا کسی کمکشون نمیکرد؟ واقعا کسی متوجهشون نشده بود؟
...
+گفتم که چیزی نیست استاد! به درس برسید!
_اما اونجا آتیش گرفته!شاید کسی اون تو باشه!
نامجون یهو از راه میرسه و با دانشجوها که توی سالن جمع شدن روبهرو میشه.
×چه خبره!
+چیزی نیست آقای مدیر!
_جناب کیم اون بیرون آتیش گرفته! ممکنه کسی اونجا باشه!
+گفتم که همه هستن! کسی اونجا نیست!
×ا.تو یونگی کجان..؟
....
+ا.ت؟ ا.ت! یکم دیگه تحمل کن! بالاخره میان!
_ن.نمیتونم..نمیتونم!
یونگی سعی کرد درو باز کنه اما خیلی داغ بود...
اما دیدن ا.ت که داره جون میده دردناک تر بود.
با وجود سوزاننده بودن در خودشو انقدر به در کوبید تا بالاخره فقل در شکست.
یونگی از سوختگی شدید نعره کشید و از درد نالید.
ولی ا.ت مهم تر بود.
ا.ت رو بغل کرد و هر جوری که شده از آتیش گذشت و خودشونو ازاونجا بیرون کشید
.
.
.
×ا.ت!
نامجون و بچههای دانشگاه همه به سمت آتیش دوییدن...ولی دیر رسیدن!
یونگی با بدن سوخته تن لخت ا.ت رو توی بغلش گرفته بود و از میون آتیش بیرون اومد.
با دیدن اون جمعیت ا.ت رو به خودش چسبوند تا کسی بدنشو نبینه و با دستاش تن برهنهی دختر رو پوشوند...
.
.
.
پایان فصل یک
(ادامه دارد)
فعلا تا بعد امتحانا فعالیت نداریم تا درخواستیاتونو بزارم و بعد بریم سراغ فصل دوم:)
شرایط پارت بعد:
150تا لایک و کامنت
۱۲۵.۹k
۲۵ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۲۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.