{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه.

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه.
نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.
کلید انداخت ، در را باز کرد و
رفت سمت آشپزخانه.
وسایل سفره افطار را آماده کرد.
همه چیز را سر جایش گذاشت.
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو.
نشست سر سفره.
دو قاب عکس را آورد.
یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه..


#محمدرضا_مهاجر

پ ن...
آخرین پنج شنبه ماه رمضانه..
روح همه رفتگان را با فاتحه ایی شاد کنیم🌹
دیدگاه ها (۴)

هوایپنج شنبه ها همیشه آلوده ی جایخالی خیلی هاست...

شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی ...📝 مولانا

پنجشنبه که می شود کمی بیشتر هوایم را داشته باش …بیشتر نگرانم...

#تست_شخصیت_شناسی...بعداز مدتها تصمیم گرفتم دوباره پستهای روا...

«امروز اولین روز دانشگاهته.»این فکر مثل یک سطل آب سرد روی سر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صبح هنوز کامل روشن نشده بود. ...

پارت ۴۰خاطرات ساسکه، این یکی بخش نداره:Sa:"مامان...بابا ایتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط