007-پنهان در مه - پارت ۱۰۸

....
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۸
....

دامیان با فکر کردن به چیزی که می‌خواست به او بگوید، به طرز وحشتناکی گونه‌هایش سرخ شد: «م.. من......»

سپس در حالی که چشم‌هایش را بسته بود و آن‌ها را به شدت روی هم می‌فشرد، در دل با خودش فکر کرد: «چ... چطور ازش بخوام امروز باهام بیاد اونجا؟»

او در حالی که همچنان با خودش در جنگ بود، ادامه داد: «تو... منظورم اینکه، میشه....»

آنیا که از تلاش‌های او خنده‌اش گرفته بود، بلند زد زیر خنده و گفت: «باشه دامیان، باهات میام!»

دامیان با شنیدن تایید ناگهانی آنیا، چشم‌هایش گشاد شد: «تو...»

آنیا لبخندی زد و گفت: «اگه نمی‌تونی بلند بگی، می‌تونم خودم بفهممش؛ پس این‌قدر نگران نباش، باهات میام!»

......

«اون پسره چی داره به خواهر کوچولوم میده؟»

ناتسو در حالی که این را زیر لب زمزمه می‌کرد، با چشمانی ریزشده به آنیا و دامیان خیره شد.

هنگامی که دامیان سالن را ترک کرد، او مانند پلنگی کمین‌کرده از مخفیگاهش بیرون جست: «هی خواهر کوچولو، دزموند چیکارت داشت؟»

آنیا که از حضور ناگهانی او غافلگیر شده بود، کمی به عقب پرید و با رنگی پریده گفت: «چرا هی اینطوری ظاهر میشی؟ آخرش سکته ام میدی!!!»

سپس کمی مکث کرد و ادامه داد: «دامیان... بهم گفت برای جبران نجات دادنش میخواد ببرتم بیرون!»

آنیا این جملات را کاملاً بی‌خیال بر زبان آورد؛ در حالی که برای ناتسو، تک‌تک این کلمات حکم هیزم‌هایی را داشتند که شعله‌ی خشمش را به طرز وحشتناکی می‌افروختند.

او در حالی که مشتش را محکم می‌فشرد، دندان‌قروچه‌ای کرد و گفت: «د... دامیان؟ از کی تا حالا با اسم صداش میزنی؟؟!»

آنیا آه خسته‌ای کشید: «الان این مسئلهٔ مهمیه؟»

ناتسو جلو رفت: «معلومه که مهمه اون...»

اما آنیا اجازه نداد حرفش را تمام کند: «بیخیال داداش بزرگه دست از شک کردن بهش بر دار اون آدم بدی نیست حتی اگه یه زمانی آدم بدی بشه من اول از همه میفهمم مگه نه؟»

ناتسو در حالی که به زمین خیره شده بود، دستش را محکم‌تر فشرد: «مشکل همینه!»

آنیا با کنجکاوی پرسید: «چی؟»

ناتسو ادامه داد: «چرا..چرا اینقدر به اون تواناییت اعتماد داری؟ می‌دونی ...آدما گاهی می تونن افکارشون رو کنترل کنن گاهی حتی اونقدر با خودشون روراست نیستن که اونا هم کاملا دروغن....اونموقع چطور میگی امکان نداره نفهمی کی بده یا کی خوبه؟»

آنیا که با تعجب به سخنرانی ناتسو گوش می‌داد، وقتی حرفش تمام شد لبخند کوتاهی زد: «داداش بزرگه...خودت گفتی مگه نه؟»

ناتسو چشمانش گرد شد: «چیو؟!!»

آنیا صدایش را آرام‌تر کرد: «خودت بهم گفتی که همیشه ازم مراقبت میکنی!»
او مکثی کرد و ادامه داد:« پس حتی اگه اون آدم بدی باشه و من متوجه این نشم مگه تو نمیای تا نجاتم بدی؟»

ناتسو که از پرسش ناگهانی آنیا جا خورده بود، با گونه‌هایی که از خجالت سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت: «ت...تو...»

آنیا با خنده ادامه داد: «چون تو اینقدر مراقبمی پس میتونم یکم هم که شده بیخیال باشم مگه نه؟»

ناتسو که دیگر توان چشم در چشم شدن با آنیا را نداشت، دستش را که پیش‌تر مشت شده بود بر پیشانی‌اش گذاشت و زیر لب گفت: «اصلا هرکاری میخوای بکن...»

سپس بدون گفتن چیزی دیگر، از آنجا دور شد.

آنیا در حالی که لبخند می‌زد، طوری که فقط خودش می‌شنید، گفت: «تا کی قراره اینطوری رفتار کنی؟...»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۰)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

💕 eye and waiting you💕[~part 33~]دامیان : میدونم ... الان کا...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط