holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂
پارت هفتم: سقوط ملکه رانوی
آدریانا آخرین قدمهایش را روی رانوی برداشت و با لبخند مخصوصش مقابل دوربین ها ایستاد.صدای تشویق سالن بلند شد.
چند دقیقه بعد،با تمام شدن شو،به سمت آدریان،الورا و الکساندر رفت.
الورا با هیجان دست تکون داد:
—آدریانااا! فوق العاده بودی!😭❤️
آدریانا لبخندی زدو خواست جوابش رو بده،اما ناگهان سرش گیج رفت.دستش رو روی پیشونیش گذاشت و قدمی برداشت.
—الورا.. من...
هنوز جملهاش تموم نشده بود که زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد.
—آدریانااا😭
الورا خودش رو به خواهرش رسوند و گریه صداش زد.
آدریان با وحشت کنارش زانو زد.
—آدریاناا!صدای منو میشنوی؟چشماتو بازکن!
اما آدریانا هیچ واکنشی نشون نداد.
آدریان با صدایی جدی رو به الکساندر گفت:
—سریع آمبولانس رو خبر کن!
الورا دست خواهرش رو گرفته بود و اشک هایش بی وقفه روی صورتش میریخت.
—خواهش میکنم بیدار شو... آدریانا،توروخدا منو تنها نذار!😭
آدریان دست آدریانا رو گرفت و برای اولین بار،ترس واقعی رو تو چشماش دیده میشد.
آهسته زمزمه کرد:
—تو حق نداری منو اینطوری بترسونی...میشنوی؟تو هنوز کلی دعوا باهام داری!
چند دقیقه بعد،امدادگران رسیدند و آدریانا رو به بیمارستان منتقل کردن.
آدریان تمام مسیر کنارش موند و دستش رو رها نکرد.
یک ساعت بعد،دکتر از اتاق بیرون اومد.
آدریان فورا جلو رفت.
—حالش چطوره؟
دکتر نگاهی بهش انداخت و گفت:
-فعلا وضعیتش پایداره،اما باید چند آزمایش انجام بشه تا علت بیهوشی مشخص بشه.
آدریان نفس حبس شدهاش رو بیرون داد.
اما وقتی پزشک رفت،گوشی الکساندر زنگ زد.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
«این تازه شروع ماجراست. اگه میخواید آدریانا زنده بمونه،از گذشتهی این خانواده فاصله بگیرید.»
الکساندر با نگرانی به آدریان نگاه کرد.
آدریان پیام را موند و چهرهاش سرد شد.
—اشتباه بزرگی کردن...چون حالا دیگه شخصاً وارد این بازی میشم.
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
آدریانا آخرین قدمهایش را روی رانوی برداشت و با لبخند مخصوصش مقابل دوربین ها ایستاد.صدای تشویق سالن بلند شد.
چند دقیقه بعد،با تمام شدن شو،به سمت آدریان،الورا و الکساندر رفت.
الورا با هیجان دست تکون داد:
—آدریانااا! فوق العاده بودی!😭❤️
آدریانا لبخندی زدو خواست جوابش رو بده،اما ناگهان سرش گیج رفت.دستش رو روی پیشونیش گذاشت و قدمی برداشت.
—الورا.. من...
هنوز جملهاش تموم نشده بود که زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد.
—آدریانااا😭
الورا خودش رو به خواهرش رسوند و گریه صداش زد.
آدریان با وحشت کنارش زانو زد.
—آدریاناا!صدای منو میشنوی؟چشماتو بازکن!
اما آدریانا هیچ واکنشی نشون نداد.
آدریان با صدایی جدی رو به الکساندر گفت:
—سریع آمبولانس رو خبر کن!
الورا دست خواهرش رو گرفته بود و اشک هایش بی وقفه روی صورتش میریخت.
—خواهش میکنم بیدار شو... آدریانا،توروخدا منو تنها نذار!😭
آدریان دست آدریانا رو گرفت و برای اولین بار،ترس واقعی رو تو چشماش دیده میشد.
آهسته زمزمه کرد:
—تو حق نداری منو اینطوری بترسونی...میشنوی؟تو هنوز کلی دعوا باهام داری!
چند دقیقه بعد،امدادگران رسیدند و آدریانا رو به بیمارستان منتقل کردن.
آدریان تمام مسیر کنارش موند و دستش رو رها نکرد.
یک ساعت بعد،دکتر از اتاق بیرون اومد.
آدریان فورا جلو رفت.
—حالش چطوره؟
دکتر نگاهی بهش انداخت و گفت:
-فعلا وضعیتش پایداره،اما باید چند آزمایش انجام بشه تا علت بیهوشی مشخص بشه.
آدریان نفس حبس شدهاش رو بیرون داد.
اما وقتی پزشک رفت،گوشی الکساندر زنگ زد.
پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
«این تازه شروع ماجراست. اگه میخواید آدریانا زنده بمونه،از گذشتهی این خانواده فاصله بگیرید.»
الکساندر با نگرانی به آدریان نگاه کرد.
آدریان پیام را موند و چهرهاش سرد شد.
—اشتباه بزرگی کردن...چون حالا دیگه شخصاً وارد این بازی میشم.
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۵۷۱
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط