{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه متروکه

خانه متروکه
خوانواده الیس به تازگی وارد خونه ای در شرق امریکا شده بودند.
الیس از اون خونه خوشش نمیومد و میگفت خیلی قدیمی و کهنس من خونه های جدید دوست دارم.
برادر کوچیکشم اونو مسخره میکرد.
از اون جایی که الیس شجاع بود و همش با دوستش دنبال چیزای ترسناک بودن, اون خونه هم پر از جن و روح بود.
مادر و پدر و برادر کوچیک الیس به خونه مادر بزرگ رفتن و الیس اونجا تنها موند.اما دوستشو اورد و با هم موندن.اونا دبیرستانی بودن.اخر شب بود و الیس و دوستش میخاستند بخوابند.الیس رفت طبقه پایین تا اب بخوره.دپستش تو دستشویی داشت مسواک میزد که صدای در اومد.فکر کرد که الیسه درو باز کرد اما کسی نبود فکر کرد الیس اذیتش کرده.خلاصه رفت تو اتاق الیس تو اتاق بود با لحنی که طنز امیز بود به الیس گفت چرا در نیزنی فرار میکنی؟
الیس چشماش گرد شد گفت من من که در نزدم حتما خیالاتی شدی.خلاصه اونا خوابیدن.نصفه شب دپست الیس که اسمش ساندرا بود تشنش شد و بلند شد که اب بخوره امه یادش به صدای در افتاد و الیسو صدا زد که با هم برن.اومدن پایین ساندرا داشت اب میخورد که یهو صدای در اومد در قژ قژ میکر صدایی مثل ییییییییی دوتاشون چشاشون گرد شد و نگاهشون به هم دوخته شد.اون صدا از انباری اومد الیس زیر لب گفت لعنت به این خونه.دنبال صدا نرفتن رفتن خوابیدن.الیس دختره نترسی بود اما شب همش کابوس میدید.صبح بلند شدن و رفتن مدرسه.ساندرا سر کلاس به الیس گفت:الیس میخوایی بریم خونه ما.الیس میخاست موافقت کنه اما گفت ماامن و بابام مسعولیت خونه رو به من سپرذن نمیتونم برم.بعد از مدرسه دوباره به خونه رفتن.رسیدن رفت داخل اتاق که مشقشونو انجام بدن.الیس گفت وای ساندرا حالا ناهارو چیکار کنیم.ساندرا گفت من میرم میگیرم الیس گفت باشه.ساندرا از خونه رفت بیرون.الیس تو اتاق بود که دوباره صدای باز شدن در انباری اومد.الیس رفت ببینه که خونه خیلی بزرگ بود.در باز بود چراغو روشن کرد اما روشن نشد با یه چراغ غوه لاین نوری رو توی زیر زمین انداخت.اونجا پر از وسایل بود.الیس یه البومو دیدی.برداشت توشو نگاه کرد. عکسایه یه زوج بود.اما هر بار قیافه زنا فرق میکرد یکی چاق یکی لاغر یکی زشت یکی زیبا اما مرد همیشه یه نفر بود.




دوستان از این به بعد هم ترسناک میزارم هم تیلور.
دیدگاه ها (۱۲)

الیسبه صفحه های بعد که رسید دید کنده شدن.البومو بست دید از پ...

نگاهی به هم کردند باورشان نمیشد...بالاخره به این نتیجه رسید...

moteharek taylor joooooon

T.S my looooooovvvvveeeee

بارون اول

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:⁶م.ک نگاه مشکوکی به جونگکوک‌ انداخت.م.ک: ...

دکوی شرور

برادر ناتنی

پارت ۹ #پشت غرورتساعت ۱۱:۵۷ شب بود.اما جلوی یه ساختمان قدیمی...

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط