برای فرشته من
نمیدونم چی بگم، خیلی سخته برام این جملات رو به زبون بیارم یا حتی بنویسم؛ ولی تا ننویسم آروم نمیگیرم!
پس مینویسم به یادِ تو عزیزدوردونهِ من، تا که شاید به این آسونی از یاد نری. با داغِ تازه دلم مینویسم، با لرزش دستام مینویسم ازت قشنگِ من؛
سخته...خیلی سخت تر از اینکه فکرشو بکنی. حتی برای منی که خیلی سریع همه چیز رو باور میکنم و به قول تو انسان ساده ای هستم، باور کردن و هضم کردن این حجم از اتفاق در طی چند ساعت آسون نیست!
ذره به ذره وجودم میلرزه اما مینویسم از تو؛ از وجودت که روزی زندگیم رو سبز تر کرد، از حضورِ گاه و بیگاهت توی راهرو خونمون، مینویسم از تو و قلبِ دردمندِ مهربونت که حالا زیرِ خروار خاکه.
من برای افراد زیادی لباس مشکی تنم کردم، ولی آخه تو گلی؟ نه نه... من نمیتونم. هیچکدوممون نمیتونیم...
بدون امید دادن هات، بدون نامه هایی که توی تولد هامون بهمون میدادی، بدون خنده هات، بدون تو... یعنی ما میتونیم؟
همیشه بهم میگفتی "ناشکری نکن دختر، تقدیر و قسمت ما این بوده" منم قول میدادم دیگه ناشکری نکنم. ولی میدونی این چند روز چند بار قولم رو شکستم؟ میدونی این چند روز چند دفعه ناشکری کردم؟ ناشکری همون خدایی رو کردم که تورو توی سرنوشت من قرار داد! نفرین کردمش و لعنت به من... ولی چرا؟
من که جز "دختری با موهای خرماییِ کوتاه و چشمای مشکی، زبون شیرین و قلبی پر مهر، عشقِ کتاب و شکرگذار خدایی که بالای سرشه" چیز دیگهای از تو ندیدم!
ناشکری کردم شاید غلط کردم ولی اگه عدالتی بود و هست، گلی من الان باید اینجا میبود.. باید در کنار من نفس میکشید!
من ناشکری کردم و شاید اشتباه کردم اما اگه خدایی هست، نباید سرنوشت تنها فرشتهی من رو اینطور رقم میزد.
من ناشکری خدارو کردم اما شاید هم که درست کردم!
حرف دیگهای ندارم، حداقل نه حالا... شاید بعد ها دوباره نوشتم ازت شاید اون زمان، زمان بهتری باشه؛ هر چند که بعد از تو "زمان بهتری" برای من وجود نداره.
اما قرین به پایان این سخن طولانی؛
میخوام که قسم بخورم به تو و جانِ بیجانِ تو که ارزشمندتر از روح و جانِ منِ..
قسم میخورم به تمام لحظه هایی که کنارت بودم و کنارم بودی. قسم میخورم به "ما" که بعد از تو دیگه وجود نداره.
قسم میخورم به اسمت، گلیِ عزیزم...
که قولِ زنانه ای که روزی بهت دادم رو نشکنم.
قول دادم امیدم رو حتی شده به اندازه یک جوانه توی قلبم حفظ کنم، غم رو از خودن دور کنم و قوی بمونم...
هر چند که سخت و شاید هم نشدنیه اما باز هم تمام سعی خودم رو میکنم که عهدِ روزگارِ کودکی خودمون رو نشکنم.(البته که باید از این روز ها گذشت)... برخلاف تو که شکستی و قولِ "ابدیتمون برای هم" رو زیر پا گذاشتی.
و در روزِ سومِ نبودنت قلبِ من؛
قول میدم به تو که روزی به یاد تو کتابی بنویسم... در توصیف زیبایی هات گلیِ من، کتابی هزار صفحه ای مینویسم و اطمینان پیدا میکنم که هزاران نفر اون رو بخونن!
برای آرزویی که روزی همراه هم جوانهاش رو در باغچه زندگیمون کاشتیم، و عهد بستیم که "باهم" کتابی بنویسیم... من تقبل میکنم و به تنهایی، مینویسم از وجودِ پر وجودت و به کاغذ میارم تمام تو رو... بلکه کمی شادی به روحِ زنده تو برسه و جسمت با آرامش به خواب بره.
و در آخر؛ قسم میخورم به اون خدایی که با تمام وجودت بهش ایمان و امید داشتی...
که تا ابد و برای همیشه،
دوستت داشته باشم و یادِ تورو هیچوقت از یادم نبرم. هر چند که اگر بخوام هم کارِ شدنیای نیست!
برای آخرین بار، ازت میخوام که بهم قول بدی... قولی که برخلاف قبلی ها نشکنه!
قول بده که هر روز به دیدنم بیای، چند دقیقه ای رو کنارِ منِ بینوا بنشینی و نوازشم کنی، قول بده حواست به منی که حالا مثالی از کودکی یتیمم باشه چراکه من همچنان همون آیدای کوچولوی تو هستم که نیاز به مراقبت داره.
و به قول خودت که یه بار نوشتی برام و خوندی: [ما که بعید میدانم، اما آن شاپرک آزاد در آسمان ها شاید روزی طعم آرامش چشد]
به آرامش برس عزیزِ آیدا، در آسمان ها به آرامش برس چرا که زمین لیاقت تورو نداشته و نداره.
• احتمالا آخرین پست این پیج •
- از طرف دوست کودکی و کسی که همراهت نویسنده شد، از طرف آیدای تو که در انتظار تو میپوسه و امیدواره به آرامش رسیده باشی؛ به تویی که خیلی زود تنهاش گذاشتی
- با اشک های بسیار... برای گلیِ عزیزم(صاحب این پیج) که دیگه در بین ما نیست.
- خواستارِ یک فاتحهی کوتاه هستم، و دعایی از صمیم قلبتون برای آرامشش🖤
(این پیج یادگار اونه، منم اجازه دست زدن بهش رو ندارم. اما قطعا دیگه فعالیتی نخواهد داشت، البته شاید هم بعد ها سری به اینجا زدم!)
پس مینویسم به یادِ تو عزیزدوردونهِ من، تا که شاید به این آسونی از یاد نری. با داغِ تازه دلم مینویسم، با لرزش دستام مینویسم ازت قشنگِ من؛
سخته...خیلی سخت تر از اینکه فکرشو بکنی. حتی برای منی که خیلی سریع همه چیز رو باور میکنم و به قول تو انسان ساده ای هستم، باور کردن و هضم کردن این حجم از اتفاق در طی چند ساعت آسون نیست!
ذره به ذره وجودم میلرزه اما مینویسم از تو؛ از وجودت که روزی زندگیم رو سبز تر کرد، از حضورِ گاه و بیگاهت توی راهرو خونمون، مینویسم از تو و قلبِ دردمندِ مهربونت که حالا زیرِ خروار خاکه.
من برای افراد زیادی لباس مشکی تنم کردم، ولی آخه تو گلی؟ نه نه... من نمیتونم. هیچکدوممون نمیتونیم...
بدون امید دادن هات، بدون نامه هایی که توی تولد هامون بهمون میدادی، بدون خنده هات، بدون تو... یعنی ما میتونیم؟
همیشه بهم میگفتی "ناشکری نکن دختر، تقدیر و قسمت ما این بوده" منم قول میدادم دیگه ناشکری نکنم. ولی میدونی این چند روز چند بار قولم رو شکستم؟ میدونی این چند روز چند دفعه ناشکری کردم؟ ناشکری همون خدایی رو کردم که تورو توی سرنوشت من قرار داد! نفرین کردمش و لعنت به من... ولی چرا؟
من که جز "دختری با موهای خرماییِ کوتاه و چشمای مشکی، زبون شیرین و قلبی پر مهر، عشقِ کتاب و شکرگذار خدایی که بالای سرشه" چیز دیگهای از تو ندیدم!
ناشکری کردم شاید غلط کردم ولی اگه عدالتی بود و هست، گلی من الان باید اینجا میبود.. باید در کنار من نفس میکشید!
من ناشکری کردم و شاید اشتباه کردم اما اگه خدایی هست، نباید سرنوشت تنها فرشتهی من رو اینطور رقم میزد.
من ناشکری خدارو کردم اما شاید هم که درست کردم!
حرف دیگهای ندارم، حداقل نه حالا... شاید بعد ها دوباره نوشتم ازت شاید اون زمان، زمان بهتری باشه؛ هر چند که بعد از تو "زمان بهتری" برای من وجود نداره.
اما قرین به پایان این سخن طولانی؛
میخوام که قسم بخورم به تو و جانِ بیجانِ تو که ارزشمندتر از روح و جانِ منِ..
قسم میخورم به تمام لحظه هایی که کنارت بودم و کنارم بودی. قسم میخورم به "ما" که بعد از تو دیگه وجود نداره.
قسم میخورم به اسمت، گلیِ عزیزم...
که قولِ زنانه ای که روزی بهت دادم رو نشکنم.
قول دادم امیدم رو حتی شده به اندازه یک جوانه توی قلبم حفظ کنم، غم رو از خودن دور کنم و قوی بمونم...
هر چند که سخت و شاید هم نشدنیه اما باز هم تمام سعی خودم رو میکنم که عهدِ روزگارِ کودکی خودمون رو نشکنم.(البته که باید از این روز ها گذشت)... برخلاف تو که شکستی و قولِ "ابدیتمون برای هم" رو زیر پا گذاشتی.
و در روزِ سومِ نبودنت قلبِ من؛
قول میدم به تو که روزی به یاد تو کتابی بنویسم... در توصیف زیبایی هات گلیِ من، کتابی هزار صفحه ای مینویسم و اطمینان پیدا میکنم که هزاران نفر اون رو بخونن!
برای آرزویی که روزی همراه هم جوانهاش رو در باغچه زندگیمون کاشتیم، و عهد بستیم که "باهم" کتابی بنویسیم... من تقبل میکنم و به تنهایی، مینویسم از وجودِ پر وجودت و به کاغذ میارم تمام تو رو... بلکه کمی شادی به روحِ زنده تو برسه و جسمت با آرامش به خواب بره.
و در آخر؛ قسم میخورم به اون خدایی که با تمام وجودت بهش ایمان و امید داشتی...
که تا ابد و برای همیشه،
دوستت داشته باشم و یادِ تورو هیچوقت از یادم نبرم. هر چند که اگر بخوام هم کارِ شدنیای نیست!
برای آخرین بار، ازت میخوام که بهم قول بدی... قولی که برخلاف قبلی ها نشکنه!
قول بده که هر روز به دیدنم بیای، چند دقیقه ای رو کنارِ منِ بینوا بنشینی و نوازشم کنی، قول بده حواست به منی که حالا مثالی از کودکی یتیمم باشه چراکه من همچنان همون آیدای کوچولوی تو هستم که نیاز به مراقبت داره.
و به قول خودت که یه بار نوشتی برام و خوندی: [ما که بعید میدانم، اما آن شاپرک آزاد در آسمان ها شاید روزی طعم آرامش چشد]
به آرامش برس عزیزِ آیدا، در آسمان ها به آرامش برس چرا که زمین لیاقت تورو نداشته و نداره.
• احتمالا آخرین پست این پیج •
- از طرف دوست کودکی و کسی که همراهت نویسنده شد، از طرف آیدای تو که در انتظار تو میپوسه و امیدواره به آرامش رسیده باشی؛ به تویی که خیلی زود تنهاش گذاشتی
- با اشک های بسیار... برای گلیِ عزیزم(صاحب این پیج) که دیگه در بین ما نیست.
- خواستارِ یک فاتحهی کوتاه هستم، و دعایی از صمیم قلبتون برای آرامشش🖤
(این پیج یادگار اونه، منم اجازه دست زدن بهش رو ندارم. اما قطعا دیگه فعالیتی نخواهد داشت، البته شاید هم بعد ها سری به اینجا زدم!)
- ۲۳۱.۹k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط