پارت ۱۴

صبح روز بعد، رفتم آشپزخانه. تهیونگ اونجا نبود. عجیب بود. همیشه صبح‌ها اونجا بود. ولی امروز نه.

از یکی از خدمتکارها پرسیدم.

· آقای تهیونگ کجان؟

& (با ترس) نمی‌دونم خانم. صبح زود رفتن. گفتن تا شب برنمی‌گردن.

نفس راحتی کشیدم. یه روز بدون تهیونگ. یه روز بدون ترس.

کارهای عمارت رو انجام دادم. ولی حواسم پرت بود. به دیشب. به حرف‌هاش. «تو منو یاد خودم می‌ندازی.» چرا این حرف انقدر تو سرم می‌چرخید؟

ظهر، رفتم طبقه‌ی سوم. همون راهروی تاریک. داشتم کف رو تمیز می‌کردم که یه در نیمه‌باز دیدم. اتاقی که همیشه قفل بود. ولی امروز باز بود.

ناخودآگاه نزدیک شدم. به داخل نگاه کردم. اتاق تاریک بود. ولی یه چیز توجه‌م رو جلب کرد. یه قاب عکس روی میز. قدیمی. خاک گرفته.

وارد شدم. قاب رو برداشتم. گرد و خاک روش رو پاک کردم.

عکس یه پسر بچه بود. حدوداً ۱۰ ساله. با چشم‌های سیاه و موهای تیره. کنارش یه زن. با لبخند. پشت عکس نوشته شده بود: «تهیونگ و مادرش. ۱۰ سالگی.»

قلبم لرزید. این تهیونگ بود. بچه. معصوم. با یه لبخند واقعی.

زیر عکس، یه دفترچه‌ی کوچیک بود. بازش کردم. خط بچگونه. «امروز مامان رفت. گفت برمی‌گرده. ولی برنگشت. از اون روز دیگه هیچ‌کس رو باور نکردم.»

اشک تو چشم‌هام جمع شد. تهیونگ. این تهیونگ بود. یه بچه‌ی ۱۰ ساله که مادرش ترکش کرده بود. و از اون روز، سنگ شده بود. سرد شده بود.

صدای قدم‌هایی از راهرو اومد. سریع دفترچه رو گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم. ولی دیر شده بود.

تهیونگ تو راهرو ایستاده بود. با چشم‌هایی که می‌درخشید. عصبانی. خیس.
& (با صدای برنده) تو اون اتاق چیکار می‌کردی؟

قلبم ایستاد.

· م... من فقط...

& (جلو اومد و مچ دستم رو گرفت) جواب بده!

· ع... عکس بود. تو و مادرت. و یه دفترچه...

تهیونگ رنگش پرید. دستش رو شل کرد. چند ثانیه سکوت. بعد به دیوار تکیه داد. نفس‌هاش تند بود.
& (آروم) تو نباید اونو می‌دیدی. هیچ‌کس نباید می‌دید.

· م... متاسفم. نمی‌دونستم.

& (سرش رو بلند کرد) حالا که دونستی، شاید بفهمی چرا اینجوری‌ام. چرا سردم. چرا به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنم. حتی به تو.

قلبم فشرده شد. یه قدم جلو رفتم.

· تهیونگ... تو تنها نیستی.

& (پوزخند سردی زد) برو. همین الان. قبل از اینکه کاری کنم پشیمون بشی.

رفتم. ولی این بار، از ترس نبود. از درد بود. چون حالا می‌فهمیدم چرا تهیونگ اینجوریه. و این فهمیدن، عشقم رو بیشتر می‌کرد. و عشق بیشتر، یعنی درد بیشتر.
دیدگاه ها (۱۶)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

dark life = 27

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط