p:⁴
.اگه گشنم نبود محال بود اصلا طرفش برم ...از زیر دستش رد شدم و وایسادم جلو ماکروفر ..درجه رو زدم و دکمه ی روشنشو فشار دادم و بعد برگشتم سمتش..
تهیونگ:همین؟
ا/ت:اره
تهیونگ:بعد اونوقت جنابعالی از کجا میدونی؟
ا/ت:از اونجایی که ۱۰ سال کار خونه کردم...
اینو که گفتم دیگ چیزی نگفت ...و نشست روی صندلی ..منم نشستم صندلی روبه روش..هردومون ساکت بودیم ...منتظر بودیم غذا گرم شه ...تا اینکه شروع کرد حرف زدن..یه جورایی گذروندن زمان..چمیدونم
تهیونگ:از کی ...خدمتکار شدی؟
بعد یکم مکث گفتم:مگه مهمه؟
خونسرد نگام کرد و گفت: نه...برای منی که توی یه ثانیه میتونم کلا زندگیتو بکشم بیرون...
نگام دوختم به ماکروفر نفسمو دادم بیرون..لجبازی با این ادم انتها نداره...
ا/ت:از بچگی...وقتی ۷ سالم بود...
تهیونگ:بعد ۱۰ سال کاری کردی؟؟..اونوقت چطوری؟
نگام و دادم بهش و گفتم:چی چطوری؟
تهیونگ:اگه ۱۰ سال کاری کردی الان باید ۱۷ سالت باشه...
نزاشتم حرفش تموم شه و گفتم:خب اره...۱۷ سالمه..
مکث کرد و هیچی نگفت..بعد چن مین گفت:واقعا؟
ا/ت:اره..من که اون روز گفتم..
تهیونگ:فک کردم دوروغ میگی که در بری...
اول با تعجب بعد با حرص نگاش کردم ...واقعا که فکراشم خودخواهانس...چطور فکر کرد دورغ میگم ...یعنی با خودش گفته بالای ۱۷ سال سنمه ...نه بهم خیلی میخورهه؟!... واقعا که...نگام و دادم به دستمام و باهاشو ور میرفتم ..بیشتر گوشه ناخونام و چنگ مینداختم ...تا اینکه صدای ماکروفر بلند شد ...صدای کشیده شدن صندلیش با صدای خودش یکی شد ...
تهیونگ:بیا اینو قطع کن من سر در نمیارم..
مثلا رئیسه این عمارت به این بزرگیه ...کارخونه اداره میکنه ...رئیس یه شرکته ...کلی خدمتکار زیر دستش کار میکنه ...یه عالمه درس خونده..خیلی باهاشو مرموزانه رفتار میکنه....بعد بلد نیست با ماکروفر کار کنه...از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت ماکروفر...دکمه خاموشش و زدم که صداش قطع شد ..قفل درش باز شد ...درشو باز کردم و دستم و بردم داخل تا غذا رو در بیارم که دستم روی هوا گرفته شد...
تهیونگ:میشه بگی داری چیکار میکنی؟
ا/ت:خب...داشتم غذا رو در میاوردم...
تهیونگ:بعد خانم اشپز..بدون دستگیره!
یه نگاه به دستم کردم ...عهه...خوب شد گفت یادم رفت ...
ا/ت:حواسم نبود..
تهیونگ:حواست کجا بود ....خوب بود میزاشتم دستت کباب میشد ...دوساعتم اینجا ابغوره میگرفتی...
دستمو ول کرد ...که اومدم اینور...خب حالا انگار چی شده ..اصلا دسته خودمه به توچه فضول...اون موقعه که سوخت گریه نکردم الان گریه کنم ...اهه...برگشتم نشستم روی صندلیم ...که بعد چن مین غذا رو گذاشت جلوم ...خودشم نشست ...اروم شروع کرد خوردن ...اممم..چه غذایی...چقد خوشگله...دلم نمیاد بخورمش ...ولی معدم یه چیزه دیگه میگه ...بیشتر از این فکر کردن و صلاح ندیدم و چنگال و برداشتم و شروع کردم خوردن ...تند ..تند میخوردم انگار دنبالم بود...که یه تیکه پرید تو گلمو افتادم به سرفه کردن ..
تهیونگ:چته مگه قصد کشت داری...یکم اروم تر بلومبون ...فرار نمیکنه
همینطور که غر میزد دستش پشتم نشست و اروم میزد رو کمر و با دسته دیکش لیوان اب و داد دستم یکم ازش خوردم ..که حالم بهتر شدم ..بی توجه دوباره شروع کردم خوردن ...تموم که شد سرم و اوردم بالا ..که نگام به چشم های خیرش افتاد ...قبل از اینکه بخواد چیزی بگه بی اراده گفتم:اون و نمیخوری...
با چشمام به غذای جلوش خیره شدم ....چم شده بود...چرا نمیشد جلوی خوردنم و بگیریم..قبلا میخوردم ...ولی نه در حد اینکه بخوام غذای یکی دیگم بگیرم....پشیمون شدم از حرفم ..خواستم بگم ..ببخشید که ...بشقابشو گذاشت جلوم...نگاه کن خودش گذاشت من نگفتم ...دوباره شروع کردم به خوردن ..و بعداز اینکه تموم شد یه نفس راحت کشیدم ...
تهیونگ:خوشمزه بود...
ا/ت:اره...این چه غذایی بود
تهیونگ:لازانیا...حاضر تو یخچال بود دیگ اینو گرم کردم ...مگه تا حالا نخوردی؟
ا/ت:نه..اممم..ببخشید غذا تو خوردم ...تو...سیر شدی ...
تهیونگ:اره...یه لیوان اب برام بیار..صورتتم بشور..مثل بچه ها غذا میخوری
انقدی غذائه خوشمزه بود..اصلا تو فاز نبودم ...
شرط ۵۰ تا لایک
هر چی عشقی کامنت😂
تهیونگ:همین؟
ا/ت:اره
تهیونگ:بعد اونوقت جنابعالی از کجا میدونی؟
ا/ت:از اونجایی که ۱۰ سال کار خونه کردم...
اینو که گفتم دیگ چیزی نگفت ...و نشست روی صندلی ..منم نشستم صندلی روبه روش..هردومون ساکت بودیم ...منتظر بودیم غذا گرم شه ...تا اینکه شروع کرد حرف زدن..یه جورایی گذروندن زمان..چمیدونم
تهیونگ:از کی ...خدمتکار شدی؟
بعد یکم مکث گفتم:مگه مهمه؟
خونسرد نگام کرد و گفت: نه...برای منی که توی یه ثانیه میتونم کلا زندگیتو بکشم بیرون...
نگام دوختم به ماکروفر نفسمو دادم بیرون..لجبازی با این ادم انتها نداره...
ا/ت:از بچگی...وقتی ۷ سالم بود...
تهیونگ:بعد ۱۰ سال کاری کردی؟؟..اونوقت چطوری؟
نگام و دادم بهش و گفتم:چی چطوری؟
تهیونگ:اگه ۱۰ سال کاری کردی الان باید ۱۷ سالت باشه...
نزاشتم حرفش تموم شه و گفتم:خب اره...۱۷ سالمه..
مکث کرد و هیچی نگفت..بعد چن مین گفت:واقعا؟
ا/ت:اره..من که اون روز گفتم..
تهیونگ:فک کردم دوروغ میگی که در بری...
اول با تعجب بعد با حرص نگاش کردم ...واقعا که فکراشم خودخواهانس...چطور فکر کرد دورغ میگم ...یعنی با خودش گفته بالای ۱۷ سال سنمه ...نه بهم خیلی میخورهه؟!... واقعا که...نگام و دادم به دستمام و باهاشو ور میرفتم ..بیشتر گوشه ناخونام و چنگ مینداختم ...تا اینکه صدای ماکروفر بلند شد ...صدای کشیده شدن صندلیش با صدای خودش یکی شد ...
تهیونگ:بیا اینو قطع کن من سر در نمیارم..
مثلا رئیسه این عمارت به این بزرگیه ...کارخونه اداره میکنه ...رئیس یه شرکته ...کلی خدمتکار زیر دستش کار میکنه ...یه عالمه درس خونده..خیلی باهاشو مرموزانه رفتار میکنه....بعد بلد نیست با ماکروفر کار کنه...از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت ماکروفر...دکمه خاموشش و زدم که صداش قطع شد ..قفل درش باز شد ...درشو باز کردم و دستم و بردم داخل تا غذا رو در بیارم که دستم روی هوا گرفته شد...
تهیونگ:میشه بگی داری چیکار میکنی؟
ا/ت:خب...داشتم غذا رو در میاوردم...
تهیونگ:بعد خانم اشپز..بدون دستگیره!
یه نگاه به دستم کردم ...عهه...خوب شد گفت یادم رفت ...
ا/ت:حواسم نبود..
تهیونگ:حواست کجا بود ....خوب بود میزاشتم دستت کباب میشد ...دوساعتم اینجا ابغوره میگرفتی...
دستمو ول کرد ...که اومدم اینور...خب حالا انگار چی شده ..اصلا دسته خودمه به توچه فضول...اون موقعه که سوخت گریه نکردم الان گریه کنم ...اهه...برگشتم نشستم روی صندلیم ...که بعد چن مین غذا رو گذاشت جلوم ...خودشم نشست ...اروم شروع کرد خوردن ...اممم..چه غذایی...چقد خوشگله...دلم نمیاد بخورمش ...ولی معدم یه چیزه دیگه میگه ...بیشتر از این فکر کردن و صلاح ندیدم و چنگال و برداشتم و شروع کردم خوردن ...تند ..تند میخوردم انگار دنبالم بود...که یه تیکه پرید تو گلمو افتادم به سرفه کردن ..
تهیونگ:چته مگه قصد کشت داری...یکم اروم تر بلومبون ...فرار نمیکنه
همینطور که غر میزد دستش پشتم نشست و اروم میزد رو کمر و با دسته دیکش لیوان اب و داد دستم یکم ازش خوردم ..که حالم بهتر شدم ..بی توجه دوباره شروع کردم خوردن ...تموم که شد سرم و اوردم بالا ..که نگام به چشم های خیرش افتاد ...قبل از اینکه بخواد چیزی بگه بی اراده گفتم:اون و نمیخوری...
با چشمام به غذای جلوش خیره شدم ....چم شده بود...چرا نمیشد جلوی خوردنم و بگیریم..قبلا میخوردم ...ولی نه در حد اینکه بخوام غذای یکی دیگم بگیرم....پشیمون شدم از حرفم ..خواستم بگم ..ببخشید که ...بشقابشو گذاشت جلوم...نگاه کن خودش گذاشت من نگفتم ...دوباره شروع کردم به خوردن ..و بعداز اینکه تموم شد یه نفس راحت کشیدم ...
تهیونگ:خوشمزه بود...
ا/ت:اره...این چه غذایی بود
تهیونگ:لازانیا...حاضر تو یخچال بود دیگ اینو گرم کردم ...مگه تا حالا نخوردی؟
ا/ت:نه..اممم..ببخشید غذا تو خوردم ...تو...سیر شدی ...
تهیونگ:اره...یه لیوان اب برام بیار..صورتتم بشور..مثل بچه ها غذا میخوری
انقدی غذائه خوشمزه بود..اصلا تو فاز نبودم ...
شرط ۵۰ تا لایک
هر چی عشقی کامنت😂
۱۳۹.۷k
۲۲ فروردین ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.