بدون کامنت خوندی خدا از توی هلقومت بکشش بیرون ۳۷

پارت سی و ۷

نام سناریوی:

《پرنسس دورگه من》

---

(راهروی شمالی. نزدیک اتاق کلارا. شب.)

(کلارا از کلاس برگشته. کیف کوچکش را با خودش دارد. شبدر سفید هنوز توی کیف است. خسته است. نه از درس. از روز. از این پنج روز. از همه چیز.)

(مارگارت پشت سرش می‌آید. ساکت. مثل همیشه.)

(به در اتاق می‌رسند. مارگارت چند قدم جلو می‌زند. دستگیره را می‌چرخاند. در را باز می‌کند.)

(مارگارت یخ می‌زند.)

(کلارا پشت سرش ایستاده. نمی‌بیند داخل را. فقط شانه‌های مارگارت را می‌بیند که سفت شده. دستش هنوز روی دستگیره است. تکان نمی‌خورد.)

· "مارگارت؟ چی شده؟"

(مارگارت جواب نمی‌دهد. فقط به داخل اتاق خیره شده. انگار چیزی دیده که نباید می‌دیده.)

· "مارگارت؟ برو کنار خب؟ چرا نمیری؟ تو مگه چی شـ..."

(کلارا چند قدم جلو می‌رود. از کنار مارگارت رد می‌شود. وارد اتاق می‌شود. کیف از دستش می‌افتد روی زمین.)

(صدای خشکی می‌آید. شبدر سفید از توی کیف بیرون می‌ریزد روی فرش.)

(کلارا حرفش را تمام نمی‌کند. نمی‌تواند.)

(جیمز.)

(جیمز توی اتاق است.)

(روی صندلی کنار پنجره نشسته. دست‌ها توی جیبش. پاها را دراز کرده. به پنجره نگاه می‌کند. انگار که مالک اینجاست. انگار که منتظر بوده.)

(کتابی از قفسه کلارا برداشته. گذاشته روی پایش. اما بازش نکرده. فقط نگه داشته. شاید بهانه. شاید برای اینکه کاری دستش باشد.)

(نور مهتاب از لای پرده می‌آید. صورتش نصفه روشن است. نصفه در سایه. نمی‌شود فهمید چه حسی دارد. سرد است. مثل همیشه.)

(مارگارت پشت در مانده. نمی‌تواند وارد شود. نمی‌تواند برود. فقط ایستاده. دهانش باز. رنگ پریده.)

(جیمز آرام سرش را برمی‌گرداند. نگاهش به کلاراست. بعد به مارگارت. بعد دوباره به کلارا.)

· "ندیمه جدیدت؟"

(صدایش عادی است. انگار که سلام کرده باشد. انگار که توی راهرو همدیگر را دیده باشند. نه توی اتاق کلارا. بدون اجازه. بدون خبر.)

(کلارا هنوز از جا تکان نخورده. کیف افتاده. شبدر سفید روی فرش. دست‌هایش خالی. نفسش بند آمده.)

(جیمز از صندلی بلند می‌شود. کتاب را می‌گذارد روی میز. دست‌ها را توی جیبش فرو می‌کند. چند قدم برمی‌دارد سمت کلارا. بعد می‌ایستد.)

· "پنج روزه نیامدم. نپرسیدی چرا؟"

(کلارا زبانش بند آمده. نه از ترس. نه از عصبانیت. از اینکه نمی‌فهمد. نمی‌فهمد چرا اینجاست. نمی‌فهمد چطور وارد شده. نمی‌فهمد چرا مارگارت در را برایش باز کرده. یعنی قفل نبوده؟ یعنی از قبل اینجا بوده؟ یعنی...)

(مارگارت پشت سر، با صدای لرزان می‌گوید)

مارگارت: "شاهدخت... من... در قفل بود... نمی‌دانم چطور..."

(جیمز نگاهی به مارگارت می‌اندازد. نگاهش سرد است. اما نه تهدیدآمیز. فقط... بی‌اعتنا.)

· "برو. می‌خواهم با شاهدخت تنها حرف بزنم."

(مارگارت به کلارا نگاه می‌کند. دنبال اجازه. کلارا هنوز چیزی نگفته. نمی‌تواند.)

مارگارت: "شاهدخت... اجازه می‌دهید؟"

(کلارا نفس عمیقی می‌کشد. دستش را می‌کشد روی صورتش. سعی می‌کند جمع و جور شود. نمی‌شود.)

· "برو."

(مارگارت سری تکون می‌دهد. عقب عقب می‌رود. در را می‌بندد. می‌رود.)

(جیمز به در نگاه می‌کند. بعد به کلارا.)

· "منم همینو گفته بودم."

· "تو حق نداری به ندیمه من دستور بدهی."

· "از ندیمه جدیدت راضی هستی؟ شخصاً برات انتخابش کردم."

(کلارا چند ثانیه نگاهش می‌کند. حرفش را نمی‌فهمد. بعد یهو همه چیز سر جایش می‌افتد.)

· "منظورت چیه؟"

· "یعنی دارم می‌گم ندیمه جدیدت رو من انتخاب کردم. انقدر درکش سخته؟"

· "خودتو به اون راه نزن! خیلی هم خوب می‌دونی منظورم چیه. کار تو بود انتقال سرنا؟"

(جیمز لبخند کوچکی می‌زند. نه گرم. نه سرد. فقط... تأیید.)

· "زیادی باهوشی شاهدخت. خب آره. کار من بود."

(کلارا هیچ واکنش ضعیفی نشان نمی‌دهد. نه عقب می‌رود. نه چشم‌هایش را برمی‌دارد. فقط محکم‌تر می‌ایستد. دیگر کافی است.)

· "چرا؟"

(جیمز چند ثانیه نگاهش می‌کند. بعد آرام، شمرده، با فاصله بین کلمات، طوری که هر کلمه مثل ضربه باشد.)

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۱۳)

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

ادامه‌ی پارت قبل درحالیکه موهایش خیس و حوله سانتی بلندی پوشی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①④ تو به کسی نیاز نداری تا کاملت...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط