سناریو ناگی پارت ۲
بچها چون جدیدا به خاطر مدارس سرم شلوغه پارتارو طولانی تر مینویسم🤗
ا/ت: میشه اینجا بشینم؟
ناگی: اره امروز رئو مدرسه نیومده
ا/ت: اها ممنون
ا/ت: ناگی کلاسات چطوره شنیدم فوتبالت خیلی خوبه
ناگی: خوبه میگذرونیم
ا/ت: پس اگه یه روز مسابقه داشتید حتما به من بگو میام تشویقت میکنم☺️
ناگی: اگه باختم چی
ا/ت: بهت دلداری میدم
(نمیدونم چرا یادtv girl افتادم)
ناگی: میدونی که لازم نیست بهم ترحم کنی
ا/ت: نامرد من فقط میخوام باهات حرف بزنم
نویسنده: ا/ت اخم ریزی میکنه و سرشو اونطرف برمیگردونه
ناگی به نظرش این حرف کیوت بود یکم لبخند میزنه
ناگی: خیلی خوب نمیخواستم ناراحتت کنم
نویسنده: اون دوتا بیشتر و بیشتر باهم گرم گرفتن درست مثل قهوه اول صبح
با اینکه بیشتر ا/ت حرف میزد ولی لذت بخش بود
نویسنده: ناگی حس کرد یکی به جزو رئو بهش اهمیت میده
نویسنده: روز ها گذشت و احساس این دو بهم دیگه بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه ناگی از این وضع پنهون کردن احساساتش به ا/ت خسته شده بود
(هعی خدا شانس بده)
پس تصمیم گرفت همه چیزو به ا/ت توضیح بده
نویسنده: بنابراین ناگی رفت سراغ ا/ت
ناگی: ا/ت زنگ بعدی بیا بالای پشت بوم مدرسه
ا/ت: ام چرا چیزی شده
ناگی: یه چیزی هست که میخوام بهت بگم
نویسنده : ا/ت یه اضطراب بهش دست داد نگران بود که ناگی میخواد چیز بدی بگه
نکنه ناگی نخواد دیگه با اون دوست باشه تموم این فکر ها ذهن ا/ت رو مشغول کرده بود
ا/ت: ناگی اگه اتفاق بدی افتاده الان بهم بگو
نویسنده: ناگی موهای ا/ت رو زد کنار
ناگی: نگران نباش زیاد فکرتو درگیرش نکن زنگ بعدی بالا پشت بوم منتظرتم
نویسنده: بچها از روش جدید خوشتون میاد یا نه🤗
ا/ت: میشه اینجا بشینم؟
ناگی: اره امروز رئو مدرسه نیومده
ا/ت: اها ممنون
ا/ت: ناگی کلاسات چطوره شنیدم فوتبالت خیلی خوبه
ناگی: خوبه میگذرونیم
ا/ت: پس اگه یه روز مسابقه داشتید حتما به من بگو میام تشویقت میکنم☺️
ناگی: اگه باختم چی
ا/ت: بهت دلداری میدم
(نمیدونم چرا یادtv girl افتادم)
ناگی: میدونی که لازم نیست بهم ترحم کنی
ا/ت: نامرد من فقط میخوام باهات حرف بزنم
نویسنده: ا/ت اخم ریزی میکنه و سرشو اونطرف برمیگردونه
ناگی به نظرش این حرف کیوت بود یکم لبخند میزنه
ناگی: خیلی خوب نمیخواستم ناراحتت کنم
نویسنده: اون دوتا بیشتر و بیشتر باهم گرم گرفتن درست مثل قهوه اول صبح
با اینکه بیشتر ا/ت حرف میزد ولی لذت بخش بود
نویسنده: ناگی حس کرد یکی به جزو رئو بهش اهمیت میده
نویسنده: روز ها گذشت و احساس این دو بهم دیگه بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه ناگی از این وضع پنهون کردن احساساتش به ا/ت خسته شده بود
(هعی خدا شانس بده)
پس تصمیم گرفت همه چیزو به ا/ت توضیح بده
نویسنده: بنابراین ناگی رفت سراغ ا/ت
ناگی: ا/ت زنگ بعدی بیا بالای پشت بوم مدرسه
ا/ت: ام چرا چیزی شده
ناگی: یه چیزی هست که میخوام بهت بگم
نویسنده : ا/ت یه اضطراب بهش دست داد نگران بود که ناگی میخواد چیز بدی بگه
نکنه ناگی نخواد دیگه با اون دوست باشه تموم این فکر ها ذهن ا/ت رو مشغول کرده بود
ا/ت: ناگی اگه اتفاق بدی افتاده الان بهم بگو
نویسنده: ناگی موهای ا/ت رو زد کنار
ناگی: نگران نباش زیاد فکرتو درگیرش نکن زنگ بعدی بالا پشت بوم منتظرتم
نویسنده: بچها از روش جدید خوشتون میاد یا نه🤗
- ۵۰.۱k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط