ارباب بی منطق🖤پارت 10
یک دفعه دیدم صدای داد وبیداد داره از بیرون میاد صدای همون پسره بود(جونگ کوک را میگه) که میگفت عوضی چطوررررر(داد)چطور تونستی بزاری بابام بمیره تو چه بادیگاردی هستی؟😡جواب بده بگوووووووو با داد میگه
بادیگارد گفت:ا ا ارباب به خدا جکسون تله گذاشت رئیس سعی کرد از تله بیایم بیرون موفقم شد ولی خودش تیر خورد کوکگفت جئون جونگ کوک نیستم اگه به خون نکششم این حروم زاده را بببین اینجا کجاس واینکه توی عوضی تاوان اینکه نتوسنتی از پدرم مراقبت کنی را میدی
از زبون ا٫ت همش داشت دادوبیداد میکرد من از اینجا ترسیده بودم تند تند اشکام پایین میومد خیلی سخت بود خیلی داشنم از ترس میمردم میترسیدم بعدیش من باشم یک دفعه در فکر خودم غرق بودم که دیدم صدای تیر اومد وبنگ گریم شدت گرفت خیلی زیاد
از زبون تهیونگ:از اتاق کوک صدای داد وبیداد میومد معلوم شد جکسون رئیس جئون را کشته کوک داشت بع بادیگاردی که با رئیس به ماموریت رفت بدبیراه میگفت که دیدم با یک شلیک زد کشتش عرق سردی کردم واقعا دیوونه بود جونگ کوک یک دیوونه وروانی تمام بع معنا بود که کسی نمیتونست جلوش را بگیره هیچکس یک دفعه دیدم با سرعت زیاد از اتاقش اومد وبیرون وباداد گفت تهیونگگگگگگگ همین الان کل نیرو هارا اماده کن بعد از مراسم شب میریم نیویورک جئونجونگ کوک نیستم اگه بزارم خون بابام روزمین بمونه جئون جونگ کوک نیستم اگه دنیای مافیا نفهمه رئیسشون کیه یاید همه بفهمند هیچکس نمیتونه با من رقابت کنه همه را میکشممممممم(با داد)
ا٫ت:کاملا داشنم از ترس میمردم خیلی گریه میکرددم از داد زدنش میترسیدم صدای بمی داشت که با داد زدن خیلی خشن میشد داشتم دیوونه میشدم رفتم گوشه سلول وسرما تکیه دادم به دیوار واروم اشک میریختم به کل زندگی مرگ بارم فکر کردم زودی اشکام را با دستم پاک کردم وگفت نه ا٫ت نه توباید قوی باشی باید باشی
از زبون کوک:روانی بودم روانی تر شده بودم دیدم خدمتکار اومد تو اتاق گفت ارباب باید اماده شین مراسم شروع شدههمه منتظر شما هستند گفتم برو گمشو خودم مبدونم خدمتکار با ترس رفت بیرون کت وشلوارم را پوشیدم وقدم زنان در عمارت بزرگ جئون راه رفتم تا به تالار اصلی رسیدم سر وصدا خیلی بود وارد که شدم همه از ترسم صداشون را قطع کردن الان فقط صدای قدم های من بود که در کل عمارت مبپیچید که یک دفعه یکی گفت ارباب....
لطفا حمایتا زیاد باشه من اصلی راضی نیستم😔اگه حمایتا میخواد کم باشه من نمیزارمش
بادیگارد گفت:ا ا ارباب به خدا جکسون تله گذاشت رئیس سعی کرد از تله بیایم بیرون موفقم شد ولی خودش تیر خورد کوکگفت جئون جونگ کوک نیستم اگه به خون نکششم این حروم زاده را بببین اینجا کجاس واینکه توی عوضی تاوان اینکه نتوسنتی از پدرم مراقبت کنی را میدی
از زبون ا٫ت همش داشت دادوبیداد میکرد من از اینجا ترسیده بودم تند تند اشکام پایین میومد خیلی سخت بود خیلی داشنم از ترس میمردم میترسیدم بعدیش من باشم یک دفعه در فکر خودم غرق بودم که دیدم صدای تیر اومد وبنگ گریم شدت گرفت خیلی زیاد
از زبون تهیونگ:از اتاق کوک صدای داد وبیداد میومد معلوم شد جکسون رئیس جئون را کشته کوک داشت بع بادیگاردی که با رئیس به ماموریت رفت بدبیراه میگفت که دیدم با یک شلیک زد کشتش عرق سردی کردم واقعا دیوونه بود جونگ کوک یک دیوونه وروانی تمام بع معنا بود که کسی نمیتونست جلوش را بگیره هیچکس یک دفعه دیدم با سرعت زیاد از اتاقش اومد وبیرون وباداد گفت تهیونگگگگگگگ همین الان کل نیرو هارا اماده کن بعد از مراسم شب میریم نیویورک جئونجونگ کوک نیستم اگه بزارم خون بابام روزمین بمونه جئون جونگ کوک نیستم اگه دنیای مافیا نفهمه رئیسشون کیه یاید همه بفهمند هیچکس نمیتونه با من رقابت کنه همه را میکشممممممم(با داد)
ا٫ت:کاملا داشنم از ترس میمردم خیلی گریه میکرددم از داد زدنش میترسیدم صدای بمی داشت که با داد زدن خیلی خشن میشد داشتم دیوونه میشدم رفتم گوشه سلول وسرما تکیه دادم به دیوار واروم اشک میریختم به کل زندگی مرگ بارم فکر کردم زودی اشکام را با دستم پاک کردم وگفت نه ا٫ت نه توباید قوی باشی باید باشی
از زبون کوک:روانی بودم روانی تر شده بودم دیدم خدمتکار اومد تو اتاق گفت ارباب باید اماده شین مراسم شروع شدههمه منتظر شما هستند گفتم برو گمشو خودم مبدونم خدمتکار با ترس رفت بیرون کت وشلوارم را پوشیدم وقدم زنان در عمارت بزرگ جئون راه رفتم تا به تالار اصلی رسیدم سر وصدا خیلی بود وارد که شدم همه از ترسم صداشون را قطع کردن الان فقط صدای قدم های من بود که در کل عمارت مبپیچید که یک دفعه یکی گفت ارباب....
لطفا حمایتا زیاد باشه من اصلی راضی نیستم😔اگه حمایتا میخواد کم باشه من نمیزارمش
۱۰.۵k
۰۶ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.