dark life = 33

تهیونگ بطری رو روی میز کوبید. صداش بلند شد. «و از اون شب، من تبدیل شدم به همون چیزی که ازش متنفر بودم. یه هیولا. ولی یه هیولای قدرتمند. یه هیولایی که دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذاره کسی بهش آسیب بزنه. دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذاره کسی به کسایی که... که دوستشون داره، آسیب بزنه.»

ات بلند شد. آروم به سمتش رفت. کنارش روی زمین زانو زد. به چشم‌هاش نگاه کرد. چشم‌هایی که برای اولین بار، پر از اشک بود. تهیونگ داشت گریه می‌کرد. بدون صدا. بدون هق‌هق. فقط اشک، مثل بارون روی صورتش می‌ریخت.

ات دستش رو دراز کرد و صورتش رو توی دست‌هاش گرفت. «تهیونگ... تو یه قربانی بودی. تو یه بچه بودی که مجبور شد یه هیولا بشه تا زنده بمونه. ولی تو... تو همون بچه‌ی هفده ساله‌ای. تو هنوز اون پسری هستی که می‌خواست از خواهرش محافظت کنه. تو هنوز... تو هنوز آدمی.»

تهیونگ نگاهش کرد. توی چشم‌هاش یه چیزی برق زد. یه چیزی شبیه امید. ولی سریع خاموش شد. «نه. من آدم نیستم. من یه هیولام. و تو... تو باید از من متنفر باشی. حق داری متنفر باشی. من بهت تجاوز کردم. من شکنجه‌ت کردم. من برادرت رو گروگان گرفتم. من... من هر کاری که خواستم باهات کردم.»

ات سرش رو تکون داد. «می‌دونم. و ازت متنفرم. ولی... ولی همزمان، یه چیزی توی من هست که نمی‌تونه ازت متنفر باشه. چون من... من تنها کسی هستم که پشت این نقاب رو دیدم. و می‌دونم که پشت این هیولا، یه آدم شکسته قایم شده. یه آدمی که فقط می‌خواد دوست داشته بشه.»

تهیونگ یه دفعه دست‌هاش رو دور ات حلقه کرد و صورتش رو توی شونه‌ش فرو کرد. هق‌هق کرد. برای اولین بار، جلو کسی گریه کرد. ات دست‌هاش رو دور سرش حلقه کرد و نوازشش کرد. مثل یه مادر که بچه‌ش رو آروم می‌کنه.

«من... من نمی‌دونم چطور دوست داشته باشم.» تهیونگ بین گریه‌هاش زمزمه کرد. «من فقط بلدم مالکیت داشته باشم. بلدم بترسونم. بلدم بکشم. ولی بلد نیستم... بلد نیستم بگم که چقدر... چقدر برام مهمی. که چقدر می‌ترسم از دستت بدم. که چقدر... چقدر دوستت دارم، ات. از همون روز اول. از همون روزی که توی اون اتاق سرد، با اون کت سفید و چشم‌های معصومت اومدی و بهم گفتی "آقای کیم". من از همون لحظه فهمیدم که تو فرق داری. تو... تو یه چیزی توی من بیدار کردی که فکر می‌کردم مرده. ولی حالا... حالا می‌ترسم. می‌ترسم که این چیزی که بیدار کردم، منو نابود کنه. می‌ترسم که تو منو از بین ببری. و من... من نمی‌خوام بمیرم. چون اگه بمیرم، تو تنها می‌شی. و من نمی‌خوام تو تنها باشی.»

ات اشک‌هاش رو پاک کرد. به تهیونگ نگاه کرد. به هیولایی که جلوش شکسته بود. به مردی که سه ماه پیش بهش تجاوز کرده بود. ولی حالا، توی آغوشش، مثل یه بچه گریه می‌کرد.
دیدگاه ها (۳)

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

چندپارتی تهیونگ

پارت۴

جادویی به نام عشق

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

پارت ۳۴

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ⊹˚₊𐙚 لیام: ـ کدوم حد؟ حقیقت؟ اینکه...

پارت ۱۹۵

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط