خانوم شماره بدم؟ خانوم خوشگله برسونمت ؟ خوشگله چند لحظه و
خانوم شماره بدم؟ خانوم خوشگله برسونمت ؟ خوشگله چند لحظه وقتتو به ما میدی؟ این جملاتی بود که دخترک در طول مسیر خوابگاه به دانشگاه میشنید....بیچاره اصلا اهل این حرفا نبود...این قضیه به شدت ازارش میداد....تا جایی که چندبار تصمیم گرفت بیخیال درس و مدرک شود و به محل زندگی اش باز گردد...روزی به امامزاده نزدیک دانشگاه رفت شاید میخواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی ، دخترک وارد حیاط امازاده شد خسته ، انگار فقط آماده بود گریه کند دردش گفتنی نبود رفت از روی آویز چادری برداشت و سر کرد وارد حرم شدو کنار ضریح نشست. زیر لب چیزی میگفت انگار..خدایا کمکم کن..چندساعت بعد دخترک که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد ..خانوم خانوم بیدار شو سر راه مردم نشستی مردم میخوان زیارت کنن....دخترک سراسیمه بلند شدو یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند به سرعت از آنجا خارج شدو وارد شهر شد ، اما انگار چیزی شده بود..دیگر کسی او را بد نگاه نمیکرد انگار محترم شده بود نگاه هوس آلودی تعقیبش نمیکرد..احساس امنیت کرد..با خودش گفت مگه میشه اینقدر زود دعام مستجاب شده باشه ؟ فکرکرد شاید اشتباه می کند اما اینطور نبود..یک لحظه به خود آمد..دید چادر امامزاده را سرجایش نگذاشته
- ۹۸۴
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط