(بازی تلخ تکرار)p5
#part_5
کاترین
یکی دوپله که بالا رفتم صدای پدرم متوقفم کرد.
–کاترین!
وایستادم و کتاب های تو دستمو محکم چسبیدم از روی فشاری که متحمل شدم!
با جدیت با اشاره به اون مرد گفت :ایشون کیم تهیونگ هستن،شریک جدیده منه از این به بعد زیاد قراره به اینجا سر بزنه،امیدوارم برخورده محترمانهای داشته باشین!
محترمانه؟همین که تا اینجا سر و صدا نکرده بودم جای تشکر داشت!
اون مرد که حالا اسمش رو فهمیده بودم یجور جدی نگاه میکرد که حس میکردم داره ذهنم رو میخونه و ازم خوشش نمیاد!
چه بهتر منم ازش خوشم نیومد!
خودمو کنترل کردمو به سرعت دوباره راه پله ها رو در پیش گرفتمو رفتم به اتاقم
دره اتاق رو طوری کوبیدم که احساس کردم صداش تو کل عمارت پیچید.
با اعصبانیت کتابای خیسه تو دستمو پرت کردم یه گوشه خودمم دراز کشیدم روی تخت و به سقف خیره شدم
لباسای خیسه تنم اذیتم میکردن اما حوصله عوض کردنشون رو نداشتم
در آهسته باز شد
بدون اینکه ببینم کیه میدونستم کیه!
بابام.
بلند شدمو روی تخت نشستم
–کاترین باید باهم حرف بزنیم
–میخوام استراحت کنم
با تاکیده بیشتری گفت : باید حرف بزنیم.
–اما من نمیخوام.
–کاترین..
حرفش رو قطع کردمو گفتم : لطفا ،لطفا یه بار هم که شده به چیزی که من میخوام احترام بزار
رو ازش گرفتمو ادامه دادم :میخوام استراحت کنم
انگار بیخیال شد
پشت بهم کرد و چند قدم به سمت در برداشت
–فکر نکن خلاص شدی،شب حرف می زنیم.
کاترین
یکی دوپله که بالا رفتم صدای پدرم متوقفم کرد.
–کاترین!
وایستادم و کتاب های تو دستمو محکم چسبیدم از روی فشاری که متحمل شدم!
با جدیت با اشاره به اون مرد گفت :ایشون کیم تهیونگ هستن،شریک جدیده منه از این به بعد زیاد قراره به اینجا سر بزنه،امیدوارم برخورده محترمانهای داشته باشین!
محترمانه؟همین که تا اینجا سر و صدا نکرده بودم جای تشکر داشت!
اون مرد که حالا اسمش رو فهمیده بودم یجور جدی نگاه میکرد که حس میکردم داره ذهنم رو میخونه و ازم خوشش نمیاد!
چه بهتر منم ازش خوشم نیومد!
خودمو کنترل کردمو به سرعت دوباره راه پله ها رو در پیش گرفتمو رفتم به اتاقم
دره اتاق رو طوری کوبیدم که احساس کردم صداش تو کل عمارت پیچید.
با اعصبانیت کتابای خیسه تو دستمو پرت کردم یه گوشه خودمم دراز کشیدم روی تخت و به سقف خیره شدم
لباسای خیسه تنم اذیتم میکردن اما حوصله عوض کردنشون رو نداشتم
در آهسته باز شد
بدون اینکه ببینم کیه میدونستم کیه!
بابام.
بلند شدمو روی تخت نشستم
–کاترین باید باهم حرف بزنیم
–میخوام استراحت کنم
با تاکیده بیشتری گفت : باید حرف بزنیم.
–اما من نمیخوام.
–کاترین..
حرفش رو قطع کردمو گفتم : لطفا ،لطفا یه بار هم که شده به چیزی که من میخوام احترام بزار
رو ازش گرفتمو ادامه دادم :میخوام استراحت کنم
انگار بیخیال شد
پشت بهم کرد و چند قدم به سمت در برداشت
–فکر نکن خلاص شدی،شب حرف می زنیم.
- ۱۶.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط