سناریو مایکی پارت ۱
نویسنده: ا/ت با الارمش از خواب بیدار شد
۷ صبح روز شنبه
و خوب اولین واکنشش میدونید چی بود البته باید بگم واکنش شما🫵
شروع کرد موهاشو کشیدنننن و پاهاشو کوبیدن
ولی این کار براش بد تموم شد
مامان ا/ت با دمپایی سنگیش اومد سراغ ا/ت
مامان ا/ت: چته سلیطه روانی
ا/ت: مامانننن نمیخوام برم مدرسه
مامان ا/ت: باز چته سلیطه
ا/ت: خستم اول هفتست
مامان ا/ت: برو باباگفتم چی شده بیا پایین صبحونه بخورد
ا/ت: هعی باشه الان میام
نویسنده: بعد از مدتی صبحونه ا/ت تموم شد و فرم مدرسشو پوشید و از خانوداش خدافظی کرد رفت
بیاین از قلب ا/ت حرف بزنیم که چند دقتیه یه بنده خداییییی که ما اصلااا نمیدونیم کیه جا داخل قلبش باز کرده
(برای کسایی که منظورمو نفهمیدن منظورم مایکیه معلومه دیگه😂)
نویسنده: جاش دقیقا کنار مایکی بود برای همین همیشه قبل از رفتن حسابی به خودش میرسید
و بلاخره رسید سر کلاس
زنگ اول شیمی داشتن و خوب ا/ت شیش دونگ حواسش جمع بود
و مایکی خواب خواب بود و نتونست چیزی بفهمه یا بنویسه
و از اونجایی که فردا هم امتحان شیمی داشتن مایکی رسما بدبخت شد
از زبان ا/ت: بلاخره کلاس شیمیم تموم شد حسابی خسته شدم
مثل اینکه مایکی دوباره خواب بود
یعنی بیدارش کنم
بگم فردا امتحان داریم یا نه
نویسنده: ا/ت داشت فکر میکرد بیدارش کنه یا نه
که یهو چشماشو باز کرد
از دید ا/ت اون یه کیوتچه تمام عیار بود
مایکی: سلام ا/ت چان
ا/ت : اه سلامم حالت چطوره
مایکی: ممنون فردا که چیزی نداریم ها؟
ا/ت: چرا امتحان داریم شیمی تازه
مایکی: اها باشه...........چی چیییییییی امتحان داریممممم چرا زودتر نگفتی
ا/ت: خوب خواب بودی
مایکی: ا/ت چان ترو خدا بیا خونمون بهم یاد بدهههههه
ادامه دارد
۷ صبح روز شنبه
و خوب اولین واکنشش میدونید چی بود البته باید بگم واکنش شما🫵
شروع کرد موهاشو کشیدنننن و پاهاشو کوبیدن
ولی این کار براش بد تموم شد
مامان ا/ت با دمپایی سنگیش اومد سراغ ا/ت
مامان ا/ت: چته سلیطه روانی
ا/ت: مامانننن نمیخوام برم مدرسه
مامان ا/ت: باز چته سلیطه
ا/ت: خستم اول هفتست
مامان ا/ت: برو باباگفتم چی شده بیا پایین صبحونه بخورد
ا/ت: هعی باشه الان میام
نویسنده: بعد از مدتی صبحونه ا/ت تموم شد و فرم مدرسشو پوشید و از خانوداش خدافظی کرد رفت
بیاین از قلب ا/ت حرف بزنیم که چند دقتیه یه بنده خداییییی که ما اصلااا نمیدونیم کیه جا داخل قلبش باز کرده
(برای کسایی که منظورمو نفهمیدن منظورم مایکیه معلومه دیگه😂)
نویسنده: جاش دقیقا کنار مایکی بود برای همین همیشه قبل از رفتن حسابی به خودش میرسید
و بلاخره رسید سر کلاس
زنگ اول شیمی داشتن و خوب ا/ت شیش دونگ حواسش جمع بود
و مایکی خواب خواب بود و نتونست چیزی بفهمه یا بنویسه
و از اونجایی که فردا هم امتحان شیمی داشتن مایکی رسما بدبخت شد
از زبان ا/ت: بلاخره کلاس شیمیم تموم شد حسابی خسته شدم
مثل اینکه مایکی دوباره خواب بود
یعنی بیدارش کنم
بگم فردا امتحان داریم یا نه
نویسنده: ا/ت داشت فکر میکرد بیدارش کنه یا نه
که یهو چشماشو باز کرد
از دید ا/ت اون یه کیوتچه تمام عیار بود
مایکی: سلام ا/ت چان
ا/ت : اه سلامم حالت چطوره
مایکی: ممنون فردا که چیزی نداریم ها؟
ا/ت: چرا امتحان داریم شیمی تازه
مایکی: اها باشه...........چی چیییییییی امتحان داریممممم چرا زودتر نگفتی
ا/ت: خوب خواب بودی
مایکی: ا/ت چان ترو خدا بیا خونمون بهم یاد بدهههههه
ادامه دارد
- ۳۱.۸k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط