🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت ششم: پرونده محرمانه جئون جونگکوک!

ساعت ۷ صبح – عمارت تهیونگ

جونگکوک با موهای نامرتب از اتاق بیرون آمد.

جونگکوک: «صبح بخیررر!»

جیمین که مشغول خوردن صبحانه بود، برگشت.

جیمین: «بالاخره شاهزاده بیدار شد!»

جونگکوک: «جیمینی، صبح اول صبح شروع نکن!»

بونگی: «بیا بشین، برات صبحانه آماده کردیم.»

جونگکوک کنار بونگی نشست.

جونگکوک: «ممنون بونگی هیونگ!»

بونگی: «قربونت.»

جیمین: «پس من چی؟»

جونگکوک: «تو فقط حرف می‌زنی!»

همه خندیدند.

تهیونگ از پله‌ها پایین آمد.

تهیونگ: «صبح بخیر، عشق من.»

جونگکوک دستش را بالا برد.

جونگکوک: «تهیونگ!»

تهیونگ نزدیک شد، پیشانی جونگکوک را بوسید و کنارش نشست.

تهیونگ: «امروز دانشگاه نمی‌ری؟»

جونگکوک: «چرا! امتحان دارم!»

تهیونگ: «پس بعد از صبحانه راننده می‌برتت.»

جونگکوک: «خودت نمیای؟»

تهیونگ: «جلسه دارم، ولی سعی می‌کنم برسم.»

جونگکوک لب‌هایش را جمع کرد.

تهیونگ: «باشه، سعی می‌کنم جلسه رو زود تموم کنم.»


---

ساعت ۹ – اتاق هوسونگ

جیهوپ هنوز مشغول بررسی پرونده بود.

جین و نامجون وارد شدند.

جین: «چیزی پیدا کردی؟»

جیهوپ: «آره. این پرونده مربوط به سال‌ها پیشه.»

نامجون: «درباره چی؟»

جیهوپ: «درباره خانواده خودمون.»

جین به صفحه نگاه کرد.

جین: «این عکس... جونگکوکه؟»

جیهوپ: «آره. ولی یه قسمت از پرونده حذف شده.»

نامجون: «یعنی کسی نمی‌خواد ما حقیقت رو بفهمیم؟»

جیهوپ: «دقیقاً.»


---

ساعت ۱۲ – دانشگاه

جونگکوک امتحانش را تمام کرده بود.

دوستش کنارش راه می‌رفت.

دوست جونگکوک: «امتحان چطور بود؟»

جونگکوک: «فکر کنم خوب دادم!»

دوستش: «بریم کافه؟»

جونگکوک: «آرههه!»

هر دو وارد کافه شدند.

جونگکوک مشغول سفارش دادن بود که گوشی‌اش لرزید.

TaeTae 🖤: «کجایی؟»

Kookie 🐰: «کافه با دوستم.»

TaeTae 🖤: «خوبی؟ چیزی لازم نداری؟»

Kookie 🐰: «نه بابا 😂»

TaeTae 🖤: «دوستت دارم.»

Kookie 🐰: «منم دوستت دارم ❤️»


---

ساعت ۳ – عمارت

جونگکوک به عمارت برگشت.

جیهوپ روی مبل نشسته بود.

جونگکوک: «هیونگممم!»

جیهوپ: «جانم؟»

جونگکوک: «امتحانم رو عالی دادم!»

جیهوپ: «آفرین به برادر باهوشم!»

جونگکوک با خوشحالی کنارش نشست.

جونگکوک: «هیونگ، می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

جیهوپ: «هرچی بخوای.»

جونگکوک: «چرا از بچگی هیچ‌وقت درباره پدر و مادرم حرف نمی‌زدی؟»

لبخند جیهوپ محو شد.

هوسونگ: «کوک...»

جونگکوک: «من فقط می‌خوام بدونم.»

جیهوپ چند لحظه سکوت کرد.

جیهوپ: «یه روز همه‌چیز رو برات تعریف می‌کنم. قول می‌دم.»

جونگکوک سرش را روی شانه برادرش گذاشت.

جونگکوک: «باشه هیونگ.»


---

ساعت ۱۰ شب – اتاق تهیونگ

تهیونگ مشغول بررسی پرونده‌ها بود که جیهوپ وارد شد.

جیهوپ: «رئیس، باید درباره جونگکوک حرف بزنیم.»

تهیونگ: «چی شده؟»

جیهوپ: «یه حقیقت درباره گذشته خانواده‌مون پیدا کردم.»

تهیونگ: «چه حقیقتی؟»

جیهوپ پوشه‌ای روی میز گذاشت.

تهیونگ آن را باز کرد.

داخل پوشه یک عکس قدیمی از دو نوزاد بود.

تهیونگ: «این عکس برای چیه؟»

جیهوپ: «یکی از این نوزادها جونگکوکه... اما اون یکی؟ هنوز نمی‌دونم.»

تهیونگ با تعجب به عکس نگاه کرد.
دیدگاه ها (۲)

پارت پنجم تهیونگ منتظر تا نامجون واسش اصلاعات بفرستم چند مین...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

🖤 معرفی فیک | اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...📌 ژانر: مافیایی، ...

پارت ۲۱

🖤 مافیای منقسمت چهاردهم | دو چهرهصبح شرکت مثل همیشه شلوغ بود...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 5صبح روز بعدآرین زودتر از بقیه بیدار شده بود ...

^وقتی اعضای بی تی اس یه فرصت پیدا میکنن تا از هم دیگه شکایت ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط