rainy destiny

p=1
با تمام سرعت میدوید اینقدر سریع که حتی نمیتونست نفس بکشه لبخندی روی لبهاش اومد اما با پیچ خوردن پاش و برخورد محکمش به روی زمین لبخندش محو شد و جاشو به ناله ی درد داد
...................
با دیدن جونگ کوک که رسما از شدت افتادن کج شده بود آهی کشید و گفت: این بچه هیچ وقت آدم نمیشه...

دستتو بده احمق! کی قراره یاد بگیری مثل آدم راه بری؟

سرشو بلند کرد و لبخند کج مسخرش برگشت و گفت: هیونگ راه نمیرفتم میدوییدم
جین به چشمای جونگ کوک خیره شد و گفت: میدوییدی؟ البته که این کار و میکنی دستشو گرفت و کمکش کرد بلند بشه
..........
با کمک جین بلند شد و با برخورد دستش دقیقا به پشت کلش : آخ..... هیونگ چرا میزنی؟

چون تو احمقی! خیر سرت دکتری باید مراقب خودت باشی اما تو.... همیشه یه بلایی سر خودت میاری

لبخند دندون نمایی زد و گفت: هنوز که نمیشه گفت دکترررر فعلا یه رزیدنت بدبختم
تکخندی به حرف پسر کوچیک تر زد و گفت: ما هم اول رزیدنت بودیم پس اینقدر غر نزن پسر

........................
آخرین لیوان ویسکی که جلوش بود رو سرکشید و گفت: آههه دخترا بابام یه احمقه میدونید چی میگم؟ همش حرف از بیمارا و کارمندا میزنه من بارها بهش گفتم اون رئیس اون بیمارستان کوفتیه و اونا فقط یه مشت دکتر احمقن ولی اون همش طرف اونا رو میگیره ولی بزار وقتی اون بیمارستان به من برسه من میدونم چیکار کنم

لارا نگاهی به سویون انداخت و گفت: واو دختر احساس نمیکنی یکم زیادی سنگ دلی؟

خنده ای به حرف لارا کرد و گفت: سنگ دل؟ اون دکترا کارمندای منن برای من کار میکنن میفهمی چی میگم؟ باید ازم اطاعت کنن! اگه برام سودی نداشتن با وجود بابا تا حالا اخراجشون کرده بودم
..........................
به برگه های مقابلش خیره شد و دستی به موهاش کشید

نامجون نگاه خیره ای بهش انداخت و گفت : باز چی شده؟ کلافه به نظر میرسی

به پشتی صندلی تکیه داد و نفسشو صدا دار رها کرد و گفت: هیونگ نمیفهمم میدونی این خبرا انگار هر کدومشون دروغای عجیبن
نامجون به برگه ها خیره شد و گفت: اگه به نظرت اشتباهن پس حقیقت و پیدا کن! تو میجی هستی ! خواهر کوچیک من یه خبرنگار معرکه که همیشه تموم تلاششو برای پخش حقیقت میکنه

لبخند شیرینی به حرف برادر بزرگترش زد و گفت: خوبه که هستی هر وقت میخوام نا امید بشم دوباره سرپام میکنی
با دستش موهای خرمایی روشنش رو بهم زد و گفت: من فقط بهت یاد اوری میکنم کی هستی
جیغ نمایشی ای کشید و گفت: هیونگگگگگ موهام گره میخوره بعدا کلی درد میگیره تا مرتبش کنم

تکخندی به رفتار بچه گانه ش زد و گفت: بهتر سریع مرتبش کنی چون نیم ساعت دیگه باید سر صحنه باشی

به ساعتی که روی مچ ظریف و سفیدش بسته شده بود خیره شد و سریع از جا پرید و محکم به پیشونیش زد و گفت: وای نه نه نه دیر میرسم با عجله وسایلشو جمع کرد و موهاشو با دست مرتب کرد : شب میبینمت هیونگگگگگ!

سری به نشانه تاسف تکون داد و به جای خالیه میجی خیره شد و گفت: منم شب میبینمت

.......................
روپوششو پوشید و کولشو داخل کمد مخصوصش قرار داد و سریع خودشو به اتاق جلسه رسوند در و باز کرد و باعث شد همه بهش خیره بشن سعی کرد بدون ایجاد اختلال روی صندلی بشینه اما با کشیده شدن صندلی به سمت راست باعث شد سرشو پایین بندازه و کنار دیوار وایسته عادت کرده بود به قلدری هایی که بهش میشد و هر دفعه سکوت میکرد هیچ وقت تو جلسه جایی برای نشستن نداشت حتی اگه صندلی ای خالی بود همیشه یکی بود تا از قصد نزاره رو اون بشینه همیشه تلاش کرده بود بهترین باشه بهترین شاگرد دانشگاه بود و حالا پر تلاش ترین رزیدنت بیمارستان اما چه فایده ای داشت وقتی باهاش اینجوری رفتار میشد با باز شدن صدای در سرشو به سمت در چرخوند با دیدن چهره ی آشنا لبخندی روی لب هاش اومد
..................
در و باز کرد و اولین چیزی که متوجه شد جونگ کوک بود آهی کشید و گفت: جونگ کوک تو چرا ننشستی؟
کمی صاف تر تو جاش وایستاد و گفت: هیونگ من....
اما قبل از اینکه بتونه حرفشو کامل کنه نامجون مانعش شد و گفت: دکتر لی فکر نکنم شما احتیاجی به دوتا صندلی داشته باشید درسته؟

نگاهش به نگاه خیره ی نامجون افتاد موفق ترین پزشک ,جراح مغز و اعصاب مشهور, پزشک بی همتای بیمارستان سریع وسایلشو که از عمد روی صندلی گذاشته بود رو برداشت و گفت: آ.... نه دکتر کیم میتونید بشینید
نگاهی به جونگ کوک انداخت و به سمت صندلی اشاره کرد و گفت: بشین!

...............
دیدگاه ها (۲)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط