رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

همون روز عروسی باید ی گلوله تو سر باربارا خالی می کردم تا این همه ذهنم رو درگیر خودش نکنه . از روزهای شنبه خوشم میاد چون می تونم کل رو پیش لونای عزیزم باشم . کارهای شرکت خیلی برام سخت شده و فکر کنم نیاز دارم برم سفر و استراحت کنم ولی فعلا زمان درست‌ش فرا نرسیده .
از موقع نهار ویلیام رو ندیم،خیلی نگرانش هستم به سمت اتاقش میرم ولی انجا نیست و همین موضوع باعث میشه افکار منفی وارد ذهنم بشوند . مثل افرادی که گریبان جنون هستند در پی لونام اما هیچ جا نیست تا وقتی که ماری رو همراه با سرخدمتکار می بینم که دارند از بیرون میاند داخل؛سراغ لونا رو می گرم و گویا داخل آلاچیق نشسته،نفسی تازه می کنم و به سمتش میرم‌ . در را سیگاری روشن می‌کنم تا به آروم شدنم کمک کنه ولی وقتی لونای قشنگم رو از دور می بینم،خاموش می کنم،لونا از دور شبیه ی ستاره هست که از آسمون افتاده وسط بغلم . افتاده شونه های بی نقص لونا رو بغل کرده و موهای او را نوازش می کند و حال دوست دارم جای آن خورشید باشم تا بتوانم مزهٔ بدنش را مجدد بچشم و بتوانم پوستش را لمس کنم تا شاید بتوانم بوسه‌ای بر لبانش بگذارم . ولی من ی شیطان هستم و نمی توانم به فرشته‌ام دست بزنم اما روزی می رسد که او را در آغوش بگیرم و هرگز دوباره او را رها نکنم .
لونا مرا می بیند و از جایش بلند می‌شود،برایش دست تکان می دهم اما او از من روی برمی‌گرداند و همان موقع حس کردم قلبم تیر کشید،نزدیکش رفتم و صدایش کردم اما جوابی نداد مجدد صدایش کردم و حال صدای دلنوازش گوش‌هایم را نوازش می کنند . لونا می ‌گه چقدر چیز ازم پنهان کردی؟ فکر کنم متوجه باربارا شده،می‌گویم به موقعش هم‌چیز را دقیق برای توضیح می دهم و او با صدای لطیف و مهربانش می گوید باشه سکوتی پیش امد و من در تمام آن لحظه غرق در زیبایش شده بودم .
اوایل بهار هست و وضع هوا نامعلوم . بارانی شدید پیش امد . و همراه با این باران لبخند شیرین بر لبانش جاری می ‌شوند . بلند شد و به زیر باران رفت لحظه‌ای ترسیدم که مبادا سرما بخورد اما آن قدر خوشحال بود که دلم نیامد چیزی به او بگویم . به پیش‌ش رفتم و کتم رو مانند چتری براش گرفتم که کمتر خیس شود . بهم گفت اگه بتونم بگیرمش شام برام درست می کنه . دلیل این گونه روی برگردان لونا را نمی دانم شاید او هم از تنفر خسته شده‌بود ولی الان مهم نیست مهم این بود که الان حالش خوب بود . تا خانه به دنبالش دویدم و در آخر توانستم جلوی در ورودی عمارت بگیرمش،بالاخره توانستم برای لحظه او را در آغوش بگیرم اما تعادلم را از دست دادم و باهم افتادیم . بهش گفتم الان برام شام درست می کنی؟ گفت باشه اما به ی شرط،هر شب ی راز از خانواده‌ات رو برام فاش کن . برایم مهم نبود چه شرطی می گذارد اگر قرار بود شب هایم را به هزینه‌ی جانم با او می گذراندم حتما این کار را می کردم . رفت داخل اتاقش و من ماندم با گرمای وجودم ‌.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۹(بخش اول)

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

قسمت ۱۰

قسمت ۹(بخش دوم)

لونا و ويليام:قسمت ۱۶

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

قسمت ۱۱

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط