💕 eye and waiting you💕

💕 eye and waiting you💕

[~part ۳۵~]

ماتیلدا : آفرین حالا برو به کارت برس ....
__________~`●`~ __________

انیا با گریه به داخل قصر رفت ، هرچه سعی میکرد اشک هایش را پاک کند نمی شد انگار آبشاری بی انتهاست در داخل اتاقش رفت در را آرام بست و بسوی تختش هجوم آورد انقدر گریه میکرد که همان جا خوابش برد

جولی که به دامیان نزدیک و نزدیک تر میشد اما دامیان از آن متنفر بود و به خاطر پدر مادرش مجبور بود ، جولی و دامیان به سمت پایین رفتند تا از پدر جولی استقبال شود دامیان تا دید جولی حواسش به او نیست از فرصت استفاده کرد تا به انیا سری بزند از پله ها بالا رفت ۵ قدم گذاشت ۱ قدم دیگر تا اتاق انیا مانده بود دامیان میخواست در را باز کند که ماتیلدا وارد شد گفت :
ماتیلدا : خواهر زاده عزیزم بیا دیگه
دامیان : خاله جان شما برید من کمی کار دارم
دامیان در را آرام باز کرد ، انیا خواب بود دامیان موهایش را کنار زد و صورتش را در دستش قرار داد و آرام پیشانی اش را بوسید انیا آرام آرام بیدار شد و تا دامیان را شوکه شده بود درو برش را نگاهی انداخت و سرش را پایین می آورد با ناراحتی از کنارش رد شدم انگار که وجود ندارد ولی من دوستش دارم خیلی دوستش دارم خوشحال میشم خوش بختییش را ببینم و لذت ببرم اما احساس می کنم او دیگر مال ....من ...نیست...احساس می کنم تب داشتم جانی در بدنم باقی نمانده بود به سختی به سمت در رفتم از اتاقم که امدم بیرون افتادم

واقعا برایم عجیب بود که انیا مرا محل نگذارد شاید از دستم ناراحت شده است یا مرا دوست ندارد ولی انیا همچین آدمی نیست وقتی از کنارم رد شد احساس بی حالی را در صورتش میدیم در اتاقش را باز کردم دیدم انیا بر زمین افتاده است .....

تا پارت بعد bay bye
دیدگاه ها (۰)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

Anya x Damian پارت۶۳

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

P10F2 روز ها می گذشت و می گذشت دوستی دامیان لوسی اندر لوکاس ...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۶

یور : آنیا... تو زیباترین چیزی هستی که تا به حال دیده‌ام.لوی...

P24ویو دامیان وایی چه بدن نرم و لطیف و قشنگی داره دیگه واقا ...

دامیان از فروشگاه اومد بیرون و دید آنیا هیچ جا نیست برای یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط