سناریو درخواستی..
دارک رومنس از تام...
تام:
داشتم با تمام قدرتم می دویدم...اما...اما باز هم کافی نبود...انگار که اینجا یه زمین بازی بود....زمینی که من داخل قرار گرفته بودم و فقط و فقط برای سرگرم کردن اون بودم....انگار که قرار بود مثل یه حیون شکار بشم....نکنه قلب لعنتیم جلوم رو گرفته و نمیذاره که تند تر بدوم!؟
نه نه نه تو داستان ها هیچ وقت طعمه عاشق شکارچیش نمیشه.....نکنه داستان من متفاوته؟؟
بزارید از اول بگم....
یه روز معمولی تو هاگوارتز بود....نه نه مگه میشه یه روز تو هاگوارتز معمولی باشه!؟
قطعا معمولی نبود....نگاه هاش داشت دیونه ام میکرد..داخل چشم هاش خون دیده میشد...امیدوارم این حرف که میگند چشم ها دروغ نمی گویند درست نباشه....
وگرنه من چیکار باهاش کردم که لیاقتم چشم های وحشتناک وحشی اون بود؟
درسته...زندگیم یه علامت سوال شده بود....
بلند شدم و به سمت خوابگاهم رفتم....باید این چشم ها رو از ذهنم پاک میکردم...
ولی نمی تونستم....نه بخاطر اینکه خیلی وحشتناک بودن....چون...شاید منم اون چشم ها رو میخواستم...
خوابم برد....که ناگهان احساس کردم یه چیزی از روی دستم رد شد....
از خواب پریدم..
اما چیزی اونجا نبود....جز یه نامه...
داخل نامه خیلی کوتاه نوشته شده بود:
امشب
جنگل ممنوعه
ساعت ممنوعه
دیر نکن!
خوب....خیلی خلاصه بود...
از طرف کی؟
معلومه اون چشم ها رهام نمی کنند..
ساعت ممنوعه شروع شد...آروم از مدرسه خارج شدم و به سمت جنگل ممنوعه رفتم...
ولی کسی اونجا نبود....
به جز....اون دوتا چشم....
از میان درخت ها بیرون اومد....
تام:سلام...کوچولو..
ا/ت:برای چی گفتی بیام اینجا؟؟
تام:آروم باش...کلی وقت داریم برای جواب دادن به سوالات تو...
ا/ت:با اون چشم ها بهم نگاه نکن!
تام:کدوم چشم ها؟
ا/ت:من نیومدم باهات بازی کنم!
تام:ولی همین الان هم داری بازی میکنی...
ا/ت:بس کن! تو دیونه ای!
تام:میدونم....
تا سه شماره فرصت داری فرار کنی....۱..
ا/ت:( درون ذهنش)شروع کردم به دویدن....نمیدونم کجا فقط فرار میکردم...انگار که زندگیم وابسته بهش بود...
تام:۲....
ا/ت:دارم کی و گول میزنم...نمی تونم از دستش فرار کنم...
تام:۳....دارم میام..کوچولو....یادت باشه تو آخرش مال خودمی...
ا/ت:نه نه...باید تند تر بدوم!...اما چطور....داشتم نفس کم میوردم....تام انگار هر لحظه بهم نزدیک تر میشد...
تام:همینقدر سرعتت؟؟...انگار خیلی زود قرار که به دستت بیارم...
ا/ت:دید چشمام داشت تار میشد...پاهام داشت سست میشد....و قلبم داشت از قفسه سینم بیرون میومد...
نه...نه...الان نباشد بیهوش میشدم.......
تام:کوچولوی من...خیلی زود خسته شدی.....
ا/ت:.....کمی دید داشتم....تام اومد بالای سرم...من رو بلند کرد....من رو کجا میبرد؟.....
مثل حیون شکار شدم.......
حمایت کنید تو رو خدا چشمام در اومدد😭
#پسرای_اسلیترین
#آهنگ
#سناریو
#بی_تی_اس
#ری_اکشن
#موزیک
#بلک_پینک
#استرنجر_تینگز
#سناریو_بی_تی_اس
تام:
داشتم با تمام قدرتم می دویدم...اما...اما باز هم کافی نبود...انگار که اینجا یه زمین بازی بود....زمینی که من داخل قرار گرفته بودم و فقط و فقط برای سرگرم کردن اون بودم....انگار که قرار بود مثل یه حیون شکار بشم....نکنه قلب لعنتیم جلوم رو گرفته و نمیذاره که تند تر بدوم!؟
نه نه نه تو داستان ها هیچ وقت طعمه عاشق شکارچیش نمیشه.....نکنه داستان من متفاوته؟؟
بزارید از اول بگم....
یه روز معمولی تو هاگوارتز بود....نه نه مگه میشه یه روز تو هاگوارتز معمولی باشه!؟
قطعا معمولی نبود....نگاه هاش داشت دیونه ام میکرد..داخل چشم هاش خون دیده میشد...امیدوارم این حرف که میگند چشم ها دروغ نمی گویند درست نباشه....
وگرنه من چیکار باهاش کردم که لیاقتم چشم های وحشتناک وحشی اون بود؟
درسته...زندگیم یه علامت سوال شده بود....
بلند شدم و به سمت خوابگاهم رفتم....باید این چشم ها رو از ذهنم پاک میکردم...
ولی نمی تونستم....نه بخاطر اینکه خیلی وحشتناک بودن....چون...شاید منم اون چشم ها رو میخواستم...
خوابم برد....که ناگهان احساس کردم یه چیزی از روی دستم رد شد....
از خواب پریدم..
اما چیزی اونجا نبود....جز یه نامه...
داخل نامه خیلی کوتاه نوشته شده بود:
امشب
جنگل ممنوعه
ساعت ممنوعه
دیر نکن!
خوب....خیلی خلاصه بود...
از طرف کی؟
معلومه اون چشم ها رهام نمی کنند..
ساعت ممنوعه شروع شد...آروم از مدرسه خارج شدم و به سمت جنگل ممنوعه رفتم...
ولی کسی اونجا نبود....
به جز....اون دوتا چشم....
از میان درخت ها بیرون اومد....
تام:سلام...کوچولو..
ا/ت:برای چی گفتی بیام اینجا؟؟
تام:آروم باش...کلی وقت داریم برای جواب دادن به سوالات تو...
ا/ت:با اون چشم ها بهم نگاه نکن!
تام:کدوم چشم ها؟
ا/ت:من نیومدم باهات بازی کنم!
تام:ولی همین الان هم داری بازی میکنی...
ا/ت:بس کن! تو دیونه ای!
تام:میدونم....
تا سه شماره فرصت داری فرار کنی....۱..
ا/ت:( درون ذهنش)شروع کردم به دویدن....نمیدونم کجا فقط فرار میکردم...انگار که زندگیم وابسته بهش بود...
تام:۲....
ا/ت:دارم کی و گول میزنم...نمی تونم از دستش فرار کنم...
تام:۳....دارم میام..کوچولو....یادت باشه تو آخرش مال خودمی...
ا/ت:نه نه...باید تند تر بدوم!...اما چطور....داشتم نفس کم میوردم....تام انگار هر لحظه بهم نزدیک تر میشد...
تام:همینقدر سرعتت؟؟...انگار خیلی زود قرار که به دستت بیارم...
ا/ت:دید چشمام داشت تار میشد...پاهام داشت سست میشد....و قلبم داشت از قفسه سینم بیرون میومد...
نه...نه...الان نباشد بیهوش میشدم.......
تام:کوچولوی من...خیلی زود خسته شدی.....
ا/ت:.....کمی دید داشتم....تام اومد بالای سرم...من رو بلند کرد....من رو کجا میبرد؟.....
مثل حیون شکار شدم.......
حمایت کنید تو رو خدا چشمام در اومدد😭
#پسرای_اسلیترین
#آهنگ
#سناریو
#بی_تی_اس
#ری_اکشن
#موزیک
#بلک_پینک
#استرنجر_تینگز
#سناریو_بی_تی_اس
- ۲.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط