{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!
تا آن زمان هیچ واژه ای نتوانسته بود تا این
حد برایم جاودانه بماند و کلمات فقط مشتی
کلمات بودند در اقتضای زمان و مکانی محدود.
ولی «عزیزترینم...!» فکرش را بکنید که در
میان تمام عزیزانی که دارد، تو، »ترینِ» آنهایی!
این یعنی مرا کاملا آزاد و شرافتمندانه دوست
میداشت آنهم در کمالِ دارایی نه
از روی ترس و تنهایی اش.
دیدگاه ها (۱)

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"تا آن زمان هیچ واژه ای، نتوان...

‌یکبار هم به من گفت: عزیزترینمتا آن زمان هیچ واژه ای نتوانست...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای نتو...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای، نت...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"تا آن زمان هیچ واژه ای، نتوان...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای، نت...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه‌ای نتوان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط