وارد فرود گاه شدن و کار هاشونو کردن رفتن توی هواپیما حالا

وارد فرود گاه شدن و کار هاشونو کردن رفتن توی هواپیما حالا تو این وضعیت بکی و دمیتروس و مانیا و امیل باهم افتادن(شماره صندلی)
و این که اره همه نشسته بودن که بکی تو بغل دمیتروس خوابش برد وقتی رسیدن هم بکی خواب بود واسه همین دمیتروس بکی رو بغل کرد
و وارد ویلاشون شدن دمیتروس بکی رو گزاشت تو تخت اتاقش(خود بکی) که یهو بکی بیدار شد
بکی تو ذهن:لعنت بهش چرا همش پیشمه ولی...وقتی پیشمه.....انگار همه چی رو یادم میره و میخوام کنارش باشم من دکتر عشقم؟ولی حالا خودم عاشق شدم و نمیدونم چه گ😶ی بخودم🍅

بکی:ب..بخشید پرید از بغلش بیرون
دمیتروس سعی کرد سرد باشه:اشکالی نداره!🍅
و رفت

امیل تو اتاقش تنها نشسته بود و میگفت:من دوسش دارم ولی. اون نداره؟من انتخابش نیستم!چی دارم میگم!اصلا چرا باید خودم با خودم حرف بزنم!دارم روانی میشمشمشممشمشمشمشمششششمممم
مانیا در زد:الو
امیل:خودشه؟ولش کن دیگه باید قطع امید کنم!
امیل:بله
مانیا:بیا شام چرا صدات میزنم نمیای؟!خوبی؟!حالت خوب نیست!
امیل:چیزیم نیست اومدم
مانیا:اولین باره انقد سرد شده!
امیل؟!
امیل:هوم؟
مانیا:خوب نیستی!؟
امیل:بسه خوبم!برات چه فرقی داره!!!
مانیا:ب.باشه😢
بچه ها درد مانیا هنو خوب نشده واسه همین بعضی اوقات دردش زیاد میشه

خواست بره که دردش باز گرف
مانیا:ا..اخخ!
امیل:من خیلی بدبخت_چیشد!
بغلش کرد و گزاش رو تخت
امیل:مانیا!باتوعم!چیشد!
مانیا:‌‌‌‌‌‌. .
امیل:بسه میخوای سکتم بدی!میدونی چقد واسم مهمی چشاتو باز نکنی به کی نگاه کنم!
اینا چیه دارم‌میگم!نباید میگفتم!نه*
*این یعنی تو ذهن بچه ها****

مانیا:ها؟🍅
امیل:چشاتو باز کردی؟محکم بغلش کرد

داشتی سکتم میدادی!بیا بریم شام دیگه نگرانم نکن!

مانیا:چی داش میگفت؟!*




بچه ها ار این به بعد فقط جمعه ها پارت داریم.‌...(مدرسه😃😃😃😃🗿)
بچه ها درست نوشتم؟قاطی نشد؟
دیدگاه ها (۴)

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

عشقی حقیقی

p8بچه ها رفتن سره کلاس تا مربی کرزش امد وگفت وسایلتون رو جعم...

زمرد های صورتی پارت ¹³بکی و امیل رفتن در رو روی آنیا و دامیا...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

دروغی که واقعی شد

پارت ۱۲ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا توی مدرسهمثل میشه وقت...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط