{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.
از پایین، هوای سردی بالا آمد.
و روی اولین پله، با همان خط سیاه قبلی نوشته شده بود:
«سه خاندان وارد شدند.»
لورنزو جلو رفت و ادامه‌ی نوشته را خواند.
خط دوم تازه جلوی چشمانشان شکل گرفت:
«فقط دو خاندان بازگشتند.»
مارلین آهسته گفت:
«یعنی چی؟»
ریگیلوس به تاریکی خیره شد.
«یعنی یک خاندان هیچ‌وقت از اینجا بیرون نیومد.»
جنا ناگهان از پایین پله‌ها فریاد زد:
«پاندورا!»
پاندورا بدون فکر خواست پایین برود، اما ریگیلوس دستش را گرفت.
«صبر کن.»
«اون خواهرمه.»
«می‌دونم.»
ریگیلوس به تاریکی نگاه کرد.
«ولی چیزی که صدای جنا رو تقلید می‌کنه، ممکنه خود جنا نباشه.»
سکوت سنگینی افتاد.
بعد صدای جنا دوباره آمد.
این بار نزدیک‌تر.
«پاندورا...»
پاندورا چوبدستی‌اش را بالا آورد.
«من می‌رم.»
ایوان کنار خواهرش ایستاد.
«پس منم میام.»
لورنزو نیز جلو آمد.
«سه خاندان، یادتونه؟»
ریگیلوس نگاه کوتاهی به او انداخت.
دیدگاه ها (۶)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️بعد خودش قدم روی اولین پله گذاشت.والبورگا ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس به انتهای راهرو اشاره کرد.«اونجا ر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ناگهان عکس در دست پاندورا شروع به تغییر کر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️این بار لورنزو بود که گفت:«کشته شدن؟»«نه.»...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط