{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 11

چند دقیقه ساکت راه رفتن.

× یه چیزی بپرسم؟

+ بپرس..

× چرا انقدر راحت با همه صمیمی میشی؟

دختر شونه بالا انداخت..

+ نمیدونم...
اگه بخوام رسمی باشم خسته میشم..

پسر سری تکون داد..

× ولی... ما سطحمون فرق داره!

+ الان که تو شرکت نیستیم..الان فقط دو نفریم که توی یه پارک قدم میزنیم

× حتی اگه شهربازی باشیم...
یا مسافرت...
یا ته اقیانوس...
بازم سطح به شغلمون بستگی داره!

+ ایشش... خیلی خب😒
دیدی اون روز توی جمع دروغ نگفتم و خیلی مغروری..

بعد با حرص دست به سینه سه متر ازش فاصله گرفت..

جئون که همونطوری به راهش ادامه میداد یه نگاه ریزی بهش انداخت..

با دیدن قیافش تو دلش گفت:
× این چرا حتی موقع قهر کردنم کیوته؟😂عمراً اگه بتونه فاز جدی به خودش بگیره!

همین موقع یه برگ بزرگ روی یک شاخه نظرشو رو جلب کرد..

برگ رو کند..

× یوکی... ببین اینو! شبیه قلبه!

ولی اون حتی نگاش هم نکرد انگار که اصلا هیچکس دور و برش نیست..

× با تو ام خانوم قهر قهرو!

بازم سکوت.

که کوک یواش رفت پشت سرش..
برگ رو خیلی آروم لای موهای دم‌ اسبیش گذاشت..

دختر همون لحظه برگشت..

+؛ هوی! چیکار می‌کنی؟!.. میدونی تا الان چند تا جک و جونور از رو این رد شدن؟!

جئون خیلی خونسرد گفت:

× مگه چیه؟
خودتم که جزوشونی😂

دختر دو ثانیه مات موند.. بعد اخماش رفت تو هم..

+ جئوووون🤬

خم شد یه برگ از روی زمین برداشت و مچاله کرد و پرت کرد سمتش..

جئون جاخالی داد..

+ وایسا ببین چیکارت میکنم!

× کمک! یه دیوونه افتاده دنبالم!

دوتایی دوباره وسط پارک افتادن دنبال هم..

پیرمردی که روی نیمکت نشسته بود با خنده به همسرش گفت:

? فکر کنم این دوتا یا بچه‌ن... یا تازه با هم آشنا شدن..

همسرش لبخندی زد..
? نه... از اون خنده‌ ها معلومه هنوز خودشونم نمیدونن چقدر به هم عادت کردن.....
꧁꧂
تقریباً شب شده بود..
همه مشغول کارشون بودن که با شنیدن صدای خنده توجهشون جلب شد..

دیدن در کمال تعجب یوکی و جئون در حالیکه از خنده نفسشون بالا نمیومد وارد شرکت شدن..

+ وای خدااا کوکی... قیافه‌ی اون یارو رو دیدی؟!🤣
× آره... فقط دیگه به من نگو کوکی.😂

+ باشه... کوکی کوچولو!

دختر کم مونده بود از خنده پخش شه روی زمین اما جئون یقه کتش رو از پشت گرفت و دوباره صافش کرد..

× بلد نیستی راه بری؟😂

+ نههه خیلی سخته!!

سوجین با تعجب چشمامو مالید..

☆ وایسا ببینم... این دوتا چیز روی صورتم دارن درست میبینن؟؟؟جئون داره میخنده؟؟اونم با یوکی؟؟

? نمیدونم مثل اینکه بله😶...

? نه... غیرممکنه... اینا بدلن!

که صدای قدم های سنگین یه نفر رو شنیدن..

دیدن کیم با همون ابهت همیشگی و دست به جیب وارد سالن شد..

_ چه خبره شرکت رو گذاشتین رو سرتون!

که مثل دو تا دانش‌ آموز شیطون همزمان صاف وایستادن و دستاشونو پشتشون قفل کردن...

+😇
×😐
چند ثانیه سکوت...
بعد دختر یه نگاه به قیافه‌ی جدی و کمی عصبی کیم انداخت...
لباش لرزید..
که دوباره زد زیر خنده..
جونگ‌ کوک هم سرشو انداخت پایین..
شونه‌هاش از خنده میلرزید.

_ من با شما شوخی دارم خانوم سونگ؟!

دختر در حالیکه اشکش در اومده بود و سعی کردن جلوی خنده ش رو بگیره بهش نگاه کرد و با هزار زحمت گفت:
+ آ... آقای بستن... آقای کیم!😂

جونگ کوک سریع روشو برگردوند..
اگه بر میگشت...
حتماً منفجر می‌شد.

تهیونگ اخماش رفت تو هم..
_ بسیار خب... دو هفته اخراجی!

یهو دختر افتاد رو زانو هاش و خنده ش قطع شد..

+ چییی نه نه ببخشید آقای ب.. آقای کیم معذرت میخوام ببخشیددددد اشتباه کردم!!...... که انقدر بامزم😂.... آخجون میرم تعطیلات!!

جئون دیگه نمیتونست تحمل کنه..
نفسشو داد بیرون..

× سونگ یوکیییی!!! بسهههه

_ تو برو جئون!

× ها؟

_ برو

× هوی با من عین زیردستت حرف ن..🗿

_ بروووو!

× اوه... باش😶

اونطرف تر کارمندا یا میخندیدن یا باهم پچ پچ میکردن..

? ووییی... عصبانیت آقای کیم خیلی جذابه😂

? حتی جناب جئون هم با اون جئون بودنش جلوش کم میاره!🤤

? خدایا...مرسی تو این شرکت کار میکنم🤣

بعد از دور شدن جئون، کیم دوباره برگشت سمت دختر..

_ و اما شما !

دختر مثل بچه های مظلوم دستاشو جلوش گرفته بود و سرشو انداخته بود پایین..

ولی معلوم بود اگه ولش کنی میزنه زیر خنده..

? اختلاف قدشون رو خوداااا

_ بیا دفترم کارت دارم!

و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت..

که دختر دوباره وا داد و شروع کرد فیگور گرفتن و جشن گرفتن..

و اونطرف همکار هاش و مخصوصاً سوجین با کاراش صدای خنده هاشون بلند شد..

☆ یوکیییی🤣... قشنگ عین تئاتر بووودد!!

+ من شما را به حال خود ول میکنم و میرم اتاق رئیسم بابای👋😌

? اوه اوه!.. خانومه اعتماد به نفس رو ببین!

+ بااااای!!!

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
دیدگاه ها (۲)

Part 10

Part 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط