رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_60
فصل بیستوهفتم | روزی که هنوز نرسیده بود
«این کلید برای روز آخره.»
صدای هیونجین هنوز در اتاق پیچیده بود.
فلیکس به عدد حکشده روی کلید نگاه کرد.
۳۰.
ـ روز آخر چی؟
هیونجین جواب نداد.
انگار خودش هم نمیدانست.
بنگچان کلید را از دست فلیکس گرفت و زیر نور بررسی کرد.
ـ شاید این عدد به روز آخر مربوط باشه.
هان با ناباوری گفت:
ـ یعنی این خونه برای ما هم برنامهریزی کرده؟
لینو به او نگاه کرد.
ـ هان، لطفاً.
ـ خب، دارم سعی میکنم با شرایط کنار بیام!
سونگمین آرام گفت:
ـ حداقل این بار چیزی نشده.
آیان به کلید اشاره کرد.
ـ هنوز.
چانگبین آهی کشید.
ـ چرا هر بار که آیان حرف میزنه، احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته؟
آیان لبخند زد.
ـ استعداد خاصیه.
برای چند لحظه، همه خندیدند.
حتی هیونجین.
اما خندهاش خیلی زود محو شد.
چشمهایش هنوز به کلید دوخته شده بود.
در اتاق سوم باز شد.
نه کسی دستگیره را لمس کرده بود و نه صدای قفلی شنیده شده بود.
فقط باز شد.
بنگچان گفت:
ـ کسی وارد نمیشه تا وقتی که مطمئن بشیم خطری نیست.
لینو نگاهی به داخل انداخت.
ـ ظاهراً اتاق خالیه.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ میخوای بریم؟
هیونجین دستش را جلو آورد.
ـ با هم.
فلیکس دستش را گرفت.
و هر هشت نفر وارد اتاق شدند.
این بار میز چوبی وسط اتاق وجود نداشت.
به جایش، یک تخت قدیمی کنار دیوار قرار گرفته بود.
روی تخت، یک ساعت جیبی دیده میشد.
عقربههای آن روی ۱۱:۵۹ ایستاده بودند.
فلیکس نزدیک شد.
ـ این ساعت...
هیونجین به آرامی گفت:
ـ مال منه.
همه به او نگاه کردند.
هیونجین ساعت را برداشت.
پشت آن، حروف کوچکی حک شده بود.
H.J.
هان پرسید:
ـ تو قبلاً این ساعت رو داشتی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی یادمه یه بار به کسی دادمش.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ به کی؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
ناگهان ساعت جیبی باز شد.
داخل آن، عکس کوچکی قرار داشت.
تصویر فلیکس.
اما نه فلیکسِ امشب.
فلیکسِ شش سال پیش.
در عکس، او کنار پنجره ایستاده بود و لبخند میزد.
پشت عکس نوشته شده بود:
«برای کسی که همیشه دیر میرسد.»
هیونجین انگشتش را روی نوشته کشید.
ـ این خط منه.
فلیکس عکس را نگاه کرد.
ـ چرا باید عکس من رو توی ساعتت داشته باشی؟
هیونجین لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ شاید چون...
مکث کرد.
ـ شاید چون نمیخواستم فراموشت کنم.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
ـ پس چرا فراموشم کردی؟
هیونجین جوابی نداشت.
صدای ضبطصوت بلند شد.
«خاطرهی پنجم در دسترس است.»
هان فوراً گفت:
ـ نه، نه، نه. این یکی رو دیگه نمیخوام.
ضبطصوت ادامه داد:
«برای بازیابی، باید آخرین جمله را به یاد بیاورید.»
روی دیوار، جملهای ظاهر شد:
«اگر امروز آخرین روز بود، چه چیزی را تغییر میدادی؟»
سونگمین گفت:
ـ این سؤال خیلی شخصیه.
لینو جواب داد:
ـ این خونه هیچوقت سؤال معمولی نمیپرسه.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ تو چی؟
هیونجین پرسید:
ـ چی؟
ـ اگه امروز آخرین روز بود، چی رو تغییر میدادی؟
هیونجین مدتی به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ اینکه زودتر بهت بگم.
فلیکس قلبش برای لحظهای تندتر زد.
ـ چی رو؟
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
ـ اینکه دوستت دارم.
سکوت.
هان آهسته دستش را روی دهانش گذاشت.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ بالاخره.
لینو نگاهش کرد.
ـ ساکت.
فلیکس لبخند زد.
ـ فکر کنم اینو قبلاً هم گفتی.
هیونجین ابرویش را بالا برد.
ـ کِی؟
فلیکس کمی نزدیکتر شد.
ـ همین الان.
هیونجین متوجه شوخیاش شد.
ـ خیلی بامزهای.
فلیکس لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ میدونم.
و قبل از اینکه هیونجین بتواند چیزی بگوید، فلیکس یک بوسهی کوتاه روی گونهاش گذاشت.
بعد فوراً عقب رفت.
ـ خب، حالا دیگه میتونیم ادامه بدیم.
هان با صدای بلند گفت:
ـ این بیعدالتیه! چرا فقط ما باید شاهد باشیم؟!
چانگبین بازویش را گرفت.
ـ بیا بیرون.
ـ من هنوز اعتراض دارم!
ـ اعتراضت رد شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ فرار کردی؟
فلیکس شانه بالا انداخت.
ـ شاید.
هیونجین لبخند زد.
ـ پس بعداً باهات حساب میکنم.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_60
فصل بیستوهفتم | روزی که هنوز نرسیده بود
«این کلید برای روز آخره.»
صدای هیونجین هنوز در اتاق پیچیده بود.
فلیکس به عدد حکشده روی کلید نگاه کرد.
۳۰.
ـ روز آخر چی؟
هیونجین جواب نداد.
انگار خودش هم نمیدانست.
بنگچان کلید را از دست فلیکس گرفت و زیر نور بررسی کرد.
ـ شاید این عدد به روز آخر مربوط باشه.
هان با ناباوری گفت:
ـ یعنی این خونه برای ما هم برنامهریزی کرده؟
لینو به او نگاه کرد.
ـ هان، لطفاً.
ـ خب، دارم سعی میکنم با شرایط کنار بیام!
سونگمین آرام گفت:
ـ حداقل این بار چیزی نشده.
آیان به کلید اشاره کرد.
ـ هنوز.
چانگبین آهی کشید.
ـ چرا هر بار که آیان حرف میزنه، احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته؟
آیان لبخند زد.
ـ استعداد خاصیه.
برای چند لحظه، همه خندیدند.
حتی هیونجین.
اما خندهاش خیلی زود محو شد.
چشمهایش هنوز به کلید دوخته شده بود.
در اتاق سوم باز شد.
نه کسی دستگیره را لمس کرده بود و نه صدای قفلی شنیده شده بود.
فقط باز شد.
بنگچان گفت:
ـ کسی وارد نمیشه تا وقتی که مطمئن بشیم خطری نیست.
لینو نگاهی به داخل انداخت.
ـ ظاهراً اتاق خالیه.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ میخوای بریم؟
هیونجین دستش را جلو آورد.
ـ با هم.
فلیکس دستش را گرفت.
و هر هشت نفر وارد اتاق شدند.
این بار میز چوبی وسط اتاق وجود نداشت.
به جایش، یک تخت قدیمی کنار دیوار قرار گرفته بود.
روی تخت، یک ساعت جیبی دیده میشد.
عقربههای آن روی ۱۱:۵۹ ایستاده بودند.
فلیکس نزدیک شد.
ـ این ساعت...
هیونجین به آرامی گفت:
ـ مال منه.
همه به او نگاه کردند.
هیونجین ساعت را برداشت.
پشت آن، حروف کوچکی حک شده بود.
H.J.
هان پرسید:
ـ تو قبلاً این ساعت رو داشتی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی یادمه یه بار به کسی دادمش.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ به کی؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
ناگهان ساعت جیبی باز شد.
داخل آن، عکس کوچکی قرار داشت.
تصویر فلیکس.
اما نه فلیکسِ امشب.
فلیکسِ شش سال پیش.
در عکس، او کنار پنجره ایستاده بود و لبخند میزد.
پشت عکس نوشته شده بود:
«برای کسی که همیشه دیر میرسد.»
هیونجین انگشتش را روی نوشته کشید.
ـ این خط منه.
فلیکس عکس را نگاه کرد.
ـ چرا باید عکس من رو توی ساعتت داشته باشی؟
هیونجین لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ شاید چون...
مکث کرد.
ـ شاید چون نمیخواستم فراموشت کنم.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
ـ پس چرا فراموشم کردی؟
هیونجین جوابی نداشت.
صدای ضبطصوت بلند شد.
«خاطرهی پنجم در دسترس است.»
هان فوراً گفت:
ـ نه، نه، نه. این یکی رو دیگه نمیخوام.
ضبطصوت ادامه داد:
«برای بازیابی، باید آخرین جمله را به یاد بیاورید.»
روی دیوار، جملهای ظاهر شد:
«اگر امروز آخرین روز بود، چه چیزی را تغییر میدادی؟»
سونگمین گفت:
ـ این سؤال خیلی شخصیه.
لینو جواب داد:
ـ این خونه هیچوقت سؤال معمولی نمیپرسه.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ تو چی؟
هیونجین پرسید:
ـ چی؟
ـ اگه امروز آخرین روز بود، چی رو تغییر میدادی؟
هیونجین مدتی به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ اینکه زودتر بهت بگم.
فلیکس قلبش برای لحظهای تندتر زد.
ـ چی رو؟
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
ـ اینکه دوستت دارم.
سکوت.
هان آهسته دستش را روی دهانش گذاشت.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ بالاخره.
لینو نگاهش کرد.
ـ ساکت.
فلیکس لبخند زد.
ـ فکر کنم اینو قبلاً هم گفتی.
هیونجین ابرویش را بالا برد.
ـ کِی؟
فلیکس کمی نزدیکتر شد.
ـ همین الان.
هیونجین متوجه شوخیاش شد.
ـ خیلی بامزهای.
فلیکس لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ میدونم.
و قبل از اینکه هیونجین بتواند چیزی بگوید، فلیکس یک بوسهی کوتاه روی گونهاش گذاشت.
بعد فوراً عقب رفت.
ـ خب، حالا دیگه میتونیم ادامه بدیم.
هان با صدای بلند گفت:
ـ این بیعدالتیه! چرا فقط ما باید شاهد باشیم؟!
چانگبین بازویش را گرفت.
ـ بیا بیرون.
ـ من هنوز اعتراض دارم!
ـ اعتراضت رد شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ فرار کردی؟
فلیکس شانه بالا انداخت.
ـ شاید.
هیونجین لبخند زد.
ـ پس بعداً باهات حساب میکنم.
- ۸۶
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط