امروز یه #قاصدک دیدم ؛

امروز یه #قاصدک دیدم ؛
مثل #بچه ها ذوق زده شدم،
به رسم بچگی هام،
برش داشتم ، تو مشتم گرفتمش و سیر نگاهش کردم؛
و با همون باور #کودکی هام، #آرزوهامو تو گوشش #زمزمه کردم.
بعد با #هیجان ، رو به آسمون فوتش کردم؛
اونم پر زد و چرخید و چرخید و رفت؛
و من دوباره مثل همون #دختر_بچه #گذشته ها،
از ته دلم با صدایی بلند #خندیدم.
.
.
گاهی این #لحظه های ساده ، اما #خاطره انگیز ، چقدر #زیبا هستند!
دیدگاه ها (۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا لبخند عمیقی ز...

فضای مدرسه امروز خیلی پرانرژی بود؛ چون قرار بود برای اردوی آ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

پارت ۷

مافیای من

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁷ویو سومیاوهمین که اسم «جینو» به گوشم ...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط