پارت 16
(فلش بک)
ملکه وارد آشپزخونه شد تا چک کنه..
& پس سوهی کو؟
که همون خدمتکار سمتش رفت..
نزدیک گوشش شد و دستش رو کنار دهنش گذاشت و گفت..
◆ ملکه... راستش.. من به ایشون شک دارم.. اومدن به من گفتن که چای رو درست کنم چون خودشون کار دارن..
& چی؟... اون که میدونست فقط خانواده های سلطنتی اینو بلدن!
◆ میگم دیگه خب!.. بهتر نیست... یه.. یه آماری ازشون بگیرین؟
ملکه با تعجب و شک قدم های تند سمت اتاق کار پسرش برداشت..
دو سه بار در زد و وارد شد..
& تهیونگ پسرم؟
---
☆ اوو!... ت.. ته ته تویی؟
_ سوهی؟
☆ بله؟!
_ مشکلی پیش اومده؟
☆ ن.. ن.. نه چه مشکلی؟
_ سوهی خودتی واقعاً؟
☆ نه پس یکی دیگم!
_ دارم جدی حرف میزنم!
☆...
_ تو... به کل عوض شدی... در عرض یه روز!.. ساز مخصوصتو که نتونستی بزنی..
☆ اوو نه نه من حوصلشو نداش...
_ دارم حرف میزنم!
☆ خب.. بگو..
_ چای سلطنتی هم که خیلی ماهر بودی میگی یادت رفته... حتی... رفتارت هم عوض شده!
☆ خب.. به هر حال.. تغییر کردن ممکنه هر لحظه اتفاق بیوفته!... و خب.. منم.. منم.. چند روزی رفته بودم..
_ سوهی!... تو حتی به زور با آدم حرف میزنی... حالا این دلایل رو از کجا میاری؟... چجوری راحت درباره رفتن و اومدنت صحبت میکنی؟ تو حتی... با منم سرد بودی..
که لیسا هم از ترس لو رفتنش عصبی شد..
از جاش بلند شد و با داد حرف میزد...
☆ چیه؟.. نکنه دوست داری سوهی سابق برگرده؟... نکنه دوست داری ازت فراری باشه! نکنه دوست داری همش سرد باشه و اصلا بهت محل نده! اینجوری دوست داری؟ خیلی خب! من دلم برات سوخت باهات خوب شدم ولی اگه مشکل داری من دوباره همون حالت قبلی رو میگیرم!... هرچیزی رو آدم ممکنه یادش بره حتی در عرض یک دقیقه!
که یهو خشم رو توی صورت ته دید..
حرفاش توی دهنش موند و با ترس بهش نگاه کرد..
ته با عصبانیت نزدیکش شد.. گردن لیسا رو گرفت و چسبوندش به دیوار..
_ حتی جرعت نداشتی تو روی من وایسی!... تو.. تو سوهیِ من نیستی!
دستش رو سمت یقه لیسا برد و خواست اونو بکشه پایین که.. (هوی منحرف نشین موضوع یه چیز دیگس پارت بعد میفهمین🗿)
◇ سرورم!!!(داد)
نگاهش رو با حرص داد سمت در...
◇ سرورم یه کار خیلی فوری پیش اومده!!
_ حالا یه لحظه صبر کن!!
◇ نمیشه! یکی از انبار های حاشیه دهکده انگاری آتیش گرفته!
ته نگاه عصبیش رو به لیسا داد..
_ بعدا به حسابت میرسم!
و با عجله با همراهش رفت..
لیسا نفسش رو با ترس بیرون داد..
☆ وویی.. میخواست... میخواست چیکار کنه؟.. باید... باید برم پیش سوهی!.. دیگه.. دیگه نمیتونم بمونم!
سریع رفت لباساش رو عوض کرد و یه شنل مشکی و بلند روش پوشید و یواشکی از قصر بیرون رفت..
به دروازه که رسید شروع به دویدن کرد که..
∆ صبر کن ببینم!
سرجاش خشک شد..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
ملکه وارد آشپزخونه شد تا چک کنه..
& پس سوهی کو؟
که همون خدمتکار سمتش رفت..
نزدیک گوشش شد و دستش رو کنار دهنش گذاشت و گفت..
◆ ملکه... راستش.. من به ایشون شک دارم.. اومدن به من گفتن که چای رو درست کنم چون خودشون کار دارن..
& چی؟... اون که میدونست فقط خانواده های سلطنتی اینو بلدن!
◆ میگم دیگه خب!.. بهتر نیست... یه.. یه آماری ازشون بگیرین؟
ملکه با تعجب و شک قدم های تند سمت اتاق کار پسرش برداشت..
دو سه بار در زد و وارد شد..
& تهیونگ پسرم؟
---
☆ اوو!... ت.. ته ته تویی؟
_ سوهی؟
☆ بله؟!
_ مشکلی پیش اومده؟
☆ ن.. ن.. نه چه مشکلی؟
_ سوهی خودتی واقعاً؟
☆ نه پس یکی دیگم!
_ دارم جدی حرف میزنم!
☆...
_ تو... به کل عوض شدی... در عرض یه روز!.. ساز مخصوصتو که نتونستی بزنی..
☆ اوو نه نه من حوصلشو نداش...
_ دارم حرف میزنم!
☆ خب.. بگو..
_ چای سلطنتی هم که خیلی ماهر بودی میگی یادت رفته... حتی... رفتارت هم عوض شده!
☆ خب.. به هر حال.. تغییر کردن ممکنه هر لحظه اتفاق بیوفته!... و خب.. منم.. منم.. چند روزی رفته بودم..
_ سوهی!... تو حتی به زور با آدم حرف میزنی... حالا این دلایل رو از کجا میاری؟... چجوری راحت درباره رفتن و اومدنت صحبت میکنی؟ تو حتی... با منم سرد بودی..
که لیسا هم از ترس لو رفتنش عصبی شد..
از جاش بلند شد و با داد حرف میزد...
☆ چیه؟.. نکنه دوست داری سوهی سابق برگرده؟... نکنه دوست داری ازت فراری باشه! نکنه دوست داری همش سرد باشه و اصلا بهت محل نده! اینجوری دوست داری؟ خیلی خب! من دلم برات سوخت باهات خوب شدم ولی اگه مشکل داری من دوباره همون حالت قبلی رو میگیرم!... هرچیزی رو آدم ممکنه یادش بره حتی در عرض یک دقیقه!
که یهو خشم رو توی صورت ته دید..
حرفاش توی دهنش موند و با ترس بهش نگاه کرد..
ته با عصبانیت نزدیکش شد.. گردن لیسا رو گرفت و چسبوندش به دیوار..
_ حتی جرعت نداشتی تو روی من وایسی!... تو.. تو سوهیِ من نیستی!
دستش رو سمت یقه لیسا برد و خواست اونو بکشه پایین که.. (هوی منحرف نشین موضوع یه چیز دیگس پارت بعد میفهمین🗿)
◇ سرورم!!!(داد)
نگاهش رو با حرص داد سمت در...
◇ سرورم یه کار خیلی فوری پیش اومده!!
_ حالا یه لحظه صبر کن!!
◇ نمیشه! یکی از انبار های حاشیه دهکده انگاری آتیش گرفته!
ته نگاه عصبیش رو به لیسا داد..
_ بعدا به حسابت میرسم!
و با عجله با همراهش رفت..
لیسا نفسش رو با ترس بیرون داد..
☆ وویی.. میخواست... میخواست چیکار کنه؟.. باید... باید برم پیش سوهی!.. دیگه.. دیگه نمیتونم بمونم!
سریع رفت لباساش رو عوض کرد و یه شنل مشکی و بلند روش پوشید و یواشکی از قصر بیرون رفت..
به دروازه که رسید شروع به دویدن کرد که..
∆ صبر کن ببینم!
سرجاش خشک شد..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
- ۱۰.۹k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط