درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
وقتی برادر ناتنیت بود و...
پارت آخر
جیمین.اوه چه خوشگل شدی
ات.منظورت اینه خوشگل ترر شدم؟؟
جیمین.اره منظورم همون بود 😂
بیا بریم دیگه عزیزم دیر میشه ها
ات.باشه بریم....دست جیمینو گرفتم رفتیم سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت رستوران
رسیدیم رستوران مامان بابا رو دیدیم که نشسته بودن مثل اینکه زودتر از ما رسیدن رفتیم سمتشون
ات با جیمین.سلامم
مامان بابا.سلامممم
منو جیمین هم نشستیم
بابا.خب پسرم چیزی شده؟
گفتین میخاین یه چیزی بهمون بگین
جیمین.اره بابا منو ات میخایم یه موضوع مهم رو بهتون بگیم
و برامون مهم نیست مخالف باشین چون نظرمون هیچ وقت عوض نمیشه
مامان.خب حالا موضوع چیه؟
جیمین.منو ات همو دوست داریم..عاشق همیم و میخایم ازدواج کنیم
ات.وقتی جیمین اینو گفت مامانو بابا ساکت شدن
از سکوتشون میشد فهمید راضی نیستن...
شش ماه بعد
خودمو تو آینه نگاه کردم
مثل فرشته ها شده بودم
همیشه دوست داشتم ببینم توی لباس عروس چه شکلی میشم
تو فکر بودم که دستی دور کمرم حلقه شد..جیمین بود وقتی دیدمش یه لبخند رو لبم اومد...برگشتم سمتش
جیمین.خوشگل شدی پرنسس
ات.تو هم جذاب شدی شاهزاده
جیمین.یاا شاهزاده مگه من موچی نبودم؟
ات.خندیدم..چرا چرا یه شاهزاده ی موچی خوبه؟
جیمین.خندید..اره خوبه
چه خوب شد مامان بابا موافقت کردن
ات.سرمو گذاشتم رو سینش...اره اونشب که اونطوری نگاه کردم فک کردم راضی نیستن اما الان خوشحالم که تونستم بهت برسم
یه بوسه رو پیشونیم گذاشت که در اتاق باز شد
میکاپ ارتیست.اقای پارک پدرتون گفتن وقت رفتنه
جیمین.باشه برو الان میایم
آماده ای؟
ات.اوهوم...دست جیمینو گرفتم یکم استرس داشتم اما حس خیلی خوبی داشتم
بلاخره تونستم به کسی که دوسش دارم،از ته دل عاشقشم برسم💜
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشهو یه روزی شما هم به کسی که از ته دل دوسش دارین برسین💜
دوستون دارم درخواستی داشتین ناشناس بگین
وقتی برادر ناتنیت بود و...
پارت آخر
جیمین.اوه چه خوشگل شدی
ات.منظورت اینه خوشگل ترر شدم؟؟
جیمین.اره منظورم همون بود 😂
بیا بریم دیگه عزیزم دیر میشه ها
ات.باشه بریم....دست جیمینو گرفتم رفتیم سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت رستوران
رسیدیم رستوران مامان بابا رو دیدیم که نشسته بودن مثل اینکه زودتر از ما رسیدن رفتیم سمتشون
ات با جیمین.سلامم
مامان بابا.سلامممم
منو جیمین هم نشستیم
بابا.خب پسرم چیزی شده؟
گفتین میخاین یه چیزی بهمون بگین
جیمین.اره بابا منو ات میخایم یه موضوع مهم رو بهتون بگیم
و برامون مهم نیست مخالف باشین چون نظرمون هیچ وقت عوض نمیشه
مامان.خب حالا موضوع چیه؟
جیمین.منو ات همو دوست داریم..عاشق همیم و میخایم ازدواج کنیم
ات.وقتی جیمین اینو گفت مامانو بابا ساکت شدن
از سکوتشون میشد فهمید راضی نیستن...
شش ماه بعد
خودمو تو آینه نگاه کردم
مثل فرشته ها شده بودم
همیشه دوست داشتم ببینم توی لباس عروس چه شکلی میشم
تو فکر بودم که دستی دور کمرم حلقه شد..جیمین بود وقتی دیدمش یه لبخند رو لبم اومد...برگشتم سمتش
جیمین.خوشگل شدی پرنسس
ات.تو هم جذاب شدی شاهزاده
جیمین.یاا شاهزاده مگه من موچی نبودم؟
ات.خندیدم..چرا چرا یه شاهزاده ی موچی خوبه؟
جیمین.خندید..اره خوبه
چه خوب شد مامان بابا موافقت کردن
ات.سرمو گذاشتم رو سینش...اره اونشب که اونطوری نگاه کردم فک کردم راضی نیستن اما الان خوشحالم که تونستم بهت برسم
یه بوسه رو پیشونیم گذاشت که در اتاق باز شد
میکاپ ارتیست.اقای پارک پدرتون گفتن وقت رفتنه
جیمین.باشه برو الان میایم
آماده ای؟
ات.اوهوم...دست جیمینو گرفتم یکم استرس داشتم اما حس خیلی خوبی داشتم
بلاخره تونستم به کسی که دوسش دارم،از ته دل عاشقشم برسم💜
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشهو یه روزی شما هم به کسی که از ته دل دوسش دارین برسین💜
دوستون دارم درخواستی داشتین ناشناس بگین
۱۲.۵k
۲۵ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.