𓆩 پارت ۶۱ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۶۱ 𓆪 🖤
جیمین به سمت ورودی رفت و با دیدن مرد، پوزخند زد.
— بالاخره از قبرت اومدی بیرون؟
مرد خندید.
— دلت برام تنگ نشده بود، برادر کوچولو؟
ات پشت سر جیمین ایستاده بود که مرد نگاهش کرد.
— پس این همون دخترهست؟ انتخاب بدی نیست!
جیمین یقهاش را گرفت.
— حتی اسمش رو هم به زبون نیار!
مرد بدون ترس خندید و پاکتی به سینهی جیمین کوبید.
— قبل از اینکه تهدیدم کنی، اینو بخون. شاید بفهمی معشوقهی عزیزت چه راز بزرگی ازت پنهون کرده!
جیمین پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگه بود؛ با نام کامل ات و امضای پدرش.
چشمان جیمین از تعجب گشاد شد.
— ات... تو دخترِ دشمن قدیمی پدرمی؟!
جیمین به سمت ورودی رفت و با دیدن مرد، پوزخند زد.
— بالاخره از قبرت اومدی بیرون؟
مرد خندید.
— دلت برام تنگ نشده بود، برادر کوچولو؟
ات پشت سر جیمین ایستاده بود که مرد نگاهش کرد.
— پس این همون دخترهست؟ انتخاب بدی نیست!
جیمین یقهاش را گرفت.
— حتی اسمش رو هم به زبون نیار!
مرد بدون ترس خندید و پاکتی به سینهی جیمین کوبید.
— قبل از اینکه تهدیدم کنی، اینو بخون. شاید بفهمی معشوقهی عزیزت چه راز بزرگی ازت پنهون کرده!
جیمین پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگه بود؛ با نام کامل ات و امضای پدرش.
چشمان جیمین از تعجب گشاد شد.
— ات... تو دخترِ دشمن قدیمی پدرمی؟!
- ۱۶۱
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط