اخرین پست... امتحان ریاضی دارم فردا لطفا واسم دعا کنیدددد
اخرین پست... امتحان ریاضی دارم فردا لطفا واسم دعا کنیدددد...شاید یه پست دیگه هم گذاشتم احتمال 50%
38:
اماده شدم ...رفتم تو پارکی که وقتی بچه بودم همیشه میرفتم ...هر تابستون که میرفتیم مشهد همش تو اون پارک قدم میزدم ...پارک 17 شهریور کلی خاطره برای من ساخته بود
ساعت 1 بعد از ظهر بود
اروم اروم رفتم سمت حرم .... میخواستم خودمو خالی کنم ...تنها مکان تو دنیا که میتونست انقد ارومم کنه حرم اقا بود(این حقیقته ..وای که چقد دلم میخواد الان برم زیارت اقا)
نشستم یه گوشه و سرمو به دیوار تکیه زدم....زنا تلاش میکردن به ضریح برسن . چشمامو بستم ...اشکام شروع به ریختن کردن ..هر وقت میرفتم حرم اینجور گریم میگرفت با صدای بلند گریه میکردم ...تو دلم از امام رضا میخواستم کمکم کنه....نمیدونم چقد اونجا بودم...صدای اذان مغرب باعث شد به خودم بیام
زنا همشون رفته بودن واسه نماز...در ورودی بسته شده بود و فقط عده کمی اونجا بودن بلند شدم و پاهای لرزون رفتم سمت ضریح دستمو به ضریح گذاشتم و دوباره گریه کردم ...کلی گریه کردم ...بالاخره حس کردم سبک شدم ....از حرم خارج شدم ساعت 9 بود
سر راهم غذا گرفتم و رفتم به هتل.....
..................
غزل: هوووووووو چقد خوش میگذررررهههههههههه
کوکو: اخ گفتییییی ..بیا بریم یه چیزی بخوریم
........
پسرا: سلااام
غزل و کوکو: سلوم ...
کریس: خرید کردید؟؟
غزل: من چیز زیادی نخریدم که ..ولی نمیدونم چرا کارت لو دیگه پول ندارهههه
کوکو: منم که چیزی خرج نکردم..به پول ایران میشه...امممم....4 میلیون
کریسهان: چیییییییییییی؟؟؟
چانی: خخخخخ
کریس: مگه چی خریدیییییی؟؟؟
کوکو: چند جفت کفش و لباس ..امم..چند تا لباس خونگی چند تا هم مجلسی و بیرونی ...لوازم ارایش و لاک و اینجور چیزا.....شهر بازیم رفتیم
غزل : اره خیلی خوش گذشتتتت
کوکو: جاتونم اصلا خالی نبود
پسرا: :/
38:
اماده شدم ...رفتم تو پارکی که وقتی بچه بودم همیشه میرفتم ...هر تابستون که میرفتیم مشهد همش تو اون پارک قدم میزدم ...پارک 17 شهریور کلی خاطره برای من ساخته بود
ساعت 1 بعد از ظهر بود
اروم اروم رفتم سمت حرم .... میخواستم خودمو خالی کنم ...تنها مکان تو دنیا که میتونست انقد ارومم کنه حرم اقا بود(این حقیقته ..وای که چقد دلم میخواد الان برم زیارت اقا)
نشستم یه گوشه و سرمو به دیوار تکیه زدم....زنا تلاش میکردن به ضریح برسن . چشمامو بستم ...اشکام شروع به ریختن کردن ..هر وقت میرفتم حرم اینجور گریم میگرفت با صدای بلند گریه میکردم ...تو دلم از امام رضا میخواستم کمکم کنه....نمیدونم چقد اونجا بودم...صدای اذان مغرب باعث شد به خودم بیام
زنا همشون رفته بودن واسه نماز...در ورودی بسته شده بود و فقط عده کمی اونجا بودن بلند شدم و پاهای لرزون رفتم سمت ضریح دستمو به ضریح گذاشتم و دوباره گریه کردم ...کلی گریه کردم ...بالاخره حس کردم سبک شدم ....از حرم خارج شدم ساعت 9 بود
سر راهم غذا گرفتم و رفتم به هتل.....
..................
غزل: هوووووووو چقد خوش میگذررررهههههههههه
کوکو: اخ گفتییییی ..بیا بریم یه چیزی بخوریم
........
پسرا: سلااام
غزل و کوکو: سلوم ...
کریس: خرید کردید؟؟
غزل: من چیز زیادی نخریدم که ..ولی نمیدونم چرا کارت لو دیگه پول ندارهههه
کوکو: منم که چیزی خرج نکردم..به پول ایران میشه...امممم....4 میلیون
کریسهان: چیییییییییییی؟؟؟
چانی: خخخخخ
کریس: مگه چی خریدیییییی؟؟؟
کوکو: چند جفت کفش و لباس ..امم..چند تا لباس خونگی چند تا هم مجلسی و بیرونی ...لوازم ارایش و لاک و اینجور چیزا.....شهر بازیم رفتیم
غزل : اره خیلی خوش گذشتتتت
کوکو: جاتونم اصلا خالی نبود
پسرا: :/
۶.۰k
۱۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.