گاهی یه جمله خیلی ساده، انقدر به نظرم ناراحت کننده میاد ک
گاهی یه جمله خیلی ساده، انقدر به نظرم ناراحت کننده میاد که میتونه حتی اگه از خوشحالی تو عرش باشم، منو به قعر غم برسونه، انقدر که خیلی چیزایی که همین چند دقیقه پیش تو خوشحالی داشتم براشون میجنگیدم، حالا وقتی غمگینم، پوچ یا تموم شده به نظرم میرسه... بدیش اینه که چیزایی میتونه انقدر عمیق اذیتم کنه که برای بقیه اصلا ناراحت کننده نیست! و اکثر وقتا حتی متوجه نمیشن من به اون یه کلمه یا جمله شون، تا آخر روز فکر کردم و خودمو بابتش سرزنش کردم یا بخاطرش حرص خوردم! اگه متوجه میشدن، حداقل میومدن عذرخواهی میکردن و مساله خیلی راحتتر و زودتر حل میشد...
برعکسشم صادقه...
اگه گاهی از شدت ناراحتی که حوصله هیچ کاریو ندارم، حرفای لذت بخش بشنوم، تبدیل میشم به یه بمب انرژی که میتونه کوهو جابه جا کنه! اینم لزوما حرفای عجیب غریب و خاصی نیست، میتونه یه احوال پرسی ساده با خواهرم باشه یا اینکه یه دوست قدیمی ازم خبر بگیره یا هر چیز دیگه...
از همه بدتر اینکه چیزایی که معمولا بقیه رو خوشحال میکنه و سرحال میاره، رو من اونچنان تاثیری نداره که بتونه منو از اون تاریکی غم آلودی که به دنبال یه حرف حتی مسخره، واسه خودم ساختم، خارج کنه!
و من واقعا و جدا نمیدونم این حالتا، این حجم تفاوت سلیقه با بقیه، خوبه یا نه، که گاهی حداقل واسه خودم خیلی آزاردهنده میشه...
زمانی رو تصور میکنم که تا چند وقت دوس ندارم با نامزدم حرف بزنم چون سه چهار ساعتی که سر کار بوده، ازم خبر نگرفته... یا لحظه ای که یهو نصفه شب با خبر قبولی دختر عمم تو رشته و دانشگاه مورد علاقش، تا صبح خوابم نمیبره و انقدر پر انرژی شدم که تا صبح، به کارام تا هفته آینده هم میرسم...
برعکسشم صادقه...
اگه گاهی از شدت ناراحتی که حوصله هیچ کاریو ندارم، حرفای لذت بخش بشنوم، تبدیل میشم به یه بمب انرژی که میتونه کوهو جابه جا کنه! اینم لزوما حرفای عجیب غریب و خاصی نیست، میتونه یه احوال پرسی ساده با خواهرم باشه یا اینکه یه دوست قدیمی ازم خبر بگیره یا هر چیز دیگه...
از همه بدتر اینکه چیزایی که معمولا بقیه رو خوشحال میکنه و سرحال میاره، رو من اونچنان تاثیری نداره که بتونه منو از اون تاریکی غم آلودی که به دنبال یه حرف حتی مسخره، واسه خودم ساختم، خارج کنه!
و من واقعا و جدا نمیدونم این حالتا، این حجم تفاوت سلیقه با بقیه، خوبه یا نه، که گاهی حداقل واسه خودم خیلی آزاردهنده میشه...
زمانی رو تصور میکنم که تا چند وقت دوس ندارم با نامزدم حرف بزنم چون سه چهار ساعتی که سر کار بوده، ازم خبر نگرفته... یا لحظه ای که یهو نصفه شب با خبر قبولی دختر عمم تو رشته و دانشگاه مورد علاقش، تا صبح خوابم نمیبره و انقدر پر انرژی شدم که تا صبح، به کارام تا هفته آینده هم میرسم...
- ۹.۵k
- ۱۴ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط