جدایی
part 3
شوگا:اه اه
ات به طرف شوگا رفت و اروم از روی زمین بلندش کرد و یه گوشه نشوند بطری ابی از کیفش برداشت و به طرف شوگا گرفت
شوگا به بطری اب نگاهی انداخت ولی وقتی خواست اون رو ازدست ات بگیره تا کمی ازش بخوره چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد
ات:ااایی هی ..اااا اسمت چی بودددشوگاااا هوووو چت شدددد
ویو ات
سریع گوشیمو برداشتم و با اورژانس تماس گرفتم بعداز گذشت لحظاتی اورژانس رسید و شوگا رو به بیمارستان منتقل کردیم بیرون اتاقش نشسته بودم وسایل شوگا دستم بود گوشیش رو روشن کردم رمز نداشت باید به خانوادش خبر میدادم به قسمت تماس هاش رفتم
با شماره پدرش تماس گرفتم
بعد از چندین جواب داد
ات:اا.الو اقای مین؟
بابای شوگا:شما؟گوشی پسرم دست تو چیکار میکنه؟
ات:من دوست پسرتون هستم . شوگا یکم حالش خوب نبود اوردمش بیمارستان
بابای شوگا: اهاباشه بهش بگو مواظب خودش باشه و برنامه درسیشو درست انجام بده ...
ات:میگم حالش خوب نیست
بابای شوگا:شنیدم دختر جون تازه بهش بگو من ومامانش یه یک هفته ای داریم میریم یوسو
ات:ول....
بوق قطع تماس
ات:اه یعنی چی ..چه ادم بی احساسی ..میگم حالش. خوب نیست میگی درس بخونهههه اه لعنتی
دکتر از اتاق شوگا بیرون اومد
ات: ببخشید حالش چطوره؟
دکتر:شما همراهیشی؟مادر پدرش کو
ات:نیستن من دوستشم
دکتر:خاب دستش شکسته دخترم کچ گرفتیم و اینکه طبق آزمایش هایی که انجام دادیم این دوستت خیلی ادم ضعیفیه مشخصه توی تغذیه و دریافت ویتامینا یکم ضعیفه یکسری دارو تقویتی نوشتم بگیرش حتما بهش بده با غذا های مقوی،سرمش تموم شد میتونی ببریش خونه
ات:بله حتما ممنونم
از پشت شیشه به جسمی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم،شوگا پسرمهربونیه حقشم زندگی عالیه ولی ...
ویو شوگا
با سردرد چشمام رو بازکردم اینجا کجاست.چشمام تار بودی فردی رو پشت شیشه اتاقم میدیدم
ویو ات
وارد اتاق شدم
ات:هی هی شوگا حالت خوبه؟
شوگا:اره خوبم..
ات:خاب سرمتم تموم شده میتونیم بریم بزار پرستار رو صدا کنم
پرستا. اومد و سرم رو کشید
پرستار:اقای مین خیلی مراقب خودتون باشید وغذا های مقوی بخورید تا سلامتیتون رو بدست بیارید
دست شوگا روگرفتم و اروم از روی تخت بلندش کردم و باهم اروم اروم از بیمارستان خارج شدیم
ات:ممنونم
شوگا:نه من ازت ممنونم اگه نبودی نمیدونم چه بلایی سرم میومد اونجا.اگه تنها توی اون کوچه بیهوش میشدم نمیدونم...
ات:ولی باعث این اتفاق منم
شوگا:نه ات این حرفو نزن ، اونان که مقصر این ماجران،چند وقته که این کارو میکنن؟
ات:اه منو لئو از بچگی باهم دوستیم مامانامون باهم دوست صمیمی بودنکه مامان لئو چند سال پیش بر اثر ییماری فوت کرد و لئو کلا تغییر کرد سونهو از دبیرستان با ما همراه شد و وقتی لئو با سونهو گشت اینجوری شد
شوگا:خاب چرا به خانوادت چیزی نگفتی؟
ات:خاب..خاب من دوستای زیادی ندارم یعنی اصلا دوستی ندارم فقط همین سونهی و لئو بودن میترسیدم از دستشون بدم
شوگا:ولی اونا اذییت میکنن ات
ات:میدونم ولی از تنهایی بهتره،ولی فکر کنم دیگه تنها شدم
شوگا:من هستم..ا ا ا البته اگه منو قابل بدونی فکر کنم بتونم دوست خوبی برات شم
ات:ا این چه حرفیه معلومه میتونی..خابیکم از خودت بگو
شوگا شروع کرد ماجرای خودشو اومدنشون به سئول رو توضیح داد
سوگا:تو چی تو از خودت بگو
ات:اه ..خابمن اتم لین ات .توی به خانواده ۶نفره زندگی میکنم پدر مادرم خودم خواهرم و برادرم
برادرم لینسو ۳ سال از خودم کوچیکتره
خواهرم سوها از خودم ۶ سال بزرگ تره
و ازدواج کرده و با همسرش انگلستان زندگیمیکنن
شوگا: انگلستان خیلی شهر قشنگیه
ات:اره خیلی ..من پدرم انگلستانیه مادرم کره ای
خواهرم و شوهرشم توی سفرامون که به انگلستان داشتیم باهم اشنا شدن
ات: خابفکر کنم دیگه رسیدیم امروز که به مدرسه نرسیدیم فردا میبینمت
شوگا:خدافظ
ات:شوگا
شوگا چند قدمی فاصله گرفته بود که برگشت
شوگا:بله
ات:موقعی که بیمارستان بودی با پدرت تماس گرفتم گفتن برای چند روزی دارن میرن یوسو
شوگا:چ..چی....اا باشه ممنون
ویو شوگا
به راهم ادامه دادم .خیلی ناراحتم که بدون اینکه به من بگن دارن میرن یوسو
از پشت سرم صداهای صحبت و نگرانی مادر ات رو میشنیدم به پنجره خونشون نگاه کردم روشن بود و بوی غذاشون محله روبرداشته بود
به پنجره خونه خودمون نگاه کردم تاریک سرد بدون محبت چه برسه به غذا
در رو باز کردم و وارد شدم کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم یه دوش کوتاه گرفتم برام سخت بود با یه دست ولی هرجور شد دوش گرفتم
لباسم رو پوشیدم و بیرون اومدم همینطور توی تارکی روی مبل نشسته بودم که صدای زنگ در اومد
از پنجره به بیرون نگاه کردم....
تا پارت بعدی بای بای ❤️
لایک۲۱
کامنت۱۰
فالو۳
شوگا:اه اه
ات به طرف شوگا رفت و اروم از روی زمین بلندش کرد و یه گوشه نشوند بطری ابی از کیفش برداشت و به طرف شوگا گرفت
شوگا به بطری اب نگاهی انداخت ولی وقتی خواست اون رو ازدست ات بگیره تا کمی ازش بخوره چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد
ات:ااایی هی ..اااا اسمت چی بودددشوگاااا هوووو چت شدددد
ویو ات
سریع گوشیمو برداشتم و با اورژانس تماس گرفتم بعداز گذشت لحظاتی اورژانس رسید و شوگا رو به بیمارستان منتقل کردیم بیرون اتاقش نشسته بودم وسایل شوگا دستم بود گوشیش رو روشن کردم رمز نداشت باید به خانوادش خبر میدادم به قسمت تماس هاش رفتم
با شماره پدرش تماس گرفتم
بعد از چندین جواب داد
ات:اا.الو اقای مین؟
بابای شوگا:شما؟گوشی پسرم دست تو چیکار میکنه؟
ات:من دوست پسرتون هستم . شوگا یکم حالش خوب نبود اوردمش بیمارستان
بابای شوگا: اهاباشه بهش بگو مواظب خودش باشه و برنامه درسیشو درست انجام بده ...
ات:میگم حالش خوب نیست
بابای شوگا:شنیدم دختر جون تازه بهش بگو من ومامانش یه یک هفته ای داریم میریم یوسو
ات:ول....
بوق قطع تماس
ات:اه یعنی چی ..چه ادم بی احساسی ..میگم حالش. خوب نیست میگی درس بخونهههه اه لعنتی
دکتر از اتاق شوگا بیرون اومد
ات: ببخشید حالش چطوره؟
دکتر:شما همراهیشی؟مادر پدرش کو
ات:نیستن من دوستشم
دکتر:خاب دستش شکسته دخترم کچ گرفتیم و اینکه طبق آزمایش هایی که انجام دادیم این دوستت خیلی ادم ضعیفیه مشخصه توی تغذیه و دریافت ویتامینا یکم ضعیفه یکسری دارو تقویتی نوشتم بگیرش حتما بهش بده با غذا های مقوی،سرمش تموم شد میتونی ببریش خونه
ات:بله حتما ممنونم
از پشت شیشه به جسمی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم،شوگا پسرمهربونیه حقشم زندگی عالیه ولی ...
ویو شوگا
با سردرد چشمام رو بازکردم اینجا کجاست.چشمام تار بودی فردی رو پشت شیشه اتاقم میدیدم
ویو ات
وارد اتاق شدم
ات:هی هی شوگا حالت خوبه؟
شوگا:اره خوبم..
ات:خاب سرمتم تموم شده میتونیم بریم بزار پرستار رو صدا کنم
پرستا. اومد و سرم رو کشید
پرستار:اقای مین خیلی مراقب خودتون باشید وغذا های مقوی بخورید تا سلامتیتون رو بدست بیارید
دست شوگا روگرفتم و اروم از روی تخت بلندش کردم و باهم اروم اروم از بیمارستان خارج شدیم
ات:ممنونم
شوگا:نه من ازت ممنونم اگه نبودی نمیدونم چه بلایی سرم میومد اونجا.اگه تنها توی اون کوچه بیهوش میشدم نمیدونم...
ات:ولی باعث این اتفاق منم
شوگا:نه ات این حرفو نزن ، اونان که مقصر این ماجران،چند وقته که این کارو میکنن؟
ات:اه منو لئو از بچگی باهم دوستیم مامانامون باهم دوست صمیمی بودنکه مامان لئو چند سال پیش بر اثر ییماری فوت کرد و لئو کلا تغییر کرد سونهو از دبیرستان با ما همراه شد و وقتی لئو با سونهو گشت اینجوری شد
شوگا:خاب چرا به خانوادت چیزی نگفتی؟
ات:خاب..خاب من دوستای زیادی ندارم یعنی اصلا دوستی ندارم فقط همین سونهی و لئو بودن میترسیدم از دستشون بدم
شوگا:ولی اونا اذییت میکنن ات
ات:میدونم ولی از تنهایی بهتره،ولی فکر کنم دیگه تنها شدم
شوگا:من هستم..ا ا ا البته اگه منو قابل بدونی فکر کنم بتونم دوست خوبی برات شم
ات:ا این چه حرفیه معلومه میتونی..خابیکم از خودت بگو
شوگا شروع کرد ماجرای خودشو اومدنشون به سئول رو توضیح داد
سوگا:تو چی تو از خودت بگو
ات:اه ..خابمن اتم لین ات .توی به خانواده ۶نفره زندگی میکنم پدر مادرم خودم خواهرم و برادرم
برادرم لینسو ۳ سال از خودم کوچیکتره
خواهرم سوها از خودم ۶ سال بزرگ تره
و ازدواج کرده و با همسرش انگلستان زندگیمیکنن
شوگا: انگلستان خیلی شهر قشنگیه
ات:اره خیلی ..من پدرم انگلستانیه مادرم کره ای
خواهرم و شوهرشم توی سفرامون که به انگلستان داشتیم باهم اشنا شدن
ات: خابفکر کنم دیگه رسیدیم امروز که به مدرسه نرسیدیم فردا میبینمت
شوگا:خدافظ
ات:شوگا
شوگا چند قدمی فاصله گرفته بود که برگشت
شوگا:بله
ات:موقعی که بیمارستان بودی با پدرت تماس گرفتم گفتن برای چند روزی دارن میرن یوسو
شوگا:چ..چی....اا باشه ممنون
ویو شوگا
به راهم ادامه دادم .خیلی ناراحتم که بدون اینکه به من بگن دارن میرن یوسو
از پشت سرم صداهای صحبت و نگرانی مادر ات رو میشنیدم به پنجره خونشون نگاه کردم روشن بود و بوی غذاشون محله روبرداشته بود
به پنجره خونه خودمون نگاه کردم تاریک سرد بدون محبت چه برسه به غذا
در رو باز کردم و وارد شدم کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم یه دوش کوتاه گرفتم برام سخت بود با یه دست ولی هرجور شد دوش گرفتم
لباسم رو پوشیدم و بیرون اومدم همینطور توی تارکی روی مبل نشسته بودم که صدای زنگ در اومد
از پنجره به بیرون نگاه کردم....
تا پارت بعدی بای بای ❤️
لایک۲۱
کامنت۱۰
فالو۳
- ۱۷.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط