راز خون پارت ششم
بعدازظهر، عمارت در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
دایانا از صبح مدام به حرفهای تهیونگ فکر میکرد.
«سه قانون این عمارت.»
اما چیزی بیشتر از قوانین ذهنش را درگیر کرده بود.
تهیونگ.
او میدانست خونآشام است. میدانست چیزی دربارهی گذشتهی دایانا میداند. و بدتر از همه، میدانست این عمارت رازهایی دارد که تهیونگ حاضر نیست دربارهشان حرف بزند.
پس تصمیم گرفت خودش دنبال جواب بگردد.
راهروهای عمارت را یکییکی پشت سر گذاشت تا به کتابخانه رسید.
در را باز کرد.
کتابخانه عظیم بود؛ قفسههایی چوبی که تا سقف میرسیدند و کتابهایی که بعضی از آنها آنقدر قدیمی بودند که جلدشان ترک خورده بود.
دایانا زیر لب گفت:
«خب... از کجا شروع کنیم؟»
چشمش به کتابی قطور در گوشهی یک قفسه افتاد.
جلد چرمی تیرهای داشت و روی آن با حروف طلایی محو نوشته شده بود:
خاندانهای اشرافی و پیوندهای سلطنتی
دایانا کتاب را بیرون کشید.
گردوغبار روی جلد را پاک کرد.
وقتی بازش کرد، تاریخ صفحهی اول توجهش را جلب کرد.
۱۷۸۰
دایانا زیر لب گفت:
«این که مال سیصد سال پیشه...»
شروع به خواندن کرد.
صفحات اول دربارهی خاندانهای اشرافی منطقه بود. نام خاندانها، املاک، ثروتها و ازدواجهایی که نسل به نسل ثبت شده بودند.
هر ازدواج، یک اتحاد بود.
یک خانواده زمین میآورد.
یکی ثروت.
یکی عنوان و نفوذ.
در یکی از صفحات نوشته شده بود:
«در میان خاندانهای شناختهشده، خاندان کیم از جایگاه ویژهای برخوردار بود؛ خانوادهای صاحب املاک وسیع، ثروتمند و بانفوذ که نسلهای متعددی در محافل اشرافی حضور داشتند.»
دایانا آرامتر خواند.
بعد اسم او را دید.
کیم تهیونگ.
چند خط پایینتر:
«فرزند ارشد خاندان، جوانی شناختهشده در میان اشرافزادگان، با ظاهری آراسته و رفتاری آرام...»
دایانا کمی مکث کرد.
«پس واقعاً اشرافزاده بوده...»
چند صفحه جلوتر رفت.
در مورد پدر و مادرش نوشته شده بود. پدرش صاحب زمینهای زیادی بود و مادرش از خاندان اشرافی دیگری آمده بود.
بعد به بخش ازدواجها رسید.
نامهای مختلف.
خاندانهای مختلف.
تا اینکه به یک اسم رسید:
سلین.
دایانا ادامه داد.
سلین، دختری از یکی از خاندانهای قدیمی و ثروتمند بود که ازدواجش با تهیونگ، پیوندی مهم میان دو خاندان به حساب میآمد.
دایانا آهسته گفت:
«پس همسرش بوده...»
اما چند صفحه بعد، لحن نوشتهها تغییر کرده بود.
گزارشی از اختلافات خانوادگی.
شایعاتی دربارهی سلین.
و در نهایت، جملهای که دایانا را متوقف کرد:
«گفته میشد بانو سلین با مردی خارج از خاندان رابطهای پنهانی داشته است.»
دایانا چشمهایش را گرد کرد.
«چی؟»
صفحه را برگرداند.
چند خط بعد، نوشته بود که این رابطه باعث رسوایی خاندان شده و ازدواج آن دو وارد بحرانی جدی شده است.
دایانا کتاب را کمی پایین آورد.
«تهیونگ... همسرش بهش خیانت کرده؟»
اما کنجکاویاش اجازه نداد کتاب را ببندد.
چند صفحهی دیگر.
چند گزارش پراکنده.
تا اینکه ناگهان...
اسم دیگری ظاهر شد.
دایانا اول فکر کرد اشتباه میخواند.
چشمهایش را روی صفحه ثابت کرد.
دوباره خواند.
دایانا.
قلبش فرو ریخت.
زیر اسم نوشته شده بود:
دایانا، همسر خاندان کیم...
دستش شروع به لرزیدن کرد.
«نه...»
چند خط پایینتر را خواند.
همسر تهیونگ.
دایانا دیگر نفس نمیکشید.
صفحه را نزدیک صورتش آورد.
تاریخ گوشهی صفحه را نگاه کرد.
سیصد سال پیش.
کتاب از دستش افتاد.
صدای برخورد جلد سنگین کتاب با کف چوبی کتابخانه در سکوت پیچید.
و درست همان لحظه...
صدایی از پشت سرش آمد.
«خیلی به من علاقهمند شدی که داری شجرهنامهی خانوادگیام رو میخونی؟ 🤨»
دایانا از ترس از جا پرید.
برگشت.
تهیونگ به چهارچوب در تکیه داده بود.
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاده بود.
بعد روی صفحهای که باز مانده بود.
و وقتی اسم دایانا را دید، لبخندش محو شد.
دایانا سریع گفت:
«نه! فقط...»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«فقط؟»
«فقط میخواستم ببینم تو واقعاً کی هستی.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ جلو آمد.
به کتاب نگاه کرد.
بعد به دایانا.
«و چیز جالبی پیدا کردی؟»
دایانا جواب نداد.
تهیونگ دستش را گرفت.
دایانا جا خورد.
«چی کار میکنی؟»
«میخوام یه چیزی نشونت بدم.»
لایک کن برو ببین تهیونگ چی میخواد نشون دایانا بده ولی لایک و کامنتتتت یادت نرهه❤❤📜
دایانا از صبح مدام به حرفهای تهیونگ فکر میکرد.
«سه قانون این عمارت.»
اما چیزی بیشتر از قوانین ذهنش را درگیر کرده بود.
تهیونگ.
او میدانست خونآشام است. میدانست چیزی دربارهی گذشتهی دایانا میداند. و بدتر از همه، میدانست این عمارت رازهایی دارد که تهیونگ حاضر نیست دربارهشان حرف بزند.
پس تصمیم گرفت خودش دنبال جواب بگردد.
راهروهای عمارت را یکییکی پشت سر گذاشت تا به کتابخانه رسید.
در را باز کرد.
کتابخانه عظیم بود؛ قفسههایی چوبی که تا سقف میرسیدند و کتابهایی که بعضی از آنها آنقدر قدیمی بودند که جلدشان ترک خورده بود.
دایانا زیر لب گفت:
«خب... از کجا شروع کنیم؟»
چشمش به کتابی قطور در گوشهی یک قفسه افتاد.
جلد چرمی تیرهای داشت و روی آن با حروف طلایی محو نوشته شده بود:
خاندانهای اشرافی و پیوندهای سلطنتی
دایانا کتاب را بیرون کشید.
گردوغبار روی جلد را پاک کرد.
وقتی بازش کرد، تاریخ صفحهی اول توجهش را جلب کرد.
۱۷۸۰
دایانا زیر لب گفت:
«این که مال سیصد سال پیشه...»
شروع به خواندن کرد.
صفحات اول دربارهی خاندانهای اشرافی منطقه بود. نام خاندانها، املاک، ثروتها و ازدواجهایی که نسل به نسل ثبت شده بودند.
هر ازدواج، یک اتحاد بود.
یک خانواده زمین میآورد.
یکی ثروت.
یکی عنوان و نفوذ.
در یکی از صفحات نوشته شده بود:
«در میان خاندانهای شناختهشده، خاندان کیم از جایگاه ویژهای برخوردار بود؛ خانوادهای صاحب املاک وسیع، ثروتمند و بانفوذ که نسلهای متعددی در محافل اشرافی حضور داشتند.»
دایانا آرامتر خواند.
بعد اسم او را دید.
کیم تهیونگ.
چند خط پایینتر:
«فرزند ارشد خاندان، جوانی شناختهشده در میان اشرافزادگان، با ظاهری آراسته و رفتاری آرام...»
دایانا کمی مکث کرد.
«پس واقعاً اشرافزاده بوده...»
چند صفحه جلوتر رفت.
در مورد پدر و مادرش نوشته شده بود. پدرش صاحب زمینهای زیادی بود و مادرش از خاندان اشرافی دیگری آمده بود.
بعد به بخش ازدواجها رسید.
نامهای مختلف.
خاندانهای مختلف.
تا اینکه به یک اسم رسید:
سلین.
دایانا ادامه داد.
سلین، دختری از یکی از خاندانهای قدیمی و ثروتمند بود که ازدواجش با تهیونگ، پیوندی مهم میان دو خاندان به حساب میآمد.
دایانا آهسته گفت:
«پس همسرش بوده...»
اما چند صفحه بعد، لحن نوشتهها تغییر کرده بود.
گزارشی از اختلافات خانوادگی.
شایعاتی دربارهی سلین.
و در نهایت، جملهای که دایانا را متوقف کرد:
«گفته میشد بانو سلین با مردی خارج از خاندان رابطهای پنهانی داشته است.»
دایانا چشمهایش را گرد کرد.
«چی؟»
صفحه را برگرداند.
چند خط بعد، نوشته بود که این رابطه باعث رسوایی خاندان شده و ازدواج آن دو وارد بحرانی جدی شده است.
دایانا کتاب را کمی پایین آورد.
«تهیونگ... همسرش بهش خیانت کرده؟»
اما کنجکاویاش اجازه نداد کتاب را ببندد.
چند صفحهی دیگر.
چند گزارش پراکنده.
تا اینکه ناگهان...
اسم دیگری ظاهر شد.
دایانا اول فکر کرد اشتباه میخواند.
چشمهایش را روی صفحه ثابت کرد.
دوباره خواند.
دایانا.
قلبش فرو ریخت.
زیر اسم نوشته شده بود:
دایانا، همسر خاندان کیم...
دستش شروع به لرزیدن کرد.
«نه...»
چند خط پایینتر را خواند.
همسر تهیونگ.
دایانا دیگر نفس نمیکشید.
صفحه را نزدیک صورتش آورد.
تاریخ گوشهی صفحه را نگاه کرد.
سیصد سال پیش.
کتاب از دستش افتاد.
صدای برخورد جلد سنگین کتاب با کف چوبی کتابخانه در سکوت پیچید.
و درست همان لحظه...
صدایی از پشت سرش آمد.
«خیلی به من علاقهمند شدی که داری شجرهنامهی خانوادگیام رو میخونی؟ 🤨»
دایانا از ترس از جا پرید.
برگشت.
تهیونگ به چهارچوب در تکیه داده بود.
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاده بود.
بعد روی صفحهای که باز مانده بود.
و وقتی اسم دایانا را دید، لبخندش محو شد.
دایانا سریع گفت:
«نه! فقط...»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«فقط؟»
«فقط میخواستم ببینم تو واقعاً کی هستی.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ جلو آمد.
به کتاب نگاه کرد.
بعد به دایانا.
«و چیز جالبی پیدا کردی؟»
دایانا جواب نداد.
تهیونگ دستش را گرفت.
دایانا جا خورد.
«چی کار میکنی؟»
«میخوام یه چیزی نشونت بدم.»
لایک کن برو ببین تهیونگ چی میخواد نشون دایانا بده ولی لایک و کامنتتتت یادت نرهه❤❤📜
- ۱۴.۰k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط