پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم

PAER 3

به‌رانپو نگاه کرد و همچنان با درد زیادی داشت خندید و گفت
" رانپو....سان....شما بهترین کاراگاه کشور....میمونین دیگه....نه....مطمعانم که....میمونین "
چشاشو روهم فشار داد
" مط...مئنم "
دختر نگاهش رو به طرفی داد که کسی از اعضا آژانس اونجا نبود
" آکوتاگاوا "
آکوتاگاوا تا العان ساکت بود اما ناراحتی و شک رو میشد از تو صورتش فهمید
" میدونم....که...تهش به چیزی که میخوای...میرسی "
اکوتاگاوا نمی‌دونست معنی این حسی که بیخ گلوشو گرفته چیه فقط بدجور قلبش رو به درد می‌آورد
دختر دوباره به سختی نفسی کشید
" از...همتون...ممنونم "
دخترک تحمل اینو نداشت که دازای داشت خودشو زجر می‌داد
دخترک دستش رو روی صورت دازای گذاشت و اشکای روی صورتش رو پاک کرد
" گریه نکن....خواهش میکنم...چیزی نشده باشه...هیچی نشده "
فایده نداشت دازای داشت همراه دختر زجر می‌کشید از اینکه داشت دختر رو برای همیشه از دست می‌داد
یعنی دیگه بستس نبود اول اوداساکو العانم دختر چرا دازای همه عزیزای زندگیش رو از دست می‌داد یعنی باید همه کسایی که توی دنیا داشتو و براش مهم بودن رو از دست میداد
دخترک با دیدن گریه زیاد دازای شروع به گریه کردن کرد و با صدایی که گریه از اون پیدا بود گفت با لحن معصومانه ای گفت
" خودتو....اذیت نکن....باشه....به خاطر من....خودت اذیت نکن....درد نکش....باشه"
لبخندی زد
دیدگاه ها (۵)

ابلیس

عشق بی رحم (ویژه)

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

با من بمان *بعد از پیدا کردن رانپو و جمع و جور کردن خودشون ر...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ابلیس

ابلیس

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط