🐈⬛🩶بدبختی از من شروع شد 🩶🐈⬛
جوهی ویو
رفتم نشستم تو بغل کوک کمکم دیگه هیچی نفهمیدم
کوک ویو
دیدم جوهیونگ سرشو گذاشته رو سینمو خوابش برده مثل فرشته ها شده بود چقد کیوت و خوردنی تو اخه خیل یخوشحالم که خواهر موچولومو پیدا کردم من واقا دوسش داشتم مامانم چطور تونسته با دختری به این زیبایی این کارو بکنه اخه داشتم با خودم حرف میزدم برگشتم دیدم همه خوابن منم سرمو گذاشتم رو شیشه و سیاهییی...
پرشبه بوسان ***************
کوک ویو
با صدا کردن تسمم بیدار شدم دیدم ته داره صدام میکنه بلند شدموو جوهی رو بیدار کردم باهم رفتیم پایین رفتیم خونه درو زدم مامان درو وا کرد
(مامان کوکو م مینویسم و بابای کوک پ مینویسم)
م:پسرم سلاممممم(ذوق) سلام پسرا(روبه اعضا)
+سلام
کوک:سلام مامان جون میشه بیاییم تو
م:بله بفرمایین تو
رفتیم نشتیم جوهی رفت پیش یونگی نشست
پ:به به سلام خوش اومدین سلام کوکی پسرممم
کوک:سلام باباجون خوبی
د(داداش کوک) :سلام کوکی
کوک:سلام داداشی (چقدر سلام تو سلام شد)
کوک:خب بابا میخوام راجب این دختر باهاتون حرف بزنمد(روبه جوهی)
پ:خوبب..
کوک:میشناسیش؟
پ:نه از کجا بشناسمش
کوک:خب بزار من بگم ایشون دختر شما هستن هان جوهیونگ یا بهتر بگم جعون جوهیونگ دختر جعون اونجیل هممم؟
پ:چیی تو که خواهری نداشتی
کوک:نیازی به لا پوشونی نیست اقای هان همه چیو گفته
پ:ای هروم زاده پس کار خودشو کرد حالا برا چی برش داشتی اورده خونه یمن
کوک:این طوری نگو این خونه یاونم هستتتت (یکم داد)
م:سر پدرت داد نزن ما این دخترو نمیخواییم اینو بفهم ما به دختر احتیاج نداریمم(داد فراوان)
نگاهی به جوهی انداختم دیدم تو بغل یونگی جمع شده گوشاشو گرفته و داره گریه میکنه دست ته رو شونش بودو یونگی داشت نوازشش میکرد
کوک:خوبی(روبه جهی)
جوهی دستاشو از رو گوشش برداشتو گفت
+خوبم... هق... فقط از صدای بلند میترسم (اروم)
.....
رفتم نشستم تو بغل کوک کمکم دیگه هیچی نفهمیدم
کوک ویو
دیدم جوهیونگ سرشو گذاشته رو سینمو خوابش برده مثل فرشته ها شده بود چقد کیوت و خوردنی تو اخه خیل یخوشحالم که خواهر موچولومو پیدا کردم من واقا دوسش داشتم مامانم چطور تونسته با دختری به این زیبایی این کارو بکنه اخه داشتم با خودم حرف میزدم برگشتم دیدم همه خوابن منم سرمو گذاشتم رو شیشه و سیاهییی...
پرشبه بوسان ***************
کوک ویو
با صدا کردن تسمم بیدار شدم دیدم ته داره صدام میکنه بلند شدموو جوهی رو بیدار کردم باهم رفتیم پایین رفتیم خونه درو زدم مامان درو وا کرد
(مامان کوکو م مینویسم و بابای کوک پ مینویسم)
م:پسرم سلاممممم(ذوق) سلام پسرا(روبه اعضا)
+سلام
کوک:سلام مامان جون میشه بیاییم تو
م:بله بفرمایین تو
رفتیم نشتیم جوهی رفت پیش یونگی نشست
پ:به به سلام خوش اومدین سلام کوکی پسرممم
کوک:سلام باباجون خوبی
د(داداش کوک) :سلام کوکی
کوک:سلام داداشی (چقدر سلام تو سلام شد)
کوک:خب بابا میخوام راجب این دختر باهاتون حرف بزنمد(روبه جوهی)
پ:خوبب..
کوک:میشناسیش؟
پ:نه از کجا بشناسمش
کوک:خب بزار من بگم ایشون دختر شما هستن هان جوهیونگ یا بهتر بگم جعون جوهیونگ دختر جعون اونجیل هممم؟
پ:چیی تو که خواهری نداشتی
کوک:نیازی به لا پوشونی نیست اقای هان همه چیو گفته
پ:ای هروم زاده پس کار خودشو کرد حالا برا چی برش داشتی اورده خونه یمن
کوک:این طوری نگو این خونه یاونم هستتتت (یکم داد)
م:سر پدرت داد نزن ما این دخترو نمیخواییم اینو بفهم ما به دختر احتیاج نداریمم(داد فراوان)
نگاهی به جوهی انداختم دیدم تو بغل یونگی جمع شده گوشاشو گرفته و داره گریه میکنه دست ته رو شونش بودو یونگی داشت نوازشش میکرد
کوک:خوبی(روبه جهی)
جوهی دستاشو از رو گوشش برداشتو گفت
+خوبم... هق... فقط از صدای بلند میترسم (اروم)
.....
۲.۷k
۰۸ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.