پارت سوم
«پشت صحنه»
سوکوکو
#Part_3
ماشین توی خیابونی سرد و تاریک متوقف شد. ساختمون های بزرگ و چند انبار قدیمی. انبار هایی که زمانی محل رفت و آمد خیلی از کارگر ها بود و الان فقط عده ای کوچیک و گرد و خاک با سکوتی مطلق اونجا رو فرا گرفته بود. چویا آروم پیاده شد و پشت دازای رفت. در آهنی رو هل داد و صداش توی فضا پیچید.
-اول شما آقای رئیس.
دازای راه افتاد. نگاهش اطرافو بررسی میکرد. لکه های رطوبت. فلز های زنگ زده و آبی که از سقف چکه میکرد. نگهبانا که دور اجساد جمع شده بودن با دیدن دازای کنار رفتن.
یه جسد روی زمین افتاده بود. یه مرد پیر که ظاهراً از کارگرای قدیمی اونجا بود بدون هیچ اسیب و زخمی افتاده بود. فقط آرامشی عجیب روی صورت رنگ پریدش.
+کی پیداش کردن؟
-نگهبان صبح زنگ زد و گزارش داد که در انبار باز بوده و بو میداده.
+پس تازه مرده.
دازای به نگهبان نگاه کرد و پرسید: همه اجساد هم همین وضع رو داشتن؟
نگهبان سر تکون داد: بله رئیس. همشون همینطوری توی انبار های مختلف.
+چویا، پرونده سه جسد قبلی رو برای ساعت بعد حاضر کن.
-همش؟
+همش.
چویا سری تکون داد. همین که خواست به سمت در بره لحظه ای نگاه تردید آمیز به جسد اون پیرمرد انداخت. چیزی آزارش میداد. صدای دازای شنیده شد.
+راستی...
به سمتش برگشت و با او هم قدم شد: ها؟
+دیشب کسی رو ندیدی همین دور و بر دفترم؟
-نه. چرا؟
+هیچی همینجوری.
سوکوکو
#Part_3
ماشین توی خیابونی سرد و تاریک متوقف شد. ساختمون های بزرگ و چند انبار قدیمی. انبار هایی که زمانی محل رفت و آمد خیلی از کارگر ها بود و الان فقط عده ای کوچیک و گرد و خاک با سکوتی مطلق اونجا رو فرا گرفته بود. چویا آروم پیاده شد و پشت دازای رفت. در آهنی رو هل داد و صداش توی فضا پیچید.
-اول شما آقای رئیس.
دازای راه افتاد. نگاهش اطرافو بررسی میکرد. لکه های رطوبت. فلز های زنگ زده و آبی که از سقف چکه میکرد. نگهبانا که دور اجساد جمع شده بودن با دیدن دازای کنار رفتن.
یه جسد روی زمین افتاده بود. یه مرد پیر که ظاهراً از کارگرای قدیمی اونجا بود بدون هیچ اسیب و زخمی افتاده بود. فقط آرامشی عجیب روی صورت رنگ پریدش.
+کی پیداش کردن؟
-نگهبان صبح زنگ زد و گزارش داد که در انبار باز بوده و بو میداده.
+پس تازه مرده.
دازای به نگهبان نگاه کرد و پرسید: همه اجساد هم همین وضع رو داشتن؟
نگهبان سر تکون داد: بله رئیس. همشون همینطوری توی انبار های مختلف.
+چویا، پرونده سه جسد قبلی رو برای ساعت بعد حاضر کن.
-همش؟
+همش.
چویا سری تکون داد. همین که خواست به سمت در بره لحظه ای نگاه تردید آمیز به جسد اون پیرمرد انداخت. چیزی آزارش میداد. صدای دازای شنیده شد.
+راستی...
به سمتش برگشت و با او هم قدم شد: ها؟
+دیشب کسی رو ندیدی همین دور و بر دفترم؟
-نه. چرا؟
+هیچی همینجوری.
- ۶۸
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط