قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

از نوجوان سیزده ساله تا شیرخوار شش ماهه؛ سپاهی که سن نمی‌شناخت

قاسم بن حسن؛ نوجوانی که مرگ برایش از عسل شیرین‌تر بود

قاسم پسر امام حسن (ع) بود. نوجوانی سیزده-چهارده ساله. پدرش را به زهر کشته بودند و حالا عمویش حسین، تنها پناهش بود. شب عاشورا، امام از همه یارانش خواست بروند. یکی از اصحاب از قاسم پرسید: «تو چطور؟ تو که هنوز بچه‌ای.» قاسم جواب داد: «من نه، اما بگذار از عمویم بپرسم.»

رفت پیش امام حسین (ع) و پرسید: «عمو جان! آیا من هم به شهادت می‌رسم؟» امام فرمود: «قاسم! مرگ در کام تو چگونه است؟» قاسم خندید و گفت: «یا عمّاه! مرگ نزد من شیرین‌تر از عسل است.»

صبح عاشورا، قاسم نزد امام آمد و اجازه میدان خواست. امام نگاهش کرد و گریست. او تنها یادگار برادر شهیدش بود. امام به او اجازه داد. قاسم زره پوشید، شمشیر به دست گرفت، کلاه‌خود بر سر نهاد و بر اسب نشست. اما زره برایش بلند بود. کلاه‌خود برایش گشاد. وقتی به میدان رفت، دشمن از دیدن این نوجوان مات ماند.

جنگید تا زخم‌های زیادی برداشت. یکی از دشمنان ضربه‌ای به سرش زد. قاسم افتاد و فریاد زد: «یا عمّاه!» امام خود را به میدان رساند. مردان دشمن پراکنده شدند. امام پیکر نوجوان را در آغوش گرفت و به خیمه‌ها آورد.

جریان امروز:
جوان‌ها و نوجوان‌ها، همیشه در خط مقدم تاریخ بوده‌اند. قاسم گفت: «مرگ از عسل شیرین‌تر است.» این شعار یک نوجوان بود، اما چنان در تاریخ پیچید که هنوز طنین دارد. دست‌کم نگیریم نسل جوان را.

علی اصغر؛ کوچک‌ترین شهید، بزرگ‌ترین حجت

علی اصغر، شیرخواره شش ماهه. کوچک‌ترین سرباز سپاه امام حسین (ع). وقتی همه یاران به شهادت رسیدند و خود امام تنها ماند، صدا زد: «هل من ناصر ینصرنی؟» صدای گریه کودکان از خیمه‌ها بلند شد. امام نزدیک خیمه آمد. رباب، همسرش، علی اصغر را به دستان او سپرد.

امام نوزاد را به آغوش گرفت و به میدان رفت. روبروی لشکر ایستاد. کودک را بالا گرفت. گفت: «ای مردم! اگر با من جنگ دارید، این طفل چه گناهی کرده است؟ به او آب دهید.» صدای گریه علی اصغر از تشنگی در فضا پیچید.

دستور رسید از خیمه فرماندهی: «کار را تمام کنید.» حرمله، تیرانداز ماهر، تیری سه شعبه در کمان نهاد و رها کرد. تیر به گلوی علی اصغر نشست. خون از گلوی نوزاد جوشید. امام دستش را زیر گلوی کودک گرفت. پر از خون شد. خون را به آسمان پاشید و فرمود: «هَوَّنَ عَلَیَّ ما نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ تَعالی» (تحمل این مصیبت برایم آسان است، چون خدا می‌بیند.)

کودکی که هنوز زبان باز نکرده بود، بزرگ‌ترین حجت را بر لشکر باطل تمام کرد. از آن روز تا امروز، در هر عاشورایی، اول نام علی اصغر را می‌برند.

یک سپاه، یک پیام

حالا نگاه کن به ترکیب این سپاه:
· یک مسیحی تازه‌مسلمان (وهب)
· یک غلام سیاه‌پوست (جون)
· یک نوجوان سیزده ساله (قاسم)
· یک شیرخواره شش ماهه (علی اصغر)
· پیرمردان هفتاد ساله (حبیب و زهیر)
· فرمانده دشمنِ دیروز (حر)

این تنوع، یک پیام روشن دارد: در جبهه حق، هیچ شرطی برای ورود نیست، جز ایمان و عمل. سن و نژاد و قومیت و سابقه و مقام، همه در برابر «انتخاب» حقیر می‌شوند. هر که می‌خواهد بیاید، در باز است. این است جریان امام حسین (ع) در برابر جریان یزید که فقط به خواص و اشراف و هم‌قبیله‌های خودش تکیه داشت.

درس‌های این قصه

۱. جبهه حق، انحصاری نیست. هر که بخواهد، می‌تواند بیاید. مسیحی و مسلمان، غلام و ارباب، پیر و جوان، همه جا دارند.

۲. ایمان، از تجربه و نژاد و سن مهم‌تر است. وهب تازه‌مسلمان بود، اما در صف اول جنگید. جون غلام بود، اما عزت یافت.

۳. نسل جوان را دست‌کم نگیریم. قاسم نوجوان بود، اما تحلیلی داشت که بسیاری از پیران نداشتند: «مرگ از عسل شیرین‌تر است.»

۴. گاهی بزرگ‌ترین حجت را کوچک‌ترین شهید تمام می‌کند. علی اصغر، بی‌آنکه سخنی بگوید، با خونش تاریخ را تکان داد.

۵. تنوع، قدرت است. یزید فقط به قبیله و خواص خودش تکیه داشت. امام حسین (ع) به همه بشریت رو کرد. همین، ماندگارش کرد.

در ادامه می‌خوانیم:
«حضرت عباس (ع)؛ علمدار کربلا، وفاداری تا پای جان.»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی

📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #تنوع_یاران_حسین #وهب_نصرانی #جون #قاسم_بن_حسن #علی_اصغر #عاشورا #کربلا #جبهه_حق #جریان_شناسی #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۰)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

� تا حالا به تشنگی علی‌اصغر (ع) از نگاه علم پزشکی فکر کردی؟🥀...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط