فیکشن

☆BETWEEN US☆

P♡21

__________

*ویو تهیونگ*

از اول سال دیده بودمش.نه یه‌جوری که بقیه ببینن.
آروم. از دور...اون عطر شیرینش وقتی توی اتوبوس کنار هم نشسته بودیم...از اول متوجه بودم که ازم نقاشی میکشه و از لای در سر کلاس ارشد ها ازم عکس میگیره..برای ورود به اونجا ممنوع بود و همین کاراش باعث میشد وقتی حواسش نیست گوشه لبم کمی بالا بره..
وقتی توی آزمایشگاه خم می‌شد روی میز و موهاش می‌ریخت جلوی صورتش....وقتی روی میز و رو یاونهمه کاغد بهم دیگه میخوابید...وقتی موقع جواب دادن به معلم چند ثانیه مکث می‌کرد و بعد با دقت حرف می‌زد. وقتی سر صف بی‌حوصله نبود و واقعاً گوش می‌داد.هیچ‌وقت لازم نبود باهاش زیاد حرف بزنم تا بدونم جدیه. برای کاری که می‌کنه وقت می‌ذاره.

روز مسابقه، وقتی ارائه می‌داد، ته سالن ایستاده بودم...دور از دید بقیه.. دیدم که چطور با وجود استرس، صدای لرزونشو کنترل کرد. دیدم وقتی درباره فیلترش حرف می‌زد، واقعاً بهش فکر کرده.

وقتی نتایج رو اعلام کردن و اسم منو برای رتبه اول خوندن، چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم. نه به خاطر جایزه.
به خاطر حالتی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشه...ولی مشخص بود ناراحت شده و صدای گریش پشت ساختمون که فکر میکرد کسی متوجهش نمیشه..نمیدونست من...تمام این مدت پیشش بودم...

اون شب زیاد فکر کردم.

من می‌تونستم برم مرحله بعد. رزومه‌م قوی‌تر می‌شد. شاید یه امتیاز دیگه برای آیندم...

ولی برای من، یه مسابقه بود.

برای اون… بیشتر از یه مسابقه بود.

فرداش رفتم دفتر و فرم انصراف رو پر کردم. دلیل خاصی ننوشتم. فقط گفتم نمی‌خوام ادامه بدم.
وقتی لیست جدید منتشر شد، از دور دیدم که اسمش اضافه شده....برق چشماشو دیدم...صورت امیدوارشو دیدم...و یه لحظه...حس کردم کس دیگه ای دور و برم نیست و..چشمام فقط اونوومیدید...لیم هاری...دانش آموز سال اول..

هیچ‌وقت نگفتم چرا.نمی‌خواستم فکر کنه صدقه‌ست یا لطف. فقط می‌خواستم فرصت ازش گرفته نشه.
الان هم، وقتی از کنار هم رد می‌شیم، چیزی نمی‌گم.
فقط....مطمئن می‌شم حالش خوبه....همین برام کافیه.


فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
دیدگاه ها (۱۳)

انگار من توی هیچ جمعی جا نمی‌شم؛ همیشه یه گوشه‌ام، همیشه ساک...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

نمی‌دونم چرا این مدت هی آنفالو می‌شم...🥺شاید برای بعضیا موند...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

و ته...هنوز نگاهم می‌کرد.من لبخند زدم.یه لبخند پر از اشک.بعد...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 11همون‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط