پارت ۶
فردا صبح، زودتر از همیشه بیدار شدم. لکههای شب قبل هنوز روی تنم میسوخت، ولی دیگه بهش عادت کرده بودم. درد شده بود بخشی از زندگی روزانهم.
تو آشپزخانه، وقتی صبحانه رو آماده میکردم، یکی از خدمتکارها آروم نزدیکم شد. همون زنی که روز اول منو به اتاقم برد.
& (زمزمه کرد) خانم، مواظب باشید. دیروز که با جیمین حرف زدید... یکی دیده. آقای تهیونگ خیلی عصبانی شده.
· م... من فقط...
& (سرش رو تکون داد) میدونم. ولی تو این عمارت، هیچکس نباید به هیچکس اعتماد کنه. حتی به برادرها.
با سینی صبحانه رفتم سمت اتاق تهیونگ. این بار دستهام کمتر میلرزید. شاید چون دیگه ترس برام عادی شده بود.
در زدم. جوابی نیومد. دوباره زدم. باز هم سکوت. آروم در رو باز کردم.
اتاق خالی بود. تخت مرتب. پنجره باز. نسیم سرد صبح میاومد تو. روی میز، یه کاغذ بود. با خطی تند و خشن نوشته شده بود:
«امروز نیازی به تو نیست. برو کارهای طبقهی سوم. شب میبینمت.»
نفسم رو حبس کردم. «شب میبینمت.» این سه کلمه مثل زهر تو وجودم پیچید.
کاغذ رو گذاشتم و رفتم سمت طبقهی سوم. راهروهای اونجا تاریکتر و سردتر بودن. پر از اتاقهای قفل شده و سایههای سنگین.
مشغول تمیز کردن شدم. ولی حواسم پرت بود. به جیمین. به حرفهاش. به اون «شاید راهی باشه».
ظهر بود که دوباره صداش رو شنیدم.
& (آروم، از پشت سرم) بازم اینجایی؟
برگشتم. جیمین تو راهرو ایستاده بود، با یه کتاب تو دستش. لبخند آرومی زد.
· م... من فقط کارم رو میکنم.
& (نزدیکتر شد) تهیونگ امروز صبح رفته بیرون. تا شب برنمیگرده.
قلبم یه لحظه ایستاد. یعنی تا شب آزادم؟ ولی بعد یاد حرفش افتادم: «شب میبینمت.»
· اون گفت شب میبینمت.
& (اخم کرد) میدونم. ولی تا شب وقت داریم. بیا. میخوام یه چیزی نشونت بدم.
· چ... چی؟
& (آروم) یه راه فرار. ولی باید سریع باشی.
پام قفل شد. فرار؟ واقعاً میشد؟ ولی اگه تهیونگ بفهمه... خونوادم...
& (نگاهم کرد) میدونم به خونوادت فکر میکنی. ولی اگه بمونی، اون یه روز تو رو میکشه. یا بدتر، خردت میکنه. تو ۱۹ سالته. زندگیت مال خودته، نه اون.
اشک تو چشمهام جمع شد. برای دومین بار، کسی داشت حقیقتی رو میگفت که من از گفتنش میترسیدم.
· اگه گرفتار شم...
& (دستش رو روی شونهم گذاشت) من نمیذارم. قول میدم.
جیمین منو به انتهای راهرو برد. یه در کوچیک چوبی بود، پشت یه پردهی کهنه. بازش کرد. یه راهپلهی باریک و تاریک بود که به پایین میرفت.
& این راه به حیاط پشتی میره. از اونجا به کوچه. من ماشین رو آماده میکنم. فردا شب، ساعت ۱۲. اینجا باش.
· ف... فردا شب؟
& (سرش رو تکون داد) آره. امشب باید عادی رفتار کنی. هیچی به تهیونگ نگو. حتی یه نگاه هم نکن.
· ولی... اون گفت امشب...
& (با چشمهای جدی) میدونم. ولی تو باید تحمل کنی. فقط یه شب. بعدش آزادی.
سرم رو تکون دادم. جیمین لبخند زد و پرده رو کشید.
برگشتم سر کارم. ولی این بار، قلبم یه چیز دیگه میگفت. امید. برای اولین بار بعد از این همه مدت، یه نور کوچیک ته تاریکی دیده بودم.
شب که شد، دوباره صدای در زدن اومد. تهیونگ. برگشته بود.
در رو باز کردم. تو چارچوب ایستاده بود. بوی سیگار و بارون میداد. چشمهاش خسته بود، ولی همون سردی همیشگی رو داشت.
& (آروم) امروز کجا بودی؟
· ط... طبقهی سوم. مثل اینکه خودت گفتی.
& (نگاهم کرد) کسی رو دیدی؟
قلبم تند زد. ولی یاد حرف جیمین افتادم. آروم گفتم:
· ن... نه. فقط کار کردم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد. انگار داشت تو چشمهام دنبال دروغ میگشت. بعد سرش رو تکون داد.
& خوبه. بیا تو.
وارد اتاقش شدم. این بار، به جای شمع، یه کمربند چرمی روی تخت بود.
نفسم تو سینه حبس شد.
تو آشپزخانه، وقتی صبحانه رو آماده میکردم، یکی از خدمتکارها آروم نزدیکم شد. همون زنی که روز اول منو به اتاقم برد.
& (زمزمه کرد) خانم، مواظب باشید. دیروز که با جیمین حرف زدید... یکی دیده. آقای تهیونگ خیلی عصبانی شده.
· م... من فقط...
& (سرش رو تکون داد) میدونم. ولی تو این عمارت، هیچکس نباید به هیچکس اعتماد کنه. حتی به برادرها.
با سینی صبحانه رفتم سمت اتاق تهیونگ. این بار دستهام کمتر میلرزید. شاید چون دیگه ترس برام عادی شده بود.
در زدم. جوابی نیومد. دوباره زدم. باز هم سکوت. آروم در رو باز کردم.
اتاق خالی بود. تخت مرتب. پنجره باز. نسیم سرد صبح میاومد تو. روی میز، یه کاغذ بود. با خطی تند و خشن نوشته شده بود:
«امروز نیازی به تو نیست. برو کارهای طبقهی سوم. شب میبینمت.»
نفسم رو حبس کردم. «شب میبینمت.» این سه کلمه مثل زهر تو وجودم پیچید.
کاغذ رو گذاشتم و رفتم سمت طبقهی سوم. راهروهای اونجا تاریکتر و سردتر بودن. پر از اتاقهای قفل شده و سایههای سنگین.
مشغول تمیز کردن شدم. ولی حواسم پرت بود. به جیمین. به حرفهاش. به اون «شاید راهی باشه».
ظهر بود که دوباره صداش رو شنیدم.
& (آروم، از پشت سرم) بازم اینجایی؟
برگشتم. جیمین تو راهرو ایستاده بود، با یه کتاب تو دستش. لبخند آرومی زد.
· م... من فقط کارم رو میکنم.
& (نزدیکتر شد) تهیونگ امروز صبح رفته بیرون. تا شب برنمیگرده.
قلبم یه لحظه ایستاد. یعنی تا شب آزادم؟ ولی بعد یاد حرفش افتادم: «شب میبینمت.»
· اون گفت شب میبینمت.
& (اخم کرد) میدونم. ولی تا شب وقت داریم. بیا. میخوام یه چیزی نشونت بدم.
· چ... چی؟
& (آروم) یه راه فرار. ولی باید سریع باشی.
پام قفل شد. فرار؟ واقعاً میشد؟ ولی اگه تهیونگ بفهمه... خونوادم...
& (نگاهم کرد) میدونم به خونوادت فکر میکنی. ولی اگه بمونی، اون یه روز تو رو میکشه. یا بدتر، خردت میکنه. تو ۱۹ سالته. زندگیت مال خودته، نه اون.
اشک تو چشمهام جمع شد. برای دومین بار، کسی داشت حقیقتی رو میگفت که من از گفتنش میترسیدم.
· اگه گرفتار شم...
& (دستش رو روی شونهم گذاشت) من نمیذارم. قول میدم.
جیمین منو به انتهای راهرو برد. یه در کوچیک چوبی بود، پشت یه پردهی کهنه. بازش کرد. یه راهپلهی باریک و تاریک بود که به پایین میرفت.
& این راه به حیاط پشتی میره. از اونجا به کوچه. من ماشین رو آماده میکنم. فردا شب، ساعت ۱۲. اینجا باش.
· ف... فردا شب؟
& (سرش رو تکون داد) آره. امشب باید عادی رفتار کنی. هیچی به تهیونگ نگو. حتی یه نگاه هم نکن.
· ولی... اون گفت امشب...
& (با چشمهای جدی) میدونم. ولی تو باید تحمل کنی. فقط یه شب. بعدش آزادی.
سرم رو تکون دادم. جیمین لبخند زد و پرده رو کشید.
برگشتم سر کارم. ولی این بار، قلبم یه چیز دیگه میگفت. امید. برای اولین بار بعد از این همه مدت، یه نور کوچیک ته تاریکی دیده بودم.
شب که شد، دوباره صدای در زدن اومد. تهیونگ. برگشته بود.
در رو باز کردم. تو چارچوب ایستاده بود. بوی سیگار و بارون میداد. چشمهاش خسته بود، ولی همون سردی همیشگی رو داشت.
& (آروم) امروز کجا بودی؟
· ط... طبقهی سوم. مثل اینکه خودت گفتی.
& (نگاهم کرد) کسی رو دیدی؟
قلبم تند زد. ولی یاد حرف جیمین افتادم. آروم گفتم:
· ن... نه. فقط کار کردم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد. انگار داشت تو چشمهام دنبال دروغ میگشت. بعد سرش رو تکون داد.
& خوبه. بیا تو.
وارد اتاقش شدم. این بار، به جای شمع، یه کمربند چرمی روی تخت بود.
نفسم تو سینه حبس شد.
- ۲۴.۸k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط