{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختر خاص

رمان دختر خاص
ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود، فقط صداهای فیلم می‌اومد. تهیونگ گاهی یه بوسه می‌زد پشت گردنش. جونگ‌کوک انگشتاش رو توی موهاش فرو برده بود و آروم شونه می‌کرد. جیمین هنوز پاهاش رو ماساژ می‌داد.

صدای زنگ در یکهو همه چی رو به هم ریخت.

ات پرید. «کیه این ساعت؟»

جونگ‌کوک با اکراه از جا بلند شد. «نمی‌دونم. شاید وونی باشه. بذار ببینم.»

رفت سمت در. در رو باز کرد.

یکهو عقب رفت. چشمانش گرد شد. «اوووو... شماها اینجا چیکار می‌کنین؟»

صدای خنده و شوخی از پشت در اومد.

اولی وارد شد. پسر قد بلندی با موهای مشکی و لبخند شیطون. شلوار گشاد و تاپ مشکی پوشیده بود. نامجون بود.

«نمی‌تونیم بیایم اینجا؟ مگه خونهٔ کیه؟»

دومی که رد شد از کنار جونگ‌کوک، یه پسر با موهای شرابی و چشمان بادومی و گربه‌ای بود. جین. با یه لبخنکی که میشناختش.

«برو کنار کوک. می‌خوام دوست‌دخترتون رو ببینم. اون معروفه که اینقدر سر و صدا کرده.»

سومی با آرامش وارد شد. موهای نقر‌متی، قد متوسط، چشمان عمیق و یه حالتی که انگار همیشه حواسش به همه چیز هست. یونگی بود.

به جونگ‌کوک نگاه کرد و با خونسردی همیشگی‌اش گفت: «کوک، چطوری؟»

جونگ‌کوک هنوز در شوک بود. «همم... خوبم...»

جیمین از مبل بلند شد. دستهاش رو باز کرد. «سلاااام! چه خبر! نیومدین خبر کنید؟»

نامجون و جین و یونگی وارد نشیمن شدند. هر سه نگاهشون افتاد به ات که روی مبل لم داده بود، با موهای به هم ریخته و چشمهای هنوز خواب‌آلود.

ات دستش رو بلند کرد و با لبخند کوچکی گفت: «سلام...»

تهیونگ که تا حالا ساکت بود، بلند شد و رفت سمتشون. دست داد به نامجون، به جین مشت زد، به یونگی سر تکون داد. بعد با تعجب گفت: «هووو شماها چرا اومدین؟ قرار نبود این هفته بیان؟»

نامجون کیفش رو انداخت روی مبل و نشست. «تغییر برنامه دادیم. شنیدیم یه دختر خاص اومده توی زندگیتون. اومدیم ببینیم چه خبره.»

جین هم نشست کنار نامجون و پاهاش رو دراز کرد. «آره. مگه میشه ما نیایم؟ تو که میدونی کوک، ما مثل برادرای شماییم. هر خبر مهمی باید بهمون برسه.»

یونگی ساکت بود. فقط ایستاده بود و به ات نگاه می‌کرد. نه با قضاوت، با کنجکاوی. بعد پرسید: «این اونه؟ همونی که... گفتی؟»

جیمین سری تکون داد. قدم زد و رفت کنار ات. دستش رو گذاشت روی شونه‌ش و با افتخار گفت: «آره. ات. دوست‌دختر ما.»

ات زیر نگاه چهار تا پسر جدید که وارد شده بودن، یه ذره خجالت کشید. ولی خودش رو نباخت. نشست روبروشون و گفت: «خوش اومدین. جیمین ازتون برام گفته. خوشحالم که می‌بینمتون.»

نامجون یه ابرو بالا انداخت. به جین نگاه کرد. جین لبخند زد. یونگی فقط سری تکون داد.

نامجون گفت: «خب... بذار خودمون رو معرفی کنیم کامل. من نامجونم. این جینه. اونم یونگی. ما با این سه تا...» اشاره کرد به جیمین، تهیونگ و جونگ‌کوک، «... از بچگی با هم بزرگ شدیم. داداش هم نیستیم، ولی از داداش بیشتر برامون مهمن.»

جین اضافه کرد: «پس هر کی دوست‌دختر اینا باشه، برامون مثل خواهره. یا مثل... هر چی که باشه.»

ات خندید. «مرسی. خیلی خوبه که دوستایی مثل شما دارن.»

یونگی بالاخره نشست. آروم، موقر. نگاهش به ات نرم بود. «تو براشون خوب باشی، ما هم برات خوبیم. فقط همین.»

تهیونگ برگشت کنار ات نشست. دستش رو گذاشت دور کمرش. «نگران نباش. اینا گنده گوزی زیاد میکنن ولی دلشون پره از عشق.»

نامجون خندید. «تو لنگه کوک. گنده گوزی خودته.»

همه خندیدند. ات هم. فضای سنگین اول شکسته شد.

جیمین رفت سمت آشپزخانه و برگشت با یه سینی نوشیدنی. «باشه، حالا که اومدین، بمونین. فردا میریم بوسان، می‌تونین با ما بیاین یا اینجا بمونین. هر راحتین.»

نامجون با ذوق گفت: «بوسان؟ گشت و گذار؟ بیایم دیگه!»

جین نگاهی به یونگی کرد. یونگی گفت: «میریم. کاری نداریم.»

جونگ‌کوک که تا حالا گوشه ایستاده بود و همه رو وارسی می‌کرد، برگشت و کنار ات نشست. دستش رو گذاشت روی دست ات و گفت: «می‌بینی؟ ما یه خانواده‌ایم. تو هم عضوش شدی. دیگه راه فراری نیست.»

ات به هر شش پسر توی اون اتاق نگاه کرد. سه تاشون رو دوست داشت. سه تاشون دیگه رو تازه دیده بود. ولی یه چیزی توی چشماشون بود که بهش می‌گفت «تو اینجا ریشه داری. دیگه تنها نیستی.»

نفس عمیقی کشید و گفت: «خب... خوشحالم که اینجام. واقعاً.»

نامجون لیوانش رو بلند کرد. «نوش جان. به عشق جدید تهیونگ، جیمین و کوک. و به خوش اومدن ات به خانوادهٔ بزرگ ما.»

همه لیوانهاشون رو بلند کردن. ات هم.

و اون شب، تا دیر وقت، خونه پر از خنده و حرف و فیلم دیدن شد. ات وسط همه‌شون بود. دیگه ترسی نداشت. دیگه افسرده نبود.
دیدگاه ها (۹)

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹«قولی برای همیشه»سه ماه گذشته بود.بر...

You are paying back karma پارت²⁵تهیونگ و جونگ کوک روبه روی ه...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط