رقص مرگ و عشق
رقص مرگ و عشق
p¹⁴
درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد.
اتاقِ تاریک بود و فقط نورِ ضعیفی از بیرون به داخل میتابید. قبل از اینکه بتونم حتی یه کلمهیِ دفاعی از خودم بگم، دستهایِ قدرتمندِ جونگکوک دورِ کمرم حلقه شد.
اون با یه حرکتِ سریع و بیرحمانه، من رو از رویِ پاها برداشت و با شدت پرت کرد رویِ تختِ بزرگِ وسطِ اتاق.
تویِ لحظهیِ برخورد با تشک، نفسم بند اومد. اما فرصتِ نفسکشیدن هم بهم نداد. قبل از اینکه بتونم بلند بشم، سنگینیِ بدنِ اون رویِ من افتاد.
جونگکوک رویِ من خیمه زد؛ مثلِ یه کوه که رویِ یه ذرهیِ ظریف سقوط کرده باشه.
اون پاش رو از اونطرفِ بدنم انداخت و پاشِ دیگه رو از اینطرف؛ من رو کاملاً زیرِ بدنِ خودش محاصره کرده بود.
هیچ راهِ فراری نبود.
انگار تمامِ راهِ خروج از این اتاق، زیرِ سایهیِ اون دفن شده بود.
صورتش رو اونقدر نزدیک آورد که گرمایِ نفسهایش رو رویِ لبهام حس میکردم.
چشمانش، تاریکتر از همیشه، تویِ صورتِ من خیره شده بود. اونقدر نزدیک بود که حتی میتونستم انعکاسِ ترسِ خودم رو تویِ مردمکهایِ سیاه و بیرحمش ببینم.
+ (با صدایی که از تهِ گلو میاومد و لرزشی از خشمِ کنترلشده داشت) حالا...
دستانش رو کنارِ سرم رویِ تخت فشار داد و بدنش رو بیشتر به من نزدیک کرد، طوری که هیچ فاصلهای بینمون نبود.
+ حالا بهم بگو... اون پسر، آرین، چی بود؟ فکر کردی میتونی با اون بازیهایِ بچگونه، من رو دور بزنی؟ فکر کردی میتونی از من پنهان کنی که داری به چیزی غیر از من فکر میکنی؟
نگاهم رو دزدیدم، اما اون با یه دست، چونهیِ من رو گرفت و مجبورم کرد مستقیم تویِ چشمهاش نگاه کنم.
+ به من نگاه کن! من از تو توضیح میخوام، _ . هر چیزی که تویِ اون مدرسه گذشت، هر کلمهای که با اون پسر گفتی... همهاش رو همین الان برام بگو. و اگه فکر کردی با یه ذره گریه و التماس میتونی از زیرِ من در بری... سخت در اشتباهی.
حالا من فقط یه قربانی بودم که زیرِ نگاهِ یه هیولا گیر افتاده بود؛ هیولایی که همزمان هم میخواست من رو نابود کنه و هم نمیخواست حتی یه ذره از من دور بشه.
p¹⁴
درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد.
اتاقِ تاریک بود و فقط نورِ ضعیفی از بیرون به داخل میتابید. قبل از اینکه بتونم حتی یه کلمهیِ دفاعی از خودم بگم، دستهایِ قدرتمندِ جونگکوک دورِ کمرم حلقه شد.
اون با یه حرکتِ سریع و بیرحمانه، من رو از رویِ پاها برداشت و با شدت پرت کرد رویِ تختِ بزرگِ وسطِ اتاق.
تویِ لحظهیِ برخورد با تشک، نفسم بند اومد. اما فرصتِ نفسکشیدن هم بهم نداد. قبل از اینکه بتونم بلند بشم، سنگینیِ بدنِ اون رویِ من افتاد.
جونگکوک رویِ من خیمه زد؛ مثلِ یه کوه که رویِ یه ذرهیِ ظریف سقوط کرده باشه.
اون پاش رو از اونطرفِ بدنم انداخت و پاشِ دیگه رو از اینطرف؛ من رو کاملاً زیرِ بدنِ خودش محاصره کرده بود.
هیچ راهِ فراری نبود.
انگار تمامِ راهِ خروج از این اتاق، زیرِ سایهیِ اون دفن شده بود.
صورتش رو اونقدر نزدیک آورد که گرمایِ نفسهایش رو رویِ لبهام حس میکردم.
چشمانش، تاریکتر از همیشه، تویِ صورتِ من خیره شده بود. اونقدر نزدیک بود که حتی میتونستم انعکاسِ ترسِ خودم رو تویِ مردمکهایِ سیاه و بیرحمش ببینم.
+ (با صدایی که از تهِ گلو میاومد و لرزشی از خشمِ کنترلشده داشت) حالا...
دستانش رو کنارِ سرم رویِ تخت فشار داد و بدنش رو بیشتر به من نزدیک کرد، طوری که هیچ فاصلهای بینمون نبود.
+ حالا بهم بگو... اون پسر، آرین، چی بود؟ فکر کردی میتونی با اون بازیهایِ بچگونه، من رو دور بزنی؟ فکر کردی میتونی از من پنهان کنی که داری به چیزی غیر از من فکر میکنی؟
نگاهم رو دزدیدم، اما اون با یه دست، چونهیِ من رو گرفت و مجبورم کرد مستقیم تویِ چشمهاش نگاه کنم.
+ به من نگاه کن! من از تو توضیح میخوام، _ . هر چیزی که تویِ اون مدرسه گذشت، هر کلمهای که با اون پسر گفتی... همهاش رو همین الان برام بگو. و اگه فکر کردی با یه ذره گریه و التماس میتونی از زیرِ من در بری... سخت در اشتباهی.
حالا من فقط یه قربانی بودم که زیرِ نگاهِ یه هیولا گیر افتاده بود؛ هیولایی که همزمان هم میخواست من رو نابود کنه و هم نمیخواست حتی یه ذره از من دور بشه.
- ۱۴.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط