امشب حس غریبی دارم
امشب حس غریبی دارم
حس شیرین بی کسی
حس غربت وخلوت
حس تلخ تنهایی
امشب دلم هوای گریه دارد
امانه من گریه رابلدم نه گریه کافی ست
مرحمی میخواهم ازجنس ارامش
مرحمی که بدانم منشااش دلی ست
امشب شب پرسه میزنم درکوچه های سردخیال
وعشق بازی میکنم باآرزویی محال
امشب دستهای اسمان حریم امن دستهای تنهای من اند
امشب حتی ستاره هاهم به نگاه غمگینم سوسو نمیزنند
امشب نمیدانم دلیل حال دگرگونم چیست
دردهای فراوان یااشکی که درعمق وجودم جاریست؟!
اشک هم باچشمانم قهراست
به گمانم چشمانم مغرورشده اند
چراکه باران رادوست دارم اما
چشمانم به خشکسالی مشهورشده اند
تنهامونس من ورق پاره هایی اندکه تو
زندان غصه هایم میخواندیشان روزگاری
خبرنداری که حالاهمین ها
دربی وفایی دنیامی دهندمرادلداری
دراین بازارنامردمی ها
شکسته وپیرشدم دراوج جوانی
همین که زنده میمانم عجیب است
مگرمیشودزنده باشی بی هیچ هوایی
نفس کشیدن سخت است دراین دنیای پردود
ازاین نیرنگ وحیله تمام رخ هاشده کبود
سفرمیخواهم ودلگیرم ازغربت
میخواهم پرکشم به اوج
همان جاکه من باشم وورق پاره هاو
خدایی که می رساندم به اوج
به غصه هایم میخندی،درد دارد
مادری که برای شکم فرزندش تنش راحراج گذارد
پدری که دردنگاهش هزاران کوه راآب کند
وکودک بیمارش رادرآغوش خاک خواب کند
معشوقگانی که آغوش به آغوش میشوند
وعشق هایی که بافراموشی هم آغوش میشوند
جوان بیکاری که همدمش میشوندشیشه وکراک
وتمام تفکروارزوهای پاکش میشوندطعمه ی خاک
عشق هایی که هزارلیلادارند
ولیلایی که سودای هزارمجنون دارد
آری دردهابسیارند،نخندبه من
دیوانه نخوانم اینهادلم راخون دارند
(الهه ی آتش)
25آذر1392خورشیدی
حس شیرین بی کسی
حس غربت وخلوت
حس تلخ تنهایی
امشب دلم هوای گریه دارد
امانه من گریه رابلدم نه گریه کافی ست
مرحمی میخواهم ازجنس ارامش
مرحمی که بدانم منشااش دلی ست
امشب شب پرسه میزنم درکوچه های سردخیال
وعشق بازی میکنم باآرزویی محال
امشب دستهای اسمان حریم امن دستهای تنهای من اند
امشب حتی ستاره هاهم به نگاه غمگینم سوسو نمیزنند
امشب نمیدانم دلیل حال دگرگونم چیست
دردهای فراوان یااشکی که درعمق وجودم جاریست؟!
اشک هم باچشمانم قهراست
به گمانم چشمانم مغرورشده اند
چراکه باران رادوست دارم اما
چشمانم به خشکسالی مشهورشده اند
تنهامونس من ورق پاره هایی اندکه تو
زندان غصه هایم میخواندیشان روزگاری
خبرنداری که حالاهمین ها
دربی وفایی دنیامی دهندمرادلداری
دراین بازارنامردمی ها
شکسته وپیرشدم دراوج جوانی
همین که زنده میمانم عجیب است
مگرمیشودزنده باشی بی هیچ هوایی
نفس کشیدن سخت است دراین دنیای پردود
ازاین نیرنگ وحیله تمام رخ هاشده کبود
سفرمیخواهم ودلگیرم ازغربت
میخواهم پرکشم به اوج
همان جاکه من باشم وورق پاره هاو
خدایی که می رساندم به اوج
به غصه هایم میخندی،درد دارد
مادری که برای شکم فرزندش تنش راحراج گذارد
پدری که دردنگاهش هزاران کوه راآب کند
وکودک بیمارش رادرآغوش خاک خواب کند
معشوقگانی که آغوش به آغوش میشوند
وعشق هایی که بافراموشی هم آغوش میشوند
جوان بیکاری که همدمش میشوندشیشه وکراک
وتمام تفکروارزوهای پاکش میشوندطعمه ی خاک
عشق هایی که هزارلیلادارند
ولیلایی که سودای هزارمجنون دارد
آری دردهابسیارند،نخندبه من
دیوانه نخوانم اینهادلم راخون دارند
(الهه ی آتش)
25آذر1392خورشیدی
- ۱.۶k
- ۲۶ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط