فیکشن
☆BETWEEN US☆
P♡16
__________
*از اون روز تمام فکرم رو تهیونگ پر کرده بود...
انگار کاملاً بخشی از روزمرهم شده بود.
توی این مدت توی مسابقات شنا رتبه اول رو کسب کرده بود و وقتایی که توی استخر تمرین میکرد یا توی کلاس ارشدها شرکت میکرد، یواشکی از بیرون کلاسها و از لای در ازش عکس میگرفتم…
بخش بزرگی از گالریم از عکسای کیم تهیونگ توی موقعیتهای مختلف بود.
نه برای اینکه بخوام به کسی نشون بدم.
فقط برای خودم.
تازگیا بنری روی دیوار ورودی مدرسه نصب کرده بودن… یه مسابقه برای آزمایشگاه علوم برای دانشآموزهای رتبهبرتر.
اما نکته بدش این بود که فقط پنج نفر ظرفیت داشت.
و اسم کیم تهیونگ، بدون اینکه حتی اعلام رسمی بشه، عملاً جزو انتخابهای قطعی بود
جلوی بنر ایستاده بودم و متنشو میخوندم که صدای آشنایی کنار گوشم پیچید.*
׫میخوای شرکت کنی؟»
*قلبم یه لحظه تند زد.برگشتم خودش بود.با همون یونیفرم مرتب، دستهاش توی جیب شلوار مدرسه و اون نگاه آرومی که هیچوقت نمیشد فهمید پشتش چی میگذره.*
+..خب...هنوز..مطمئین نیستم...
نگاهش از صورتم سر خورد روی بنر.
׫ظرفیتش کمه.»
+«میدونم.»
*چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. سکوتی که نه سنگین بود، نه راحت. فقط… پر*
+تو که قطعاً انتخاب میشی.
*خیلی عادی شونه بالا انداخت*.
׫مهم نیست.»
+«چطور مهم نیست؟ مسابقه مهمیه
*قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پاشنه کفش آشنایی روی سرامیک پیچید.
"سون یورا"
کنارمون ایستاد. لبخندش مثل همیشه قشنگ بود، ولی گرمی نداشت*
_«چه جالب. شما دوتا هم به آزمایشگاه علاقهمند شدین؟»
*یورا ادامه داد
_«شنیدم فقط کسایی میتونن ثبتنام کنن که معدلشون بالای نوزده و نیم باشه…»
*نگاهش عمداً روی من مکث کرد.*
_«همه که شرایطشو ندارن.»
*صورتم داغ شد،مطمعین بودم از حرفش گونه هام قرمز شده از عصبانیت اما به هر حال مجبور بودم سکوت کنم... *
*چشمهایش باریک شد.
قبل از اینکه جواب بده، تهیونگ خیلی آرام گفت:*
׫اسمها بر اساس پروژه عملی انتخاب میشن. نه فقط معدل.»
_«خب معلومه که تو انتخاب میشی.»
*تهیونگ بدون تغییر حالت گفت*
׫هنوز چیزی معلوم نیست.»
*یورا هم بعد از چند ثانیه سکوت سرد به طرف دوست هاش برگشت و رفت نفس حبسشدهم رو آروم بیرون دادم.تهیونگ هنوز کنارم ایستاده بود*
׫شرکت کن.»
(متعجب نگاهش کردم)
+ «ا...اگه... قبول نشم چی؟»
(نگاهش جدی شد)
׫قبول میشی.»
*قبل از اینکه فرصت کنم سؤال بپرسم، از کنارم رد شد و رفت:*
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡16
__________
*از اون روز تمام فکرم رو تهیونگ پر کرده بود...
انگار کاملاً بخشی از روزمرهم شده بود.
توی این مدت توی مسابقات شنا رتبه اول رو کسب کرده بود و وقتایی که توی استخر تمرین میکرد یا توی کلاس ارشدها شرکت میکرد، یواشکی از بیرون کلاسها و از لای در ازش عکس میگرفتم…
بخش بزرگی از گالریم از عکسای کیم تهیونگ توی موقعیتهای مختلف بود.
نه برای اینکه بخوام به کسی نشون بدم.
فقط برای خودم.
تازگیا بنری روی دیوار ورودی مدرسه نصب کرده بودن… یه مسابقه برای آزمایشگاه علوم برای دانشآموزهای رتبهبرتر.
اما نکته بدش این بود که فقط پنج نفر ظرفیت داشت.
و اسم کیم تهیونگ، بدون اینکه حتی اعلام رسمی بشه، عملاً جزو انتخابهای قطعی بود
جلوی بنر ایستاده بودم و متنشو میخوندم که صدای آشنایی کنار گوشم پیچید.*
׫میخوای شرکت کنی؟»
*قلبم یه لحظه تند زد.برگشتم خودش بود.با همون یونیفرم مرتب، دستهاش توی جیب شلوار مدرسه و اون نگاه آرومی که هیچوقت نمیشد فهمید پشتش چی میگذره.*
+..خب...هنوز..مطمئین نیستم...
نگاهش از صورتم سر خورد روی بنر.
׫ظرفیتش کمه.»
+«میدونم.»
*چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. سکوتی که نه سنگین بود، نه راحت. فقط… پر*
+تو که قطعاً انتخاب میشی.
*خیلی عادی شونه بالا انداخت*.
׫مهم نیست.»
+«چطور مهم نیست؟ مسابقه مهمیه
*قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پاشنه کفش آشنایی روی سرامیک پیچید.
"سون یورا"
کنارمون ایستاد. لبخندش مثل همیشه قشنگ بود، ولی گرمی نداشت*
_«چه جالب. شما دوتا هم به آزمایشگاه علاقهمند شدین؟»
*یورا ادامه داد
_«شنیدم فقط کسایی میتونن ثبتنام کنن که معدلشون بالای نوزده و نیم باشه…»
*نگاهش عمداً روی من مکث کرد.*
_«همه که شرایطشو ندارن.»
*صورتم داغ شد،مطمعین بودم از حرفش گونه هام قرمز شده از عصبانیت اما به هر حال مجبور بودم سکوت کنم... *
*چشمهایش باریک شد.
قبل از اینکه جواب بده، تهیونگ خیلی آرام گفت:*
׫اسمها بر اساس پروژه عملی انتخاب میشن. نه فقط معدل.»
_«خب معلومه که تو انتخاب میشی.»
*تهیونگ بدون تغییر حالت گفت*
׫هنوز چیزی معلوم نیست.»
*یورا هم بعد از چند ثانیه سکوت سرد به طرف دوست هاش برگشت و رفت نفس حبسشدهم رو آروم بیرون دادم.تهیونگ هنوز کنارم ایستاده بود*
׫شرکت کن.»
(متعجب نگاهش کردم)
+ «ا...اگه... قبول نشم چی؟»
(نگاهش جدی شد)
׫قبول میشی.»
*قبل از اینکه فرصت کنم سؤال بپرسم، از کنارم رد شد و رفت:*
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۴.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط