پارت سوم: کتابخونه، وقتِ پنهان
پارت سوم: کتابخونه، وقتِ پنهان
بارون فردا نومد. آسمان محلول و خاکستری بود، طوری که انگار خود شهر نفسش رو حبس کرده بود. ولی سنا سر زد، با همون پالتوی خیسِ همیشگی، و اومد به سرِ قراردادی.
کتابخونهی مدرسه صبحها خلوت بود؛ بوی کاغذِ کهنه و گرد، و صدای قطرهقطرهی یه شیر آب که هیچکس هیج وقت ندوختش. سنا نشست با پشتی به ستون آهنی، و جونکوک چند دقیقه بعد اومد، خیس از سر تا پا. این سریها هر دو پرهیزکارتر بودن؛ دیگه پشتشون رو به هم نگردوندند، ولی همونجا بودنِ همدیگه، کافی بود.
سنا، خیره به پنجره، آهسته شروع کرد به سخن گفتن — نه به جونکوک، به دیوار:
— «مربی باشگاه فکرم میکنه که من ضعیفم. توی هر جلسه یه چی میگه که سوزونده. ازون وقتها میام اینجا که هیچکس نباشه و به دیوار چیزای رو بگم که به هیچکس نمیتونم بگم.»
جونکوک دستهی یه کتاب رو باز کرد و به صورت سنا نگاه نکرد، ولی گفت:
— «من نه مربی، نه اینجا. اگه میخوای، اینجا فقط جاشه که به خودت بگی… بدون اینکه جواب بگیری.»
چند دقیقه سکوت. بعد سنا بلند شد، رفت به قفسهی مجلههای المانیِ دیواری و از پشتش یه دفترچهی کوچیک سیاه درآورد. پشتش یه برچسب بود: «گریه بیصدا» — با خط خودش، پونزده سالِ نوشتنِ پنهون.
جونکوک اومد کنارش و بدون اینکه دست بزنه، گفت:
— «میشه یه صفحهی خالی رو بیدیدی؟» سنا با تعجب نگاهش کرد. جونکوک ادامه داد: — «من هم دفترم اینجاست. نه صفحهی خوب، نه صفحهی بد… فقط خالیها. که معلوم باشه آدم حتی وقتی حرف نداره، باز هم داره راه میکشه.»
اولین چیزی که در اون صبح خاکستری اومد، یه سکوتِ متفاوت بود؛ نه سکوتِ تنهایی، نه سکوتِ درد — بلکه سکوتِ دو تا آدم که یکباره دیگه نمیخواستن از هم قایم شن.
بارون فردا نومد. آسمان محلول و خاکستری بود، طوری که انگار خود شهر نفسش رو حبس کرده بود. ولی سنا سر زد، با همون پالتوی خیسِ همیشگی، و اومد به سرِ قراردادی.
کتابخونهی مدرسه صبحها خلوت بود؛ بوی کاغذِ کهنه و گرد، و صدای قطرهقطرهی یه شیر آب که هیچکس هیج وقت ندوختش. سنا نشست با پشتی به ستون آهنی، و جونکوک چند دقیقه بعد اومد، خیس از سر تا پا. این سریها هر دو پرهیزکارتر بودن؛ دیگه پشتشون رو به هم نگردوندند، ولی همونجا بودنِ همدیگه، کافی بود.
سنا، خیره به پنجره، آهسته شروع کرد به سخن گفتن — نه به جونکوک، به دیوار:
— «مربی باشگاه فکرم میکنه که من ضعیفم. توی هر جلسه یه چی میگه که سوزونده. ازون وقتها میام اینجا که هیچکس نباشه و به دیوار چیزای رو بگم که به هیچکس نمیتونم بگم.»
جونکوک دستهی یه کتاب رو باز کرد و به صورت سنا نگاه نکرد، ولی گفت:
— «من نه مربی، نه اینجا. اگه میخوای، اینجا فقط جاشه که به خودت بگی… بدون اینکه جواب بگیری.»
چند دقیقه سکوت. بعد سنا بلند شد، رفت به قفسهی مجلههای المانیِ دیواری و از پشتش یه دفترچهی کوچیک سیاه درآورد. پشتش یه برچسب بود: «گریه بیصدا» — با خط خودش، پونزده سالِ نوشتنِ پنهون.
جونکوک اومد کنارش و بدون اینکه دست بزنه، گفت:
— «میشه یه صفحهی خالی رو بیدیدی؟» سنا با تعجب نگاهش کرد. جونکوک ادامه داد: — «من هم دفترم اینجاست. نه صفحهی خوب، نه صفحهی بد… فقط خالیها. که معلوم باشه آدم حتی وقتی حرف نداره، باز هم داره راه میکشه.»
اولین چیزی که در اون صبح خاکستری اومد، یه سکوتِ متفاوت بود؛ نه سکوتِ تنهایی، نه سکوتِ درد — بلکه سکوتِ دو تا آدم که یکباره دیگه نمیخواستن از هم قایم شن.
- ۱۰۳
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط