مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک
پارت=30
ویو ات

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم

راستش از صبح یه حس عجیبی داشتم
جونگ‌کوک مدام با تلفنش حرف می‌زد و هر بار که ازش می‌پرسیدم چی شده، یه جواب سرسری می‌داد

بالاخره از جام بلند شدم و گوشیم رو برداشتم

چند تا پیام از دوستام داشتم که هنوز جوابشون رو نداده بودم

داشتم پیام‌ها رو می‌خوندم که یهو اسم ته‌هو روی صفحه ظاهر شد

ته‌هو در حال تماس...

اخمام رو توی هم کشیدم
الان دیگه چی می‌خواست

تماس رو رد کردم و براش پیام فرستادم:
چی شده ته‌هو؟ اگه کاری داری پیام بده

چند ثانیه بعد جواب داد:
باید باهات حرف بزنم ات موضوع مهمیه

با بی‌حوصلگی جواب دادم:
الان وقت ندارم بعداً حرف می‌زنیم

هنوز گوشیم رو کنار نذاشته بودم که پیام بعدیش اومد:
درباره‌ی جونگ‌کوکه

با دیدن اسم کوک صاف نشستم
چی؟
مگه ته‌هو درباره‌ی جونگ‌کوک چی می‌دونست؟

با عجله نوشتم:
منظورت چیه؟

این بار چند دقیقه طول کشید تا جواب بده
بالاخره پیامش اومد:
فقط یه چیز رو بدون...همه‌ی آدمایی که دور و بر جونگ‌کوکن اون‌طوری که نشون می‌دن نیستن.

با اخم به صفحه نگاه کردم
زیر لب گفتم: این دیگه چه حرفیه

همون لحظه صدای باز شدن در اتاق اومد

سرم رو بلند کردم و جونگ‌کوک رو دیدم که وارد شد
گوشیم رو سریع کنار گذاشتم

کوک: چیکار می‌کنی پرنسسم؟
ات: هیچی...داشتم با گوشیم کار می‌کردم

نگاهش برای لحظه‌ای روی گوشی‌ام موند

بعد اومد کنارم نشست و گفت:
ات یه چیزی ازت می‌پرسم. می‌خوام صادقانه جوابم رو بدی

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
چی شده؟

چند لحظه مکث کرد و بعد پرسید:
ته‌هو امروز باهات تماس گرفته؟

قلبم برای لحظه‌ای تندتر زد
چطور فهمیده بود؟

با تعجب بهش خیره شدم و گفتم: از کجا می‌دونی؟

جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد
فقط نگاهم کرد...

نگاهی که برای اولین بار باعث شد از خودم بپرسم:
نکنه واقعاً اتفاقی افتاده که من ازش خبر ندارم؟

دستم رو آروم روی دستش گذاشتم و گفتم: کوک چی شده؟
چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟

چند لحظه نگاهم کرد و بعد آهی کشید و گفت:
پرنسسم می‌خوام یه چیزی رو بهم قول بدی

ات: چی رو؟

کوک: هر اتفاقی افتاد قبل از اینکه کاری بکنی یا جایی بری اول با من حرف می‌زنی، باشه؟

با تعجب ابروهام رو بالا بردم و گفتم:
جونگ‌کوک داری منو می‌ترسونی بالاخره چی شده؟

دستام رو توی دستش گرفت و گفت:
هنوز نمی‌تونم همه‌چیز رو بهت بگم ولی یه عده دارن سعی می‌کنن وارد زندگی ما بشن

لبخندم کم‌کم محو شد
ات: منظورت دشمناته؟

برای چند لحظه سکوت کرد
همین سکوتش کافی بود تا جوابم رو بفهمم

آروم گفتم:
کوک...من باید بدونم چه خبره نمی‌خوام همیشه آخرین نفری باشم که از اتفاقات زندگی خودم باخبر می‌شه

نگاهش نرم‌تر شد و گفت:
می‌دونم عزیزم...فقط نمی‌خوام بترسونمت
ات: من از اینا نمی‌ترسم کوکی فقط از اینکه یه روز اتفاقی بیفته و من حتی ندونم چرا، می‌ترسم

جونگ‌کوک دستم رو بالا آورد و بوسید
کوک: نمی‌ذارم همچین اتفاقی بیفته پرنسسم

سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم
چند لحظه بعد گوشیم دوباره لرزید

با دیدن اسم ته‌هو اخمام توی هم رفت

جونگ‌کوک هم متوجه شد و گفت:
دوباره اونه؟

آروم سر تکون دادم
گوشی رو برداشتم و پیامش رو باز کردم

"ات اگه می‌خوای حقیقت رو درباره‌ی جونگ‌کوک بدونی باید باهام حرف بزنی قبل از اینکه دیر بشه"

با تعجب به صفحه خیره شدم
حقیقت درباره‌ی جونگ‌کوک؟

مگه چیزی درباره‌ی اون وجود داشت که من نمی‌دونستم؟

سرم رو بلند کردم و به جونگ‌کوک نگاه کردم

اون هم به صفحه‌ی گوشیم خیره شده بود و حالت صورتش کم‌کم تغییر می‌کرد

ات: کوکی...ته‌هو منظورش چیه؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد
بعد گوشیم رو آروم از دستم گرفت صفحه رو خاموش کرد و دوباره بهم برگردوند

کوک: فعلاً به پیام‌هاش جواب نده عزیزم
ات: ولی...
کوک: لطفاً به من اعتماد کن

به چشم‌هاش نگاه کردم
می‌خواستم بهش اعتماد کنم
اما این پیام‌ها و رفتارهای عجیبش باعث شده بود هزار تا سؤال توی ذهنم شکل بگیره

ادامه دارد.....

امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🎀🍓✨️
دیدگاه ها (۴)

چندپارتی جونگ کوک

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت سیزهمساعت از دوازده شب گذشته بود،...

پارت ۱۹۵

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

شاگرد لوس من

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط