𓆩 پارت ۵۸ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۵۸ 𓆪 🖤
جیمین هنوز مشغول تماس بود که اسم ات روی گوشیاش ظاهر شد.
با عجله جواب داد.
— الو، ات؟
صدای مردی از پشت خط آمد:
— اگه میخوای دوباره دختره رو ببینی، بهتره از جیمین فاصله بگیری!
ات با ترس به اطرافش نگاه کرد.
— تو کی هستی؟!
مرد خندید و تماس را قطع کرد.
همان لحظه جیمین وارد حیاط شد و ات را دید که رنگش پریده بود.
— ات؟ چی شده؟
ات گوشی را به او نشان داد.
جیمین با دیدن شماره، خشکش زد.
— غیرممکنه... اون نباید زنده باشه!
جیمین هنوز مشغول تماس بود که اسم ات روی گوشیاش ظاهر شد.
با عجله جواب داد.
— الو، ات؟
صدای مردی از پشت خط آمد:
— اگه میخوای دوباره دختره رو ببینی، بهتره از جیمین فاصله بگیری!
ات با ترس به اطرافش نگاه کرد.
— تو کی هستی؟!
مرد خندید و تماس را قطع کرد.
همان لحظه جیمین وارد حیاط شد و ات را دید که رنگش پریده بود.
— ات؟ چی شده؟
ات گوشی را به او نشان داد.
جیمین با دیدن شماره، خشکش زد.
— غیرممکنه... اون نباید زنده باشه!
- ۲۲۹
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط