او به تو خندید و نمیدانستی
او به تو خندید و نمیدانستی
این که او میداند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضب آلود نگاهت کردم
به دلت بغض دوید
بغض چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک
و در آن دم فهیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز سالهاست در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرارکنان میدهد آزارم
چهره ی زرد وحزین دختر من هر دم میدهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز
ومن اندیشه کنان غرق در این پندار
که ندای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟
ادامه دارد...
این که او میداند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضب آلود نگاهت کردم
به دلت بغض دوید
بغض چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک
و در آن دم فهیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز سالهاست در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرارکنان میدهد آزارم
چهره ی زرد وحزین دختر من هر دم میدهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز
ومن اندیشه کنان غرق در این پندار
که ندای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟
ادامه دارد...
- ۶۷۰
- ۱۲ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط