#عشق_ممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۴۰

تو همین فکرا بودم که شایان اومد و کنارم وایستاد
بهش نگاه کردم که کاش نمیکردم چون وحشتناک شده بود قرمز و عصبی و رگای گردنش هم زده بود بیرون
فکر کنم الان وقتش بود زنده به گور بشم


_جک پس تا فهمیدی تولد دختر خاله بدو بدو اومدی نه؟

_پسرعمو کن نه تنها من بلکه سعید و متین هم اومدن

_اونا مثل تو نیستن خیلی باهات فرق دارن

فکر کنم سعید و متین اون یکی پسرعمو های شایان هستن

_از چه نظر باهام فرق دارن؟

_از نظر لاشی و هولی

_هی کافیه شایان حرف دهنتو ببند

بنفشه پرید بین دوتاشون و دستشو از خدا خواسته گزاشت رو سینه جک و گف:
_اجازه نمیدم تولد دوستمو خراب کنید

و بعد با یه لبخند ملیحی از کنار جک رد شد که بله درست حدس زدید جک هم پشت سرش راه افتاد که...
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط