راز خون پارت سوم
صدای ترک خوردن شیشه هنوز در سالن میپیچید.
دایانا به پرتره خیره مانده بود.
«این چی بود؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط سریع به سمت قاب رفت و پارچه را روی آن انداخت.
دایانا جلو آمد.
«صبر کن! چرا عکس من اونجاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
«چون این اولین بار نیست که تو اینجا ایستادی.»
دایانا اخم کرد.
«من قبلاً اینجا نبودم.»
«یادت نیست.»
«چی رو یادم نیست؟»
تهیونگ برگشت.
چشمهایش برای لحظهای در تاریکی برق زدند.
«زندگی قبلیت رو.»
دایانا خندید، اما خندهاش عصبی بود.
«خیلی خب. این دیگه مسخرهست.»
خواست از کنارش رد شود که ناگهان سرش گیج رفت.
دستش را روی میز گذاشت.
تصویری کوتاه از ذهنش گذشت.
یک سالن روشن...
همان عمارت، اما بدون گردوغبار.
صدای موسیقی.
لباس بلند سفیدی بر تن خودش.
و تهیونگ که دستش را گرفته بود.
صدایش را شنید:
«قول بده این بار منو ترک نکنی.»
دایانا با وحشت چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ درست مقابلش ایستاده بود.
«دیدیش؟»
دایانا نفسنفس زد.
«چی... بود؟»
تهیونگ آرام گفت:
«خاطره.»
«من اون لباس رو...»
صدایش لرزید.
«من اونجا بودم؟»
تهیونگ جواب نداد.
دایانا ناگهان متوجه دستش شد.
چند قطره خون روی انگشتش بود.
«دستم...»
لبهی قاب هنگام ترک خوردن شیشه انگشتش را خراش داده بود.
تهیونگ با دیدن خون، یک قدم عقب رفت.
چهرهاش برای اولین بار تغییر کرد.
انگار بوی خون چیزی را درونش بیدار کرده بود.
دایانا متوجه شد.
«تهیونگ؟»
او سرش را پایین انداخت.
دستهایش را مشت کرد.
«برو اتاقت.»
«چی؟»
«الان.»
صدایش دیگر آرام نبود.
دایانا عقب رفت.
«چرا؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد، خیلی آهسته گفت:
«چون اگر بیشتر اینجا بمونی... ممکنه نتونم ازت محافظت کنم.»
دایانا ماتش برد.
«از چی؟»
تهیونگ چشمهایش را باز کرد.
چشمهایش دیگر آن رنگ عادی را نداشتند.
سرخ شده بودند.
و دو دندان نیش کوچک از میان لبهایش نمایان شد.
دایانا نفسش را حبس کرد.
تهیونگ زمزمه کرد:
«از خودم.»
من اومدم با کلیییی پارت جدیددد لایک و کامنت یادت نرهههه
دایانا به پرتره خیره مانده بود.
«این چی بود؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط سریع به سمت قاب رفت و پارچه را روی آن انداخت.
دایانا جلو آمد.
«صبر کن! چرا عکس من اونجاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
«چون این اولین بار نیست که تو اینجا ایستادی.»
دایانا اخم کرد.
«من قبلاً اینجا نبودم.»
«یادت نیست.»
«چی رو یادم نیست؟»
تهیونگ برگشت.
چشمهایش برای لحظهای در تاریکی برق زدند.
«زندگی قبلیت رو.»
دایانا خندید، اما خندهاش عصبی بود.
«خیلی خب. این دیگه مسخرهست.»
خواست از کنارش رد شود که ناگهان سرش گیج رفت.
دستش را روی میز گذاشت.
تصویری کوتاه از ذهنش گذشت.
یک سالن روشن...
همان عمارت، اما بدون گردوغبار.
صدای موسیقی.
لباس بلند سفیدی بر تن خودش.
و تهیونگ که دستش را گرفته بود.
صدایش را شنید:
«قول بده این بار منو ترک نکنی.»
دایانا با وحشت چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ درست مقابلش ایستاده بود.
«دیدیش؟»
دایانا نفسنفس زد.
«چی... بود؟»
تهیونگ آرام گفت:
«خاطره.»
«من اون لباس رو...»
صدایش لرزید.
«من اونجا بودم؟»
تهیونگ جواب نداد.
دایانا ناگهان متوجه دستش شد.
چند قطره خون روی انگشتش بود.
«دستم...»
لبهی قاب هنگام ترک خوردن شیشه انگشتش را خراش داده بود.
تهیونگ با دیدن خون، یک قدم عقب رفت.
چهرهاش برای اولین بار تغییر کرد.
انگار بوی خون چیزی را درونش بیدار کرده بود.
دایانا متوجه شد.
«تهیونگ؟»
او سرش را پایین انداخت.
دستهایش را مشت کرد.
«برو اتاقت.»
«چی؟»
«الان.»
صدایش دیگر آرام نبود.
دایانا عقب رفت.
«چرا؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد، خیلی آهسته گفت:
«چون اگر بیشتر اینجا بمونی... ممکنه نتونم ازت محافظت کنم.»
دایانا ماتش برد.
«از چی؟»
تهیونگ چشمهایش را باز کرد.
چشمهایش دیگر آن رنگ عادی را نداشتند.
سرخ شده بودند.
و دو دندان نیش کوچک از میان لبهایش نمایان شد.
دایانا نفسش را حبس کرد.
تهیونگ زمزمه کرد:
«از خودم.»
من اومدم با کلیییی پارت جدیددد لایک و کامنت یادت نرهههه
- ۹.۴k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط